2008/12/20

هندوانه های سرخ سرخ!

سوز سرما پوست را می آزارد. شهر، باز هم شلوغ است و مثال بیشتر مناسبت ها، تاکسی به سختی پیدا می شود و حتی اتوبوس هم صف های طویلش خستگی را به جان می نشاند. جمعیت. بازار گرم میوه و آجیل فروشان. قدم های تند. زن و مرد، پیرو جوان، جعبه شیرینی به دست می روند تا این یک دقیقه افزوده را، یلدا را در کنار خانواده جشن بگیرند.

اتفاق خاصی ست. هر سال یلدا اتفاق خاصی ست. الهه ی مهر، میترا، هستی را سلام گفته است. یلدا را سریانیان تولد معنا کردند و میترا، بانوی مهر را منشا مهرورزی، پیمان داری و میانه روی. مهر، پرتوی خورشید است. خورشیدی سراسر نور. مهرش را می پراکند بر کره ای خاکی. بر دریاها و آسمان، گیاهان و حیوانات، و انسان، این یگانه توانای ناتوان. انگار که باید ذره ذره ی مهر را جشن گرفت. یلدا را.

پس یکی هندوانه قاچ می کند. دیگری آجیل می گرداند. آن یکی صدای شاعر مابانه اش را به اشعار حافظ شیرازی می آراید و خواجه نوید می دهد مراد دلی را و ناامید می کند دلی دیگر را. لب ها به خنده گشوده شده و دل ها انگار شاد شاد. صدای ضرب آهنگی از آن دورترها می آید. و کسی آن میانه کمر می چرخاند به هوای مهر.

کسی می خواند:

بر سر بازار جانبازان منادی می زنند

بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید

و زن در سکوت تاریک خانه اش، چراغ ها را زود خاموش می کند تا مبادا کودکان خردسالش را ناشنیدن ساکنان کوی رندی، رنجورتر از هستشان، به نداشته ای بیشتر دلتنگ کند. بعد از ظهر، از پس تدارک بساط مهمانی شب یلدای خانه ای، به ورودی میوه فروشی که رسید این پا و آن پا کرد. هندوانه ی سرخ را که به دست گرفت، هر چه کرد نتوانست کیلویی هشتصد تومان را چنان ضرب و تقسیم کند که جوابگوی یک هفته ی نیامده باشد. دانه های انار را هم اگر می شمرد باز سه هزار و هشتصد تومان برای چند دانه اش کافی بود؟ انتهای میدان، همان نیم نگاه را هم از آجیل مخلوط خوش ترکیب شب یلدا برداشت و تنها چند نارنگی ریز را در کیسه ای برای چشم های کوچکی برد که چنان به شب یلدای خالی تر از هر سال دوخته شده گویی منتظر معجزه ای در یلدایی دیگرند.

پاسی از شب گذشته است. حالا دیگر کم کم خواب بر چشمان خسته نشسته و سکوت مهمان شهر شده است. یک دقیقه ی اضافی تر به پایان رسیده و زندگی آن هایی دیگر قصد آغاز دارد. شروعی برای سمفونی خش خش کیسه ها. تنی تا نیمه در میانه زباله دان. دست هایی چرکین و سیاه. ته مانده ی هندوانه. غذاهای باقی مانده. تکه هایی از نان زیر کباب. بوی خوش جوجه سرخ شده. سیبی نیمه گاز زده. اناری شاید. و آن یک دقیقه می ارزد انگار به این فراوانی. یلدایی دیگر در راه است.

ایزدبانو، نشسته بر ماه، پای تاپ می دهد در سیاهی. مهر را چندی ست وداع گفته و هر سال به هنگام سرور تولدش خنده های دیوانه وار سر می دهد بر این همه جنون و زمزمه می کند:

در این ظلمت سرا تا کی ببوی دوست بنشینم

گهی انگشت بر دندان، گهی سر بر سر زانو

--------------------------------------------------------------------

پی نوشت: راستی یادمان باشد، یلدای امسال، یلدای کودکان افغانی مهمان ایران نبود. یلدای امسال، برای آن ها که هیچ حقی نه از خاک خود دارند و نه از خاکی که به آن پناه آورده اند، یلدای نخواسته شدن در دنیایی بود که خدایش به برابری آفرید و بنده اش به تملک، مرز کشید بر آن.


2 comments:

samaneh گفت...

يلدا بخش كردن سرما بين خيابان خوابها...
خيلي ثشنگ نوشتي دوست عزيز.

جواد لگزیان گفت...

سلام کاش شب را صبحی بود دوست من