2009/02/02

قانون ما و قانون آنها!

از کودکی تا به حال جملات ماورایی زیادی شنیده ام. بسیار گفته اند کسی که دروغ بگوید، مال مردم بخورد و ... در همین دنیا تاوان پس خواهد داد. بسیار مثل زده اند بی گناه پای چوبه دار می رود اما بالای دار نمی رود. از هر دست که بدهی از همان دست می گیری و ... .

و من به هیچ کدام از این جملات باور ندارم. بیش از این دیگر باور ندارم. اگر به مفاهیمی چون گناه و وجدان اعتقاد داشته باشیم و بخواهیم با همین معانی متداول آن ها را بسنجیم بهتر است بگویم تو می توانی دروغ گوی دزد خیانتکار آدم کش باشی اما قدرتمند و دست هیچ کس به تو نرسد. می توانی احمقی باشی که یک بار در طول زندگی ات به سهو بازی را ببازی و بی هیچ پشتوانه و قدرتی، بر دارت کشند. به همین سادگی! قانون و مجازات برای اقشار بی پشتوانه است و نه آن کس که ثروت و قدرت در هم تنیده را یک جا در اختیار دارد. کافی ست بدانی معنای ارتباط چیست؟ با چه کسی مرتبط باشی؟ چگونه در ارتباط باشی و شکل رابطه را چه چیزی تعیین کند؟ کافی ست بدانی برای بی قانون بودن باید بالاتر پرواز کنی چرا که این پایین ها به تعداد کافی آدم وجود دارد برای آموختن مفهوم قانون.

بگذارید قانون را تقسیم بندی کنیم. به دو دسته. قانون ما و قانون آنها. قانون ما می گوید نمی توانید مطابق هیچ اصل قانونی و غیر قانونی تجمع کنید. آرام و غیر آرام هم ندارد. هر گونه تجمع ممنوع است. قانون آنها می گوید از آنجا که قدرت دست شماست هر زمان و هر جا و به هر شکل و با هر بیانی که خواستید تجمع کنید. اولی را به حبس محکوم می کنند دومی را پیشنهاداتی در شهر می دهند. قانون ما می گوید اگر می خواهی رو در رو با مردم کشورت صحبت کنی و نسبت به تبعیض ها از هر نوعش آگاهی برسانی دستگیرت می کنیم و زندانی، قانون آنها می گوید اگر خواستی در مترو یا هر جای دیگری تبلیغ و فروش فلان کتاب سیاسی را رو در رو داشته باشی خدا با تو است. قانون ما می گوید مهم نیست پیشینه، انگیزه، و هزار عامل دخیل در یک حادثه چه بوده است تو باید مجازات شوی آن هم به شکل آویزان میان حلقه ی طنابی و زمینی. قانون آنها می گوید کشتن هم گاه مثل دروغ مصلحتی ست. قانون ما مجرم را حد می زند مقابل انظار. قانون آنها مجرم را از جلوی چشم بر می دارد و می برد پشت چشم. قانون ما می گوید بدون اجازه و نظارت هیچ ننویس، قانون آنها می گوید در رسانه عمومی پرونده بساز و آدم ها را تا ته به هزارجای ناشناخته ببند.

وقتی آن پایین ها هستی همه جوره آن پایینی و وقتی بالا، بالا. این ها هم که به گمان ما از آن بالا گاهی پرت می شوند پایین، از آن بالایی ها نیستند آن ها گیر کرده اند میان زمین و هوا. و اساسا قرار است در همان میان بمانند که افسارشان گسیخته نشود. نقطه تعادلی هستند برای پایین نگه داشتن ما و بالا نگه داشتن آنها. خطا کنند می آیند پیش خودمان. مودب باشند همانجا می مانند و اگر باهوش و آگاه به بازی، شاید هر یک قرنی یکی از نسل شان برود آن بالا.

بنابراین دیگر با من از گناه و تاوان و وجدان سخن نگویید. در این دنیا، قدرت حرف اول و آخر می زند و تو یا باید بشوی خود قدرت که مصون بمانی از تاوان، یا بشوی ضد قدرت که همه وجودت می شود تاوان. و از آنجایی که نمی توانی خود قدرت شوی به ابزار قدرت بودن هم رضایت می دهی. وجدان هم مثل زمان است، این پایین ها معنی دارد و آن بالا ها در بی نهایت گم می شود. درست به مانند گناه.

باور کنید، بی گناه نه تنها پای چوبه دار، که بالای دار هم می رود!


1 comments:

جواد لگزیان گفت...

من هیچوقت بازی زندگی را نفهمیدم...