2008/12/26

عشق سودای شبانه ست که دراز است و قلندر پیدا!*

گاهی از خودم می پرسم در بعد عاطفی زندگی ام در کجا ایستاده ام؟ گاه خودم را با والد درون نقد می کنم و گاه کودک درون مویه ای قربانی وار سر می دهد. اما وقتی به پشت سر نگاه می کنم. به سال های جوانی. به 19 سالگی عاشقانه ام، 23 سالگی شکستنم و 24 سالگی باور دوباره و 25 سالگی ناباوری مطلقم و سال های بعد و تجاربی که دیگر هیچ وقت نخواستم باورشان کنم. دست از نقد خود بر می دارم. من معتقدم انسان ها سفید سفید مثل یک لوح به دنیا می آیند. تو به عنوان یک انسان اگر همان ابتدای ایمانت به زیبایی های زندگی، مدام غلط و غلط بنویسند بر این لوح، چه داری برای سال های بعد؟ (ما این دل عاشق را در راه تو آماج بلا کردیم*)

مثل سیاست. انقدر سیاست گذار ناتوان و مجری ناتوان تر می بینی که دیگر سیاست خوب را هم از یاد می بری. حتی اگر خوب هم بیاید یک روز، باید انقدر زمان بگذرد تا در عمل وعده های فریبنده را محقق ببینی و دریابی که شاید بشود به سیاست خوب امیدی داشت.

دوست داشتن و عشق هم برای من همین است. تلاش کلامی آدم ها برای نمایش توهم بهتر بودن شان از هم نوعان دیگر و ایجاد جذابیت های عاشقانه، گاهی متعجبم می کند که این زرداب ها را تا کی می خواهیم بی هدف غرغره کنیم و بالا بیاوریم و دوباره قورت دهیم. می دانید؟ بحث ماندگاری همیشگی روابط نیست که اگر هم باشد خوب است اما اینکه چگونه رابطه ای را پیش ببریم، چقدر صداقت داشته باشیم، چگونه به پایانش برسانیم مهم تر است. گاهی وقت ها به نظرم آغاز کردن و به پایان رساندن و باز آغاز کردن روابط برای بسیاری، مثل سیگار روشن کردن است. سیگاری که با ته سیگار قبلی بی هیچ فاصله ای روشن می شود و تو نمی دانی اساسا این چندمین سیگارت است و کدام است که حالا به پایان رسیده. سیگار سیگار است. تن، تن است. عشق، عشق است. دیگر هویتش مهم نیست. چون تو تنها به دید مصرف کننده به آن نگاه می کنی. کالایی که آمده تو را ارضا کند. کلامی، جسمی، مالی و ... . زن و مرد هم ندارد. نگاه است دیگر. و البته که نمی شود تاثیر فرهنگ مردسالار در جهت گیری جنسیتی آن را منکر شد. به قول دوستی آن قدیم ها، این خر نشد یه خر دیگه، پالون می دوزم رنگ دیگه.

هیچ وقت در طول این سال ها نفهمیدم چرا انسان ها در جایی که می توانند انسان وارانه و با اندکی شهامت، از حق نگفتن و سکوت استفاده کنند دروغ می گویند. حتی نپرسیده هم دروغ می گویند. یا تملق گویی های بی پایان و تحمیق شعوری که عمری بر آن مدعی هستی. انگار مجبورند حرفی بزنند به هر حال. یا ناپدید شدن های آنی و به نظر سرشار از بوق بودن خصایص انسانی. این همه انرژی صرف می شود برای آغاز و تو نمی فهمی چگونه به پایان می رسد. هنگامه ی سلام آنقدر کلام خرج می شود که گاه می مانی حیران بی خبری ات از جذابیت های داشته ات و به هنگام پایان حتی نیم خطی پیش از خدانگهدار گویی که بار سنگینی ست. تازه آن هم اگر خداحافظی ای در کار باشد. اویی هم که بی خبر به ناگهان دور و برش را خالی می بیند شروع می کند به دست و پا زدن. انگار پرتابش کرده اند در دریاچه ای عمیق و تلاش می کند بیاید روی آب برای کمی هوا. اویی هم که هلش داده از بالا به این پایین چنان نگاهش می کند از همان بالا مثال اینکه از اساس بازی دلفینی را آن وسط شاهد است. به هر حال مسوولیت دارد اگر بخواهد جور دیگر ببیند. اگر دستش را بگیرد و بکشد بالا باید شهامت هم داشته باشد تا جایی مثل آدمی زاد درست پیش برود و بگوید خدانگهدار، پس همان پایین آب بازی کند بهتر است. ماندن و نماندنش هم که دیگر تقدیر است. وجدان هم از بیخ راحت.

