عالیه اقدام دوست زنی ست که خوب می داند چه می خواهد و همین دانش او از خواسته و نه فقط نخواسته ها یش به وی اقتدار می بخشد. من برای دید باز او به جریانات اجتماعی و سیاسی احترام فراوانی قائلم. هر آنچه از او در ذهن دارم تصویر زنی سرزنده و فعال است که روزنامه ای را در دست لوله کرده و تند و تند قدم بر می دارد. جسارتی دارد در بیان مطالباتش که تو به راحتی می توانی اطمینان خاطر را از آنچه می گوید دریابی.
دلم می خواهد تصویر او را همان گونه که هست داشته باشم. دلم می خواهد شما هم بدانید که او بسیار محکم و استوار است. راستش دوست ندارم این شیوه مویه کردن را. اینکه وقتی یک فعال سیاسی یا اجتماعی را بازداشت و زندانی می کنند برایش مرثیه بخوانیم. یکی بگوید آزادش کنید او فرزندی شیرخواره دارد، آن یکی، آزادش کنید فلان بیماری را دارد و نیازمند داروست، دیگری، آزادش کنید به تازگی عمل جراحی داشته است. چرا نمی گوییم آزادش کنید او انسانی آزادی خواه است؟ حق اوست که آزادانه از حقایق بگوید. آزادش کنید چون جای کسی که عدالت را می خواهد در زندان نیست.
عالیه جملاتش را آگاهانه انتخاب می کند، آگاهانه نقد می کند و آگاهانه از آنچه حق خود می داند دفاع می کند. او ابایی ندارد از تنهایی و زندان. او سال ها در زندان بوده است. عالیه معلمی می داند. خوب می داند چگونه نا آموخته ها را درس حقیقت بدهد. او اتفاقا تنها نبوده و نیست. تو می توانی یک نفر باشی به اندازه ی هزاران نفر آگاه، می توانی هزار نفر و دریغ از ذره ای خرد. عالیه خودش را دارد و شهامت درست زندگی کردن را. شهامت بیان حقیقت را چشم در چشم نافی حقیقت. معجزه کمی نیست. معجزه کمی نیست که تو درد را در صورت بانی درد فریاد بزنی و تنها به زمزمه ی تاکسی وار یا تحلیل های آنچنانی به هنگام تماشای تلویزیون های آن طرف آبی تن ندهی. معجزه کمی نیست زنی از مطبخ بیرون بزند، سد تعاریف جامعه مردسالار را بشکند و چهره در چهره بگوید آمده ام حقم را بگیرم. عالیه مجموعه ای از همه ی توانمندی ها و ناتوانی های انسانی ست که با پذیرش آنها قدمی را بر می دارد ریشه دار.
عالیه در بند نیست وقتی همه ی ما در بندیم. وقتی همه ی ما محصور قدرتیم. چه کسی می گوید من آزادم؟ چه کسی می گوید ما آزادیم، وقتی آزادی تنها کلمه ای ست دستاویز آن لبخند معصومانه پر نیرنگ زمانه ای که می خواهد حماقت بشری مان را به رخ بکشد. عالیه آزاد است چرا که از بندهای ذهنش رها شده و من و ما البته در بندیم. در بند سنتی که هنوز بعد از سال ها مردی را خواهان فرزند پسر می کند و نه دختر. زنی را برده وارانه ظالم پرور و دختران مان را رویا زده و پسران مان را عجیب خودمحور و سلطه جو. در بند اجتماعی که مردانش حتی هزار بار روشن و متجدد اما دلباخته ی تصویر زنی از همان دیار قدیمی ها. در بند قوانینی که نه به دلایل مذهبی که تنها به خاطر سلطه ی بر زن تصویب شده اند. که اگر بخواهند قابل تغییر است اما دیگر به کدام بهانه طلاق دهند، صیغه کنند، رگ غیرت سبز کنند و خون بریزند؟ به کدام بهانه کودک از مادر بگیرند؟ به کدام بهانه تو را و مرا در خانه حبس کنند؟
عالیه در بند نیست. او آن روز آزاد شد که از بندیان گسست و بی عدالتی را فریاد زد.
به قول سیدعلی صالحی:
نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پیاله و پروانه از پسین،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته اید،
با رویاهان چه می کنید؟
...........................................................
برای آزادی عالیه اقدام دوست امضا کنید.