2008/12/24

هستی از ما آلت خورده است، ما ز هستی! *

دوستی می گوید طبقه ی بالای دفتر ما، یک تولیدی ست که پالتو و کاپشن های خوبی دارد و البته تک فروشی ندارد اما چون آشنا هستیم می شود از همین جا خرید کرد. از همه مهم تر این که، قیمت هایش نصف مغازه است.

بعد از مدت ها که موضوع را از یاد برده ام، سری به محل کار دوست می زنم. با هم به طبقه ی بالا می رویم. پالتو، کاپشن، بافتنی های مختلف. پالتویی نظرم را جلب می کند. هفتاد و پنج هزار تومان قیمت خورده است. می پرسم قیمت همین است؟ می گویند: برای ما سی و هفت هزار تومان تمام شده است اما به شما سی هزار تومان می دهیم. آن برچسب هم قیمت فروش مغازه است ... !!!!!

میدان هفت تیر را قدم زنان طی می کنم. داخل مغازه های مانتو فروشی می روم. کمترین قیمت شصت هزار تومان است. هفتاد، هشتاد، نود، صد و ده، ... . حس بدی دارم. آخرین مغازه دستم را روی پالتویی می گذارم که طرحش به نظرم جالب می آید، می خواهم آستر زیرش را ببینم. قیمت: هفتاد و هشت هزار تومان. فروشنده جوان به کنارم می آید و شروع به تعریف از پالتو می کند. به آرامی می گویم: این قیمت ها را از کجا می آورید؟ مگر درآمد مردم چقدر است؟ با نگاهی حق به جانب می گوید: این که گران نیست. دیگر نمی توانم خودم را کنترل کنم و از اینکه نه صاحب مغازه بلکه فروشنده ای که می دانم بیشتر از صد تا صدو پنجاه نمی گیرد، این چنین از گرانی دفاع می کند عصبانی می شوم. می پرسم شما چقدر حقوق می گیرید که این به نظرتان ارزان است؟ با صدایی ضعیف شده می گوید: صد هزار تومان. می گویم: پس فرض کن که مجبور شوی لباسی گرم برای خودت فراهم کنی. چقدر از حقوقت می رود؟ چرا انقدر ساده نظر می دهی؟ به نسبت کدام معیار می سنجی؟

دستکش هایم را دست می کنم. گرمای مطبوعی در دستانم می دود. پسرک دوست در محل همیشگی نشسته است. سلامی می کنم و می گویم: "دستت یخ می کند." با غرور نگاهی می کند و می گوید: "دستکش هایم در کیف است." هنوز آنقدر ماهر نشده که وقتی دروغ می گوید رنگ خاکستری چشمانش را پنهان کند. می گویم: "کار و بار چطور است؟" جواب می دهد: "شکر خدا می گذرد." نمی دانم چند بار این جمله را در زندگی ام تکرار کرده ام. همیشه می گویم: ای بدک نیست. ای زنده ایم. اما شکر خدا؟ می گذرد؟ چقدر باید قانع و بی توقع باشم تا بتوانم این اندازه از سپاس را درک کنم؟ که فلان کفش و کیف و پالتوی فلان قدری داشتن و نداشتنش برایم کسری یا افزونی شخصیت نیاورد؟ چقدر باید از خودم، خود خودم راضی باشم تا بگویم بله این منم. پسرک دوست، بعد از آنکه شهر آرام می گیرد و همه به خانه می روند، به طرف سه راه افسریه می رود تا از آنجا مسیر دور دیگری را آغاز کند.

به خودم فکر می کنم. به زنانی که برای خرید آمده بودند. به آن چکمه های پاشنه بلند دلفریب، پالتوهای رنگارنگ گران قیمت بر تن، ناخن های مانیکور شده، قدم های مغرورانه و سرشار از من. به دخترک آن سوی میدان و ترک های سرما زده ی پوستش و نگاهی که از یاد نخواهم برد. به همه ی آرزوهایی که در هم آغوشی با یک مرد رنگ واقعیت می گیرد. هر بوسه ای بر تن قیمتی و هر دست هرزه ای به دست آوردنی را در پی دارد.

و آنان که باید ببینند، آنان که اندیشیدن چاره، وظیفه شان است. آنان که خود را نماینده مردم می دانند، به راحتی دست چکشان را برای خریدهایی گران تر بیرون می آورند بی آنکه بیاندیشند به روزهای سیاه مردمانی که روح شان را به ناچار می فروشند برای زیستن در جنگلی که اگر ضعیف باشی دریده می شوی و پول معیار قدرت توست.

البته امور مهم تری در مملکت در جریان است. قانون، هیچ گاه نباید جای شبهه ای برای قدرت مردانه بگذارد. آن ها باید دلیرانه در حل معضل تک همسری مردان بکوشند. پس چه با شهامت، زنان را تقسیم می کنند و در این اندیشه اند که زنی تنها بر روی زمین باقی نماند. و مردان، مردان، این همیشه توانمندان جنسی، چه معصوم وار تن می خرند در حمایت قانون و چه عزتی دارند سایه وار بر سر ضعیفه هایی که سرمایه داری خوب می داند با تولیدات رنگ به رنگ و چشم نواز چگونه آن ها را بیشتر و بیشتر در حاشیه قرار دهد و مصرف کنندگانی حریص و ناتوان برای سلطه پذیری بیشتر در اختیار جامعه ی مردسالار قرار دهد.


* محسن نامجو

1 comments:

محمد حسین ابراهیمی گفت...

پیتزا تعارف میکنم در لباس موش
کاش به جوب پناه میبردم
در روزنامه چیزی از طرح امنیت اجتماعی خواندم از لباسهای نا مناسب
چیزی از مبارزه با موش
از جمع آوری زباله
نگرانم
سوراخی نیست وقتی حتی زنم ازمن ترسید و گریخت
این گربه یجغرافیا میدردم
دمم را میگذارم روی کولم
از خجالت به زمین فرو میروم در مترو