پاسی از شب گذشته است و شب، جریان سکوت حقیقت است که در آن من تنها می شوم با من. با خودی که جا مانده است در این سال های نمی دانم کجا رفته. عجیب است که دیگر حتی عشق را هم نمی جویم. عجیب است که حتی نگاشته های عاشقانه ی همین ماه هایی که گذشت نیز غریب می نمایند. آنچنان آلوده ام به بوی تند گوگرد و سیاهی شهری که ماتم زده است انگار زندگی کردن را به سبک زندگان جرم می دانم دیگر.
می دانی؟ دلم کمی لطافت زندگی می خواهد. کمی جنگل پر درخت دیدن و خیس خیس میانه امواج دریا دراز کشیدن ساحل را. دلم دستانی می خواهد که بی اندوه تا ته سر بکشد جانم را و لبانی که از گلوله و به خون نشستن نگوید و به هنگامه ی لبخند مهتاب مرا با خود به فراسوی بودن ببرد.
ما را چه می شود؟ کودکی مان به جنگ گذشت و جوانی مان به مبارزه و لرزه های پنهانی روزهایی که بر در کوبند و زنده زنده فراموشت کنند. هر طرف می نگریم درد است و رنجنامه ی آنان که پشت میله های زندان، روزگار سپری می کنند یا جان هایی که بی جان می شوند. نه دیگر صدای خوش موسیقی و نه دست گشودن ها و پایکوبی را به یاد می آوریم. نه دلمان می لرزد برای نگاهی و نه به انتظار می نشینیم لرزیدن دلی را.
من زندگی را فراموش کرده ام. کابوس مشت های گره کرده و پیشانی شکافته و خون، خواب آرام شب هایم را ربوده است. آن لحظه ی نخستین بیداری صبح که عین بی خبری از دیروز و امروز-ِ آغاز نشده است به سلام نرسیده به نیستی می پیوندد.
مرا چه می شود؟ به خانه که می آیم بغضم را رها می کنم روی کیبورد و سرم را با دو دست می فشارم تا زمزمه های درونم را حتی نشنوم. همه ی وجودم خشم است و فریاد. نه مهر می دانم چیست دیگر و نه مهربان بودن. تنها بلندایی را می جویم برای فریادی بی انتها، برای گریستنی عمیق.
چقدر دلم شانه ای می خواهد تا رها شوم اندکی. چقدر دلم آرامشی می خواهد تا زندگی کنم حتی برای ثانیه ای.
مرا به زهدان مادرم بازگردانید. مرا به آغاز بودن.
تابم نیست. تابم نیست.
6 comments:
این شبها که به نوشتن می گذرد، یکسره عدم ماست. یک نفر گفت کسی هست. گفتمش باشی یا نباشی چیزی از حالت سنگ نمیدانی، چه سود؟ آنها همه تنهایی را در کنار هم بودن حل میکنند. میدانی؟ تنهایی یعنی شبیه هیچکس نباشی و هیچکس شبیه تو. یا پندارت همین باشد.
هیچکس برای فروتنی ما دلش نگرفت. ذهن هیچ پروانه به شوق سوختن پریشان نشد و هیچکس نبود. بود و نیامد که زندگی را بدزدیم. کسی چیزی از تحمیل من به من نیاموخته بود.
زندگی معلم سختگیری است. همیشه سخت، سخت واقعی. دلت میخواهد راستی حضور لحظات را باور نکنی، و بعد از سالها میبینی به تخدیر خیال معتادی. فارغ از مکتب خشک زندگی، فارغ از دنیای دمادم مکررات. میان سکون دقایق شناوری. و به رستگاری در نیمههای شب تار، میان رنجهای ورم بیهودگی و لفظ سکوت ایمان داری. و این رویای دیرپا که تمام شود تویی و جام لبریز از حقیقت. جام را بر لبت بگذار. اینجا فصل آخر تخدیر است. تنها میان فاصلههای مدام به خودت بپیچ. من جهنمی خودساخته! اینجا تنهایی تنها حقیقتیست که میماند.
فرزندم من هفتاد سال است که نماز می خوانم
روی پیشانیم حتی به اندازه یک نخود جای مهر نیست ،
چگونه شما با این سن کمت روی پیشانیت جای مهر حک شده ؟
آقای صلواتی، ممنون از کامنت. حداقل بنویسید که این تیتر پست وبلاگ تان است. مدتی وقت صرف کردم تا دریابم کجا صحبت از مهر و نماز کرده ام.
دروود بر شما!
این روزها سختند و دردناک و همه به شانه ها و آغوشی نیاز داریم تا از پس این همه درد ساعاتی با گریه و گرما ارام بگیریم و تجدید قوایی برای روز نو.
چقدر حس هایمان به هم نزدیک است همه و چقدر شبیه هم...
به امید پیروزی
جدن كه ياد شيوا زنده است!
سلام پریسای عزیز
نوشته هات خیلی ساده و تاثیر گذار روانند ...
واقعا نمی دونم یه حسی غریب همه ی مردم گرفته حس یاس سر خوردگی نمی دونم چطور توصیف کنم فقط می دونم هر چه که هست خیلی دردناک واقعا ادم دلش برای این مردم و بقول تو خودمون که تا چشم باز کردیم همه اش انقلاب بود جنگ بود درگیری بگیر ببند ... بعبارت قشنگ رایج نسل سوخته ..راستی پریسا فکر میکنم بچه های ما هم روزی باید بگویند انها هم از نسل سوخته اند ... ؟
ارسال يک نظر