کسی آواز می خواند در کوچه پس کوچه های این شهر. کسی شعری را زمزمه می کند گویا و شاید چراغی در دست به دنبال رویایی دور دور می چرخد. چرخ می زند در میدان های خاکستری. پیاده روهای مفروش به آب دهان و پارک هایی با کودکان سبز.
با دستانی در آن برش های مورب، مثال همیشه در پی هذیان شبانه، صدای گام هایم را تکرار می کنم. یک، دو،… یک، دو، …
اینجا شرق تهران است. جایی در همین نزدیکی ها. سرمای شب گرفته. اگر تن به ماندن در سیاهی اش بدهی می سوزاند این پوست نازک تن زده را. اما او انگار باید که بماند. هر شب همانجا می نشیند. در گذر. ترازوی لب آویزانی کنارش و کارت های کوچک فروشی دعا مقابلش. سر بر نمی دارد که نکند نگاهش در نگاه گرم شده میان شال بافتنی ام خجالت زده ام کند. راست می گوید خوب، نگاه کند که چه؟ این همه سال نگاهمان کردند چه شد؟ یخ بستیم و ماندیم میان قالبی از شماتت های وجدان نداشته مان؟ یا نشستیم کنارشان و دست ها را حلقه کردیم به دور بازوان کوچک و سلامی گفتیم؟ البته شاید صدقه روزانه ی مان را به مدد خرید کارتی از همان کارت های دعا بخشیدیم و صبح به صبح، به محض پرداخت پول راننده ی تاکسی، در میانه ی کیف جیبی کوچک و کنار عکس های وابستگی، نیم نگاهمان به آن افتاد و نه به یاد دستان کوچکی که آن را فروختند که به یاد آرزوهای برآورده نشده، ملتمسانه خدای کارت دعا را صدا کردیم. نه! نگاه نمی کند. اصرار ندارم به نگاهش. نمی خواهم یادآور خود بی خودم باشد که. هیچ کس نمی خواهد.
کتاب درسش را روی زمین گذاشته و مدادی به دست، دفتر سفید روی زانوهایش را سیاه می کند. نمی دانم چه می نویسد. حتما فکر می کند اگر بنویسد، خوب درس بخواند و نمره ی خوبی بگیرد در آینده چیزی خواهد شد. نمی داند (به قول معلم ها، برای خود آدمی شدن)، به آن یک یا دو رقمی های قرمز رنگ نیست. کسی باید باشد آن بالا که قانون عدد یک به هر توانی می شود یک را تفسیری جدید کند به عدد یک به هر توانی می شود همان عدد.
او را که رد می کنم، به تپه ی خاکی همان حول و حوش می رسم با آتشی در میان و مردانی چنباتمه زده به دورش و دست هایی زمخت بر فرازش. یکی کلاه دارد و آن یکی ندارد. یکی دندان می زند و دیگری سرخی سرما را بر پوست ضخیمش "ها" می کند. کارگرانی وا مانده میانه ی سرما به انتظار فردایی که صبح دولت شان بدمد.
داستانی ست انگار. ما هر روز از کنار آن ها می گذریم و نمی بینیمشان و آن ها هم ما را و ما هر دو را، دیگری.
کسی آواز می خواند و زمزمه اش را باران باران بر سر هموار. و چراغ به دست سیاه بین، چراغ فرو می گذارد و در همان سیاهی بی خبری ره می پیماید به دور دست فراموشی. من با او می روم و صدای گام هایم را تکرار می کنم. یک، دو،… یک، دو، … .