2008/07/09

فمینیست ها هم عاشق می شوند!

اولین بار که مردی با تعجب نگاهم کرد و گفت مگر شماها هم می توانید کسی را دوست داشته باشید به حساب شوخی گذاشتم و بی تفاوت از کنار این جمله رد شدم اما انگار این آغاز یادآوری تفکری رایج بود که حداقل من آن را جدی نگرفته بودم و بعدها که از چند دوست هم عقیده پرسیدم آنها هم جملاتی مشابه را تجربه کرده بودند. تا دیروز که همکار جوانی در مجله با تردید پرسید می توانم سوالی کنم؟ تا به حال با مردی دوست بوده ای؟ کسی را دوست داشته ای؟
البته از یک طرف از اینکه نمود بیرونی شخصیت ام انقدر سخت و بی تفاوت به نظر می آید خوشحالم. شاید این یکی از آن همه چیزهایی ست که برای این سال ها می خواستم. یکی از آن دیوارهای حفاظتی که نگذارد اشک و احساسم دست مایه ی آزارم شود. اما از سوی دیگر، یادآوری تمام آن خاطرات سخت که آبدیده ام کرد دشوار بود و هست هنوز.
نمی شود برای تمام این پرسش ها و پرسش گران توضیح داد که آن کس که رنج اجتماعش را دارد نمی تواند رنج های فردی را تجربه نکرده باشد و برخاسته از بستری تهی از عاطفه و احساس، داعیه درد آشنایی داشته باشد. درد روح تنها آن نیست که ما تجربه می کنیم هر کس تجارب خودش را دارد و تعابیرش نیز بر همین اساس متفاوت است.
از سال های نوجوانی مفهوم دوست داشتن برایم رنگی فردی داشت، یعنی دوست داشتن دیگری و نه دیگران. کمک های جمعی اما دوست داشتن فردی. و سال ها تصور می کردم که آنچه تجربه می کنم عشق است. آدم هایی با حضوری کوتاه و گاه تنها رویایی یا بودنی بلند مدت و جوانی کردن های بی پروا. تا آنکه بعد از اتمام دانشگاه، روزی در جایی که انتظارش را نداشتم، میان انبوه کتاب و نوشتن، دستی خرمالوی قرمزی را پیش آورد که درخت حیاط کوچک خانه شان برای روزی چنین به بار داده بود. و همه چیز پس از آن تغییر کرد. این بار دیگر تصور نبود. خود عشق بود. می شود آدم ها را تا سر حد بی نهایت دوست داشت اما عشق چیز دیگری ست. روح جاری درون این حس نوع دیگری ست. و من اصلا این سخن شریعتی که دوست داشتن از عشق برتر است را قبول ندارم هر چند که روزگاری به آن اعتقاد داشتم. دوست داشتن را می توانی به تعداد آدم ها تجربه کنی اما عشق خالص و ناب است. گونه ای تکرار نشدنی که تنها یک بار به معنای واقعی و خارج از دغدغه های مادی برایت اتفاق می افتد و تو بقایش را آن لحظه می توانی ایمان بیاوری که بعد از گذشتن از مرزهای تن و خواست های فردی هنوز و هنوز عاشق باشی. عشق جاری و جهت دهنده است، وحشی و درهم شکننده ی ساختاری که سال ها با آن زندگی کرده ای. حسی که ویران می کندت تا دوباره ساختن را بیاموزی و برای این آموختن، عمرت کمترین بهایی ست که می پردازی.
سال های بعد از آن عاشقی، به مبارزه برای اثبات این گذشت که این حسی تکرار شدنی ست و اعتقاد به عدم تکرار آن احساسی گرایی بیش نیست. اما گاه بعضی تلاش ها نتیجه ی معکوس دارند و تو با گذران سال های جوانی ات که قرار بود به عاشقیتی جاری بگذرد بیشتر و بیشتر در می یابی که آن روزها دیگر باز نمی گردند و آن آدم نه به دلیل بهترین بودنش که به خاطر برای تو بودنش تکرار ناشدنی ست. نمی دانم توصیفش چیست اما انگار بخشی از شیمی بدن بعضی آدم ها، تکه ای از روان آنها تنها و تنها یک بار جفت و جور در می آید و مابقی کوششت برای تجربه ی دگربار آن با آدم های دیگر فقط اثبات تکرار ناپذیر بودن آن است.
می بینید؟ فمینیست ها هم می توانند از عشق بگویند و شاید تنها تفاوت آن ها این باشد که می خواهند در میان آب و آتش و خون و شکنجه و مرگ، دغدغه های فردی شان را با خود زمزمه کنند و نه برای دیگران. شاید تنها گناه آن ها که اینچنین ضد مرد و بی روح به نظر می رسند عزت نفسی ست که مانع از پذیرش بی عدالتی و نابرابری می شود و کلامی که حاضر نیست به بهانه لطافت و حتی عاشقی، نگفته باقی بماند. شاید تنها اشتباه آن ها این است که نخواسته اند برای محبوب بودن، حقوق انسانی شان را به حراج بگذارند. این زنان که برای رسیدن به ابتدایی ترین حقوق شان بهایی گزاف می پردازند عاشق بودنشان هم عدالت خواهی ست.

*****************************
این شعر از مجموعه اشعار جدید آقای محمود معتقدی عزیز، به نام پاره های عاشقی را بیشتر از بقیه دوست دارم:

محبوب عصرهای بی قراری و باران
بگذار
تا تمام تصویرهای پاییز را
با تو
قسمت کنم
تصویر آشوب های جهان
چگونه در قلب تو
جوانه می زند
خورشید
در فرصتی ناتمام
در ما طلوع می کند
صبح ات به خیر
محبوب عصرهای بی قراری و باران
کاری بکن!

6 comments:

ناشناس گفت...

فقط نمی دونم چرا عاشق من نمی شن؟

البته منظورم شما نیستیا...!

یه نفر دیگه ای که فمینیسته، و بلد عاشق باشه، اما عاشق من نمی شه...

آخه به اینم می گن شانس؟ مگه من چیم کمتر از افراد دیگه ای که اون عاشقشون می شه؟

بگذریم

جواد لگزیان گفت...

چقدر خوبه دوست داشتن
اما من این روزها فقط به یک چیز فکر می کنم اجاره خونه و سالهاست که عشق توی ذهنم نیست و از آن تنها یک نشان باقی ست
دلتنگی

نیم گفت...

صادقانه بود. راستش قبول نمی کنم فقط یک باره. به نظر من ممکنه در تلاش های بعدی آدم توقع اش زیاد بشه یا عجله داشته باشه و توی ذوق اش بخوره و هی ناامید شه. ولی به نظر من فقط یک بار و فقط آن یک نفر نیست. به نظرم ظلم کردی به خودت و آدم های امروز زندگی ات اگر از شیمی اجتناب ناپذیر آدم های قبلی ات بگویی.

Nima گفت...

پریسای گرامی

با آنچه گفتی موافقم. در واقع جدای از دوشیزگی (باکرگی) به مفهوم متعارف، من دوشیزگی ای سراغ دارم که که به زنان منحصر نیست بلکه مقوله ای انسانی ست و هر دو جنس را در برمی گیرد. این نوع دوشیزگی زمانی زائل می شود که شخص عاشق شود. وقتی یک بار این دوشیزگی از بین برود، دیگر نمی توان اعاده اش کرد. همان طور که گفتی، تجربه‌ی عشق یکتا و تکرارناشدنی ست. در غیر این صورت عشق نیست. (دختری به من گفت که تا به حال ده ها بار عاشق شده است. به او گفتم حرفت من را یاد جمله ی طنزآمیز مارک تواین می اندازد که جایی گفته بود: « ترک سیگار کار ساده ایست، من صدها بار این کار را انجام داده ام! » در واقع کسی که "ده ها بار" عاشق شده است، هیچ گاه عاشق نشده است، همان طور که اگر کسی صدها بار سیگار را ترک کرده باشد، هرگز واقعاً هیچ گاه این کار را نکرده است) ماهیت عشق این است که یک بار روی می دهد. شاید دلیل اش این باشد که عشق به هر حال یک "فریب" است. حتی اگر بپذیریم که عاشق در حین ابتلا به آن، نه خارج از تعادل روحی بوده باشد و نه آن قدر خام اندیش، این عشق‌اش در بهترین حالت یک "خود- فریبی" بوده است؛ یک خود- فریبی باشکوه! یعنی فریبی که در اعماق وجودش به آن آگاه بوده، اما این آگاهی را پس زده و به فریب خود- خواسته تن داده است. ما شاید بتوانیم دیگران را دو بار یا بیشتر از یک جا فریب دهیم، اما گمان نمی کنم کسی بتواند خودش را بیش از یک بار از یک جا فریب دهد! دقیقاً به همین علت است که عشق تکرار نمی شود.

این تلقی که عامه از زنان فمنیست دارند، ناشی از یک شهود گنگ است که اساس‌اش ایده یست قابل تامل: متمرکز شدن در جنگ قدرتی که مستتر در روابط زن و مرد است، روحیه ی جنگجویی و کین‌خواهی را تقویت می کند و این روحیه با روحیه ی دوست داشتن، به ویژه عاشق شدن منافی ست. در عاشق شدن همواره ابر ناآگاهی وجود دارد. این ابر ناآگاهی حتماً باید جنگ قدرت پنهان را پوشش دهد. زنان فمنیست با آگاه شدن به جنگ قدرت میان زن و مرد، وارد منطقه ی ممنوعه ای می شوند که کمتر کسی جرأت می کند به آن وارد شود. نه فقط به این خاطر که درافتادن با نظام عریض و طویل مردان که از هر سو محاصره کرده است سخت است، بلکه هم به این خاطر که کمترین تاوان این آگاهی سوزان، سوختن بال و پری ست که مردم با آن پرواز عشق را تجربه می کنند.

آرمین گفت...

با نوشته هایت موافقم و در واقع با پاراگراف آخر که توجیهی و استدلالی (هردو) بود ... و گاه به نظرم می رسه که وقتی توجیه کردنت به کسی ضرر نمی رسونه توجیه کردن اشکالی نداره ...
در مورد جمله ی شریعتی که اصلا آلرژی دارم بهش. حتی حال نمیده آدم برای تکذیبش بهش فکر کنه...
پاراگراف بعد از آن شال های عاشقی را چشیده ام. بسیار زیبا و خوب نوشتی. صمیمانه بهت به به میگم

sarah گفت...

منو بخونيد
در كافه زن
http://cafezan.webphoto.ir/