برخی هم سیستم آب نمک کاری شان قوی ست. روابط موازی فعال دارند و آن کنارها هم یکی دو تا را یک لنگه پا نگه می دارند برای روز مبادا. عجب انسان شرافتش بودار شده است. عجب! و جالب این جاست که وقتی به پروفایل های مردم در سایت های دوست یابی مختلف سر می زنی همه شعر نوشته اند و همه از دروغ متنفرند ولی همه آنقدر بی مایه اند که وقتی موضوع بند شلوارشان به میان می آید اندکی دروغ را به هر حال ناچار می شوند. درست مثل وعده های اولیه نامزدهای انتخاباتی. فرقی نمی کند چه پستی، مهم میز است و صندلی و قدرت. حس خوبی دارد با آن هیبت دنیا را نگریستن. (آن دم، جان می دادم. همه خانمان می دادم.*)

خلاصه که اسم این مجموعه تن خواهی صرف را گذاشته ایم عشق. حماقت های بشری مان برای دور زدن همدیگر را زرنگی نامیده ایم و صرف عمرمان برای یافتن این دور زدن های طرف مقابل را هم تلاش برای شناخت و حفظ رابطه می خوانیم. چه موجودات توانمندی هستیم ما آدمیان برای خود فریبی بزرگی که ارتباط انسانی می دانیمش.

امیدوارم آرزویش بر دل نماند، اگر تجربه شخصی نبوده حداقل جایی از کسی بشنوم که نه بر اساس توهم که جریان حقیقی ناب عشق را تجربه کرده است. عاشقیت قدرتی می خواهد برای انسان بودن. سخت است این همه انسان بودن. سخت است. آن هم نه یک انسان، که دو به معنای واقعی انسان باید کنار هم قرار بگیرند تا پستی بلندی های دوست داشتن را به مدد هم طی کنند نه آنکه خود، ناهمواری ای افزون بر ماهیت رابطه باشند. سخت است این همه انسان بودن.

....................................................................

پی نوشت: این آهنگ مرغ شیدای محسن نامجو را که به تازگی روی وبلاگ گذاشته ام، زندگی می کنم. انگار هیچ وقت جایی برای خستگی از آثار این هنرمند نیست. امکان دارد مرورگر اکسپلورر نتواند تصویر بالای وبلاگ یا این موسیقی را دانلود کند. با اپرا که ظاهرا مشکلی نیست.


*محسن نامجو


6 comments:

آرش گفت...

نمیدانم چه ربطی دارد اما دارم کتابی میخوانم که اسمش را نمیخواهید بدانید. به این جمله برخوردم
The adult chops down his childhood to help his grown-up self.

سپیده گفت...

پریسا جان، عالی گفتی. عشق قدرتی عظیم می خواد. و جرات. جرات اینکه اگر حتی به لذت فکر می کنی با شهامت با خودت و با دیگری کنار بیایی "که این همه فقط برای لذت است، نه بیش، نه کم". و حالا اگر طرف بخواد باهات می مونه و اگر نه؛ حداقل آدمیت به خرج دادی و اگر طرف نموند هستن افرادی که با درخواستها و شیوه هایی از این نوع زندگی کنن. عشق شهامت می خواد که وقتی گیجی و نمی دونی کجای کاری با شهامت بگی من نمیدونم کجام؟؟؟؟ و شهامت می خواد در طرف مقابل که به جای تعبیری بی راه از این حرف وارد گفتگو بشه. و این تعبیر بی راه رو نکنه که با انتظارات بیش از حدی که نمی دونه اصلاً چی هستن اما مطمئنه که نمی تونه برآورده شون کنه روبرو شده و بهتره که همه چیز تموم بشه.

شهاب الدین شیخی گفت...

سلام
همه ی ان چه که گفتی درست و دردناک. اما دردناک تر این است که این همه به نام عشق سندش زده می شود.
مشکل آن جاست که ما برای توجیه رابطه های مان با یکدیگر از مفهومی به نام عشق سود می جویم مفهموی که هر دوی مارار مسحور کند و خوب د معشوق انتظار و در عاشق مسئولیت می افریند. نمی خواهیم قبول کنیم ما انسان هستیم و می توانیم "دوست" هم باشیم. صادقانه و بی دورغ حتا اگر دروغ مقدسی چون عشق..
در هر صورت :
مشکل حکایتی است که تقریر می کنند
شاد و آزادو سربلند.
در ضمن با اجازه ادتون کردم

آرزو گفت...

