مادرم معلم بود و هم او از کودکی هر لحظه مرا یادآور شد سپاس گوی آنی باشم که آموزگار من است. مادرم اما به من نگفت هر آنچه به تو می آموزند بی غلط نیست و تو خود باید جویای حقیقت باشی از میان دریای کلماتی که سرازیر می شود بر لوح خام وجودت.
و من از تو، حق را نوشتن آموختم و چگونه از حق را نوشتن. خوب یادم است وقتی پروین تلفن زد و گفت می خواهی برای روزنامه ی سرمایه بنویسی؟ ژیلا اینجاست، به او قول چند مطلب در هفته را بدهم؟ و من همیشه بدقول گفتم سه مطب و یک مطلب را هم به سختی وفادار بودم. اوایل مطلب را می نوشتم و بعد چاپ شده در روزنامه می خواندمش به هوای مقایسه و ادیت های انجام شده و وقتی تغییرات اندک را می دیدم خوشحال و امیدوار می شدم. بعدها ما را فراخواندی و در دفتر روزنامه با فریده و دیگران نشستیم و گفتیم هر کس در کدام بخش مربوط به صفحه زنان فعال باشیم. چقدر می رنجیدی وقتی جوانی مان را بهانه کم کاری ها می کردیم.
آن روزها گذشتند و کمپین با تمام شوقش شکل گرفت و تو از نخستین صندلی آن روزهای تصمیم، شریک و هم صدا پیش آمدی. و بعدترها که خواستیم گروه مصاحبه را منسجم و حرفه ای پیش ببریم با تمام مشغله ات دعوت را پذیرفتی و آمدی برای تقسیم دانشت.
من بسیار از تو آموختم. هنوز هم که در مترو قدم بر می دارم صدایت در گوشم است که جور دیگر ببینید، چیزی بیش از ریل و قطار. و من جور دیگر می بینم. می بینم آن زن دستفروش قطار گرد را. کودک فال فروش سیه چرده ی بی نگاه را. نظافت چی هر روزه را که مسیر مستقیمی را تی می کشد و همان مسیر را باز می گردد و کوپه های محدود و فشرده زنان و بیش مردان را.
ژیلا، من نگریستن اینگونه را از تو آموختم. و نوشتن از دیده هایم را.
مادرم معلم بود و خوب به یاد دارم سختی آموختن و عاشقی مجنون وارش را. و حال چگونه می توانم معلمان حقیقت گویم را فراموش کنم؟ چگونه می توانم نگویم ژیلا جان، سپاس برای تمامی لحظاتی که بی چشمداشت داشته هایت را با من و دیگران شریک شