2008/08/24

نه که نخواهم!

اینکه نمی نویسم به دلیل این نیست که نوشتن را تعطیل کرده ام. برای نوشتن، حداقل در مورد من، همیشه به یک حس عمیقی برای بیان مطالب نیاز است. حسی که تو را بی تاب نوشتن کند. و این روزها عجیب به هیچ چیز حسی ندارم. نه خوشحالم، نه غمگین، نه فعال، نه غیر فعال، نه بیدار، نه خواب. تهی از همه چیز. تنها حس می کنم که باید در سکوت و با صبر این روزها را بگذرانم تا دیگر بار به خودم باز گردم.
دلم می خواهد از لایحه ضد حمایت از خانواده بنویسم اما بعد که شروع می کنم به خودم می گویم کدام حرفت جدیدتر از دیگران است و از کدام منظر می خواهی نگاه کنی که تازه تر باشد؟ وقتی از شرایط اجتماع می خواهم بنویسم از خودم می پرسم در نهایت این نوشتن ها چه راه کارهایی داری تا مدام و مدام تکرار مکررات نباشی؟ و هنگامی که از تن نوشتن در ذهنم ریشه می دواند زمزمه ی آن که این حکایت بسیار عمیق تر از اندیشه ی توست مرا به عقب می راند. زمانی هم که مسائل زنان کارگر سوژه های مختلف پیش رویم قرار می دهند آنقدر خودم را دور می بینم از واقعیت موجود که می ترسم از نوشتن.
این روزها همه ی این توجیهات شده اند مانع نوشتن. می دانم این ها، اگر خوب نگاهشان نکنم مرا به سوی تنبلی مدام خواهند راند ولی شاید تنها به زمان نیاز دارم برای خودیابی و معنا یابی.