به خودم قول داده ام مویه نکنم برای دردهای کوچک. قول داده ام نفس بدهم به آدم هایی که فاصله می خواهند و فاصله ها را به بهانه ی دلتنگی نیامیزم به اضطرابی از بودنم. نخواستن ها را احترام بگذارم و گام برداشتن در سکوت را بیاموزم.
باشد! می مانم بر سر این عهد و پیمان با این خویشتن خویش اما بگذار نوشتن را از خود دریغ نکنم. بگذار کلمه کلمه آب شوم در دل سپیدی کاغذ و آرام آرام جاری. کسی چه می داند شاید روزی، جایی، همین من و دل نوشته هایم سایه افکنیم بر این بود بیهوده برای یادمانی از بی باوری ابدی.
دو روز پیش هم می دانستم که می آیی رفیق روزهای بی خیالی! گفته بودند. گفتم پس می روم و لحظه ای شگفت زده از تن دادن به گریزهای این همه سالیان تو، قدم برداشته را پس کشیدم. می دانی؟ هوای آن کتاب فروشی نفس تو را نفس می زند همیشه، پس چه فرقی دارد دم بدهی رو در رویم یا صدها خانه آن طرف تر. آن نگاه و طنزش را هم خوب خاطر سپرده ام. ندیده هم می دانم آن طوفانی که از در می آید بی صدا کلامی را با خود خواهد آورد سرشار از کلمات به هم پیوسته بی ربط اما معنی دار برای گوینده اش که همیشه تلخ تلخ تو را وادار می کند که سربکشی آن جام ناخواسته را.
و رفیق روزهای سرخوشی! چگونه من تو را آن سان عاشق بودم و تو این همه دور و من این همه ناآگاه؟ این همه سال که گذشت و عمر من هم، تو را خاطره وار همراه کردم. تو با من بودی همراه با آن پسرک و قهوه و عاشقانه هایش، با من بودی کنار آن میز و نگاه صادقانه ی دوستی که از احساسش می گفت، با من بودی وقتی گام های هم قدمی ام استوار پیشتر می رفت تا بر بلندای قطعه سنگ مقابل دستانم را بگیرد و بودنم را حامی باشد، با من بودی وقتی آن دیگری کلمات را به دقت کنار هم می آراست برای بردن دلی که نیست، با من بودی در بوسه، در هم آغوشی و هیچ گاه در این همه سال، آنجا که بودم نبودم. من و او نبودیم، ما بودیم، او نبود، من بودم و تو. و هیچ وقت نتوانستم به کسی بگویم بخشی از وجودم را سال ها پیش در میانه ی راهی جا گذاشته ام و این گناه من نیست که بی فروغ و تلخ می نگرم.
از پس رفتنت شدم نبرد با زندگی. نبرد با تو. آنقدر جنگیدم برای اثبات پوچی احساس و آنقدر شمشیر زدم بر حس که دیگر تیزی اش تاب خودم را هم خط انداخت. می دانی؟ گاهی باید برای رنج جا باز کرد تا خودی بنماید. هر چقدر هم حصار بر فرازی باز روزی خوب حس می کنی که تمام این سال ها درونت بوده و تنها شاید به اندکی توجه نیاز داشته. گاهی نیاز داری باور کنی که تمام روزهای عاشقی ات توهمی بیش نبوده و از اساس تو بر گوری مرثیه می خوانی که هیچ درش نیست. تو دست کسی را در دستانت نوازش می کردی که هیچ گاه با تو نبوده. تو لب بر لب اویی می گذاردی که طعم لب تو را با همه ی دنیا عوض می کرده است و این همه را شاید خودش هم نمی دانسته و روزی آن همه غربت را تاب نیاورده و شکیبیدن را به خداحافظی ساده ای از کف داده است. راستی! من از تو بود که دانستم گاهی آدم ها صبورانه آدمی را شکیبایی می کنند و می گذارند تو در تخیل عشق غوطه ور شوی. من از تو بود که دانستم چه ساده می شود غریبه شد. چه آسان می شود رفت.
چقدر عادت کرده ام به فاصله ها و هنگامی که پای می گذاری در دنیا واقعی، چقدر موج بر می دارد بودن خیالی ات.
یادم نرود! چه خوب که سلام را آموختی. خداحافظ را خوب می دانستی اما، پیش از سلام.
* مارگوت بیکل