2009/03/17

این سیاه بیچاره چقدر حوصله داره! *


عطر خوشی می آید نه؟ بهار است، آمیخته به بوی گوگرد و داغی و دود چهارشنبه های همیشه سور. شبحی سیاه پیش از دمیدن صبح امید.

رنگ به رنگ، شکل به شکل، ویترین های زیبای فریبنده و نوید دهنده ی سالی نو که می آید. خوب گوش کنید؟ صدای پایش را آهسته آهسته یا نه، سنگین سنگین می شنوید که بر روحتان گام بر می دارد. بر طبل و دهل می نوازندش. می رقصندش. می رقصدش بر سر چهارراه، آن سرخ پوش سیاه روی کوچک اندام به نواختن سرخ پوش بزرگ. بزرگ سرخ پوش می خواند: عید اومده باز، من پول ندارم، خرجی کم دارم، زن و بچه دارم، شیرین بشه کام، شیرینی بده، عیدی رو بده، ... . و سرخی کوچکی می چرخد، نوار سیاه رنگ دور کمرش موج می زند در چشمانت. می شکند کمر را به هر سو از عمق وجود به امیدی، شاید جفتی کفش، بلوزی یا دامنی حتی. آنقدر سیاهش کرده اند که نمی دانی زردی دخترکی چشم بادامی به زیر آن است یا پسرکی نحیف. از این عید چیزی هم نصیب او هست آیا؟ می رقصاند تا بیابد نصیبش را. عید اومده باز، ... .

پیاده روهای پرتردد با آدم های کیسه به دست، همهمه ی دم عید و نشاطی که نمی دانی چگونه در دل جوانه می زند از پس این همه تابوت که دست به دست می برد حرمت انسانی را. پیرمرد پر چین و چروک، کنار بساط سبزه و ماهی سفره هفت سین، دانه های برنج را از ظرف یک بار مصرف به دل ظرف پلاستیکی در داری می ریزد برای ذخیره ی نمی دانم کدامین روزش. دو قاشق باقی مانده را به لب می برد به هوای شام شب. ظرف پلاستیکی را به کنار حلبی صندلی مانندش می راند. زنی سبزه ای می خرد. پیرمرد سری تکان می دهد. عابر فردا که می شوم دو قاشق برنج آشنا را باز می شناسم.

مثال همیشه در پیچ این در دست احداث نزدیک خانه نشسته است. کارت های دعا و تقویم و جوراب را پهن کرده روبرویش با آن ترازو که کالری های دریافتی روزانه را به رخ می کشد. نگاه مان به هم گره می خورد. پیش ترها رفاقت کرده ایم. چه سود اما. دست های خالی ام دیگر بار رفاقت را هم معنی نمی کنند. نفس سرد بوی مرگ می دهد.

سر تکیه می دهم بر دیوار. صدای آمدنش از آن تونل وحشت، گوش خراش است. حجم لباس های بلند و سرهای رنگارنگ و کیف های آویزان هجوم می برد به جنازه ایستاده اش. باید رفت. من اما می مانم. سکوت پس از رفتنش گرچه موقت اما گویای تنهایی نرفتن و ماندن است. گویای جماعتی را پیرو نشدن. خنده های مستانه شان می شکند فضا را. سر که بر می گردانم صورتک های نشسته با آن لباس های سیاه را کم و بیش باز می شناسم. فال و آدامس و دستمال را همیشه دستان کوچک آن ها به یادم می آورند وگرنه فال را که سال هاست به نیک گرفته ایم و به بد پس داده ایم. زنی دست کودکش را به سویی دیگر می کشد که مبادا تن، آلوده کند به لکه های سیاه روان شهر. زیر لب فحش می دهد به دخترک شیطان که بی پروا بالا و پایین می پرد و واقعیت های تلخ زندگی اش را جشن می گیرد. زنی دیگر شبیه فال گیرهای فیلم ها به کنارم می نشیند با کودکی کیف به دست. لهجه دارند هر دو. حس مادری ندارم به لحن مادر. کودک، سرش را میان دو دست می گیرد و زیر لب زمزمه می کند. دست پیش می برم تا به کلامی سر بر گیرم از گریبانش اما میان رفته و نرفته معلق می ماند وقتی زن پول ها را طلب می کند. پسرک صد تومانی، دویست تومانی های مچاله شده را از کیف بیرون می کشد. – فقط همین؟ - همین. – هزار تومان؟ - هزار تومان. – خاک بر سرت، بقیه کجا هستند؟ - نمی دانم. بروم؟

پشت چراغ ایستاده ام. خاکستر سیگارش را از بالای شیشه آن ماشین قد بلندش می تکاند مقابل پایم. بوی زیر سیگاری می دهم. چه کسی گفته بود جهان زیرسیگاری من است؟ حسین پناهی؟ ما زیر سیگاری جهانیم شاید.


* از اشعار حاجی فیروز

عکس از وبلاگ عشق، صلح، درک متقابل

5 comments:

david santos گفت...

Beautiful posting. Congratulations!!!

علی کلائی گفت...

سیاه بیچاره ! حاجی فیروز ما هم فقیر شده . بیچاره شده و دست گدایی دراز می کند
نمی دانم چرا در برابر این همه فقر بی پروا نمی شوریم
نمی دانم چرا
یا حق

yekta گفت...

اين چه حرفيست كه در عالم بالاست بهشت
هر كجا وقت خوش افتاد همان جاست بهشت
دوزخ از تيرگي بخت درون تو بود
گر درون تيره نباشد همه دنياست بهشت

من و پري گفت...

هه هه !! ما اينهمه دلمان به حال وبلاگ شما ميسوخت که فيلترش ميکردند و شما مجبور بودي به کوچ از اينجا به آنجا.
حالا يکي بايد دلش به حال خودمان بسوزد که اصلا وبلاگمان را از ريشه زده اند و آدرسش را از بين برده اند و اين پرشين بلاگي ها هم اصلا جواب ادم را نمي دهند.

هومت گفت...

درود
با چند خبر آپ کردم. شاید با دیدن عکس ها و خواندن مطالب متاثر شوید ولی واقعیت تلخی است که باید دید و شنید.
دوست دارم بعد از خواندن هر مطلب احساست رو برام بنویسی
پاینده ایران