2009/08/10

جغد بر کنگره ها می خواند*

بیداری رفیق؟ پاسی از شب گذشته است و می خواهم چند کلامی با تو سخن بگویم. می دانم دیروقت است ولی تو که عادت کرده ای به سوال و جواب های شبانه، این را هم تاب بیاور. مدت هاست که دیگر نمی نویسم. آخرین بار کی بود؟ برای تو؟ یادم نمی آید خوب. آنقدر گم شده ام در این روزگار غریب که با خودم نیز دیگر سلامی ندارم و باز امروز آمده ام که بنویسم و تو تنها بخوانی. بخوانی که بس محتاج خوانده شدنم.

در سرم فریاد، فریاد می کند. کسی ضجه می زند و دیگرانی اشک بر گونه را مهلت باز ایستادن نمی دهند. امروز خانه ندا بودم. همان دختری که تو هنوز تصویر کشته شدنش را ندیده ای. آن نگاه آخر را. خونی که صورتش را رنگ زد و بهت و ناباوری جوانی اش در لحظه ی پذیرش نیستی ابدی. امروز خانه ندا بودم. تو را هم می دیدم مدام. آن گوشه ی خانه، خیره بر عکس ندا و آن های دیگری که به او پیوستند.

وقتی مادر ندا را سلام گفتم و مادر مسعود را، کلمات بر لبانم خشکیدند. منتظر بودم تو چیزی بگویی. مثل همیشه آرام و محکم جلو بروی و گم شدن مرا در اندوه ناتوانی جبران کنی. اما تو ساکت به گوشه ای خزیدی. آغوشم خالی بود شیوا و نگاهم مستاصل. من آنجا چه می کردم؟ آمده بودم چه بگویم و چه کنم با آن همه درد؟ می شنیدی صدای ناله های مادرها را؟ آن مویه ی کرمانشاهی را شنیدی که تکه تکه می کرد قلبم را؟ و آن اشک صبور و لرزان زن شمالی داغدار را؟ لعنت بر این دنیا! مگر ما را چقدر توان درد است که هر روز و هر روز بر آن افزوده می شود؟

شیوا جانم! باور می کنی دیگر تاب هیچ ندارم رفیق؟ تاب این همه رنج را؟ تاب بی خبری از تو را، اندوه مادران را و چشمان مضطرب جوانانی که از شکنجه ها می گویند؟ دلم شانه ای می خواهد برای گریستن. دلم فریادی می خواهد به وسعت ویرانی ظلم. دلم دستانی می خواهد توانا.

شیوا! ساران که مرد صدای ترک برداشتن چینی روحت را شنیدم. چینی روح من اما وقتی دلارا را بر دار کشیدند از هم پاشید. ساران که مرد تو هم تابت را از دست دادی از این همه ناتوانی مان و من نمی دانم اگر این روزها را به چشم می دیدی روانی برایت باقی می ماند؟

دلم باران می خواهد. باران که بیاید تو هم از پشت آن دیوار بلند، عطر خوش معاشقه آب و خاک را خواهی بویید. باران که بیاید خون های خشکیده آسفالت سوخته خیابان های خاطره جاری می شوند و در آغوش آب، دل می دهند به ریشه های جوان تازه در خاک تنیده. تو شاید آن هنگام ببینی گل های سرخی را که شکفته اند و به یاد آوری روزهای تنهایی 209 را.

دخترک رمیده ی روزهای تلخ، بیا و بگو ما از کدامین نسل و از کدامین قومیم که این چنین کمر بسته ایم به دریدن و دریغ نداریم از این همه رنجی که بر آدمی می رود. آن تلفن لعنتی را بردار و بگو که باید امید داشت. بگو که باید تلاش کرد. باید آنقدر از حقیقت گفت تا بدرخشد بر آسمان وجود. دل تنگ صدایت هستم رفیق. دل تنگ شهامتت. دل تنگ جسارت و صراحتت.

بانو! با جای خالی تو چه کنم؟ با دل نگرانی پدرت؟ نگاه مادرت؟ و دل تنگی شنیدن صدایی که آن را هم دریغ کرده اند از عزیزانت. به من بگو کدامین درکوبه را به صدا درآورم تا کسی بگوید گناه دختری که خورشید و ماه را با هم می خواهد چیست؟ به من بگو چه کسی را باید فریاد زنم: آی! ناجوانمرد که نان می زنی در خون دل دیگران و خرسندی از بودنت، مگر می شود انسان باشی و این همه رنج را ببینی و بگویی که ندیده ای؟ بگویی ندیده ای و آن را که می بیند در بند کشی؟

می دانی؟ اصلا بگذار گله کنم. گله کنم از تو که این رسمش نبود و نیست. من نیامده بودم بی تو اینجا سر کنم. گفتیم با هم. گفتیم همه با هم. و من همه ی بی تو را با هم نمی دانم.

خسته ام شیوا. می خواهم بخوابم. خوابی صد ساله. کسی لالایی نمی گوید در این روزگار سرد؟ تو بخوان از آن دورترها، می شنوم صدایت را. می شنوم زمزمه هایت را که آرام آرام می خوانی:

لا لا لا لا نخواب سودی نداره / همون بهتر که بشماری ستاره / همون بهتر که چشمات وا بمونه / که ماه غصه ش نشه تنها بيداره / لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت، فقط دردم اينه مثل هميشه، بدون اطلاع و بی خبر رفت / لا لا لا لا نخواب ميدونه جنگه، دست هر کس که مي بينی تفنگه / لا لا لا لا نخواب زندونه دنيا، سر ناسازگاری داره با ما / بشين باز هم دعا کن واسه اون که، ما رو اينجا گذاشت تنهای تنها / لا لا لا لا نخواب اون راه دوره، خدا مي دونه که حالش چه جوره / توی خلوت مي گم اينجا کسی نيست، خداييش که دلم خيلی صبوره / لا لا لا لا نخواب تيره است چراغم، مثل آتشقشان مي مونه داغم / به جون گلدونا کم غصه ای نيست، هزار شب شد هزار شب شد باز نيومد / لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن، من اسفند رو ميارم تو دعا کن / بگو برگرده پيش ما بمونه کتاب حافظ رو بردار و وا کن / لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه، هميشه عمر خوشبختی کوتاهه / تو بيدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالايی / لا لا لا لا نخواب تنهايی زرده، اگه طولانی شه مثل درده / لا لا لا لا نخواب دنيا خسيسه، واسه کم آدمی خوب مي نويسه / يکی لبهاش تو خوابم غرق خنده ست، يکی پلکاش تو خوابم خيسه خيسه / نميخوابم تا تو برگردی يک روز، منم خواب رو واسه اون روز گذاشتم

* سهراب سپهری