پریسای خوبم، خیلی دلم می خواهد بنویسم اما چند باری که متنت رو خوندم دیدم خیلی خوب همه حرفامو با شهامت عالیت نوشتی... فقط به این باور دارم اول باید عاشق خودمون بشیم...

سمانه گفت...

خيلي خوب مينويسي پريسا جان
من چندين ماه كه لينكت كردم ولي توي اين بلاگ اسپات... نميتونم نظر بزارم!!

پيروز باشي.

ناشناس گفت...

من هر چی فکر میکنم می بینم که عشقهای واقعی وجود دارند حتی در عشقهایی که به شکست منجر شدند و در خیلی از اونها طرف مقابلت نخواسته عشقت رو باور کنه حالا اسمش رو عشق نگذارین همون دوست داشتن ساده رو که بهش قانع بوده تمام تلاشت رو می کنی هر چه در توان داری میگذاری . غرورت رو میشکنی چون خودت رو میشناسی بارها غرورت لگد مال میشه اما طرف مقابل به هر علتی نمیخواد باور کنه اونجاست که سر درگم میشی که چیکار کنی هزار تا فکر میاد سراغت شاید از اصل با من مشکل داره . وقتی نمیخواد زور نیست . دوست داشتن تنها چیزیه که به زور نمیشه وارد قلب کسی کنی . اینجاست که قات میزنی چیکار کنی .
بعد دوباره دلت نمیاد بری کنار خودت رو دلداری میدی شاید مسئله این نیست شاید فرصت میخواد شاید میخواد ببینه تا کجا هستی شاید ها و شایدهای دیگه
اما باز دوباره حرفی تلنگری سرگردونت میکنه تو این رابطه حقیقت چیه نمیدونی درست و غلط چیه سر گردون میشی دنیای اطرافت اونقدر بد بوده ( اونقدر توی دنیای ارتباطات خوندی و شندیدی و با چشمت فریبها رو دیدی )که تو از نظر خودت شاهکار کردی حرف دلت رو زدی اعتماد کردی اما به خودت میگی اون چه فکری میکنه در مورد اینکه تو حرفت روزدی . من ساده ام . من عاشقشم . و...
گاهی به خودت میگی من که وارد شدم بزار تا اخرش برم یا میبازم یا برنده نهایی منم همه سختیهاش رو قبول میکنی .
اما یک چیز همیشه ازارت میده اینکه حاضری هر سختی رو در صورتی قبول کنی که طرفت بدونه داری به خاطر اون این کارها رو میکنی و برای داشتنش حتی اگه نخوادت برای خواسته ات ارزش قائله این رو حماقت و سادگی محض فرض نمیکنه اینا رو دروغ و دغل و فریب دادن خودش فرض نمیکنه مشکلش تو عدم باور عشقت چیز دیگه است .
اما زجر اور اونجاست نمیتونی فکرش رو بخونی اگه از دید اون تو خر باشی مثل خرهای دیگه چی . یک ساده لوح یک معذرت میخوام احمق یا یک فرصت طلب . یک سوء استفاده کن ویکی مثل بقیه و...
اینجاست که سرگردونیها خوردت میکنه دیگه درست و غلط رو نمیدونی و نمیدونی چیکار کنی . وهمه اینها فقط با یک چیز حل میشه با یک اعتماد ساده طرفین با اینکه روز اول همه حرفهات رو بزنی به یک جرات و شهامت تا نه خودت زجر بکشی و نه طرف مقابلت رو سرگردون کنی که چی میخوای و چه باید کنه .
اما غرور . بد بینی . نمیگذاره اجازه بهت نمیده تا این صداقت و این شهامت رو داشته باشی.
تو خیلی از روابط حتی اگه به وصالی منجر نشند همین باور نداشتن ها . همین شهامت نداشتن ها ست که همه چیز رو به هم میریزه .و بعد تو ( منظورم شما نیست کلمه عامیانه است )میشنی و برای خودت فلسفه میبافی که دورغ گفت . شهامت نداشت . صداقت نداشت . سر کار بودم توی دادگاهی که خودت ساختی خودت میشی قاضی . وکیل مدافع .شاکی و طرفت رو به شدیدترین لحن محکوم میکنی و حکم صادرمیکنی با اشد مجازات .
غافل از اینکه اون توی سلولی که تو زندانیش کردی سلولی از خواستن و دوست داشتن تو هنوز هم دنبال روزنه ایی برای بودن دوباره است برای ازادی دوباره برای چشیدن طعم حیقیقی دوست داشتن راهی که ثابت کنه تنها تو رو میخواد .

درد اور اینه هر دو یک چیز میخواید اما تو ناروا محکوم کردی طرفت رو .در حالی که همیشه خواسته اش خواسته تو بوده .