خودم را که نمی خواهم گول بزنم، دلم گرفته است. لب خندانم حکایت دور نگه داشتن آدم ها از این من تنهاست. دلم گرفته است. برای از دست دادن همه ی آن حس های انسانی ام. امید، آرزو، عشق، اعتماد، توانایی دوست داشتن و باور هر آنچه باور نکردنی بود. دلم گرفته است. برای همه ی روزهای جوانی ام که رفت. و هر روزش در آرزوی فردا و حسرت شاید رسیدن به خوبی های نهفته در وجود انسان ها.
دلم گرفته است از اینکه نمی توانم بی دغدغه در کوچه پس کوچه های این شهر قدم بزنم و خوش باشم به پاس لحظات. دلم می خواهد این همه مراقب خودم نباشم. کمی رهایی. شانه ای برای گریستن. آغوشی برای اعتماد. من دیگر به هیچ چیز باور ندارم. این جمله ی وحشتناکی ست. جمله ای ختم به پوچی. چقدر دلم فریاد می خواهد، فریاد، فریاد، فریاد. تنهایی مطلق. کلبه ای دور دور. سکوتی عمیق و صدای جنگل که باد در میان برگ هایش رقصی می آغازد ناب و بی همتا. نه تلویزیون، نه رادیو، نه کامپیوتر و نه هیچ آدمی. راستش را بگویم، دلم مرگی آرام و بی هیاهو در لحظه ی ناگهان زندگی می خواهد. این از افسردگی نیست. نه من دیگر چیزی برای این دنیا دارم و نه این دنیا برای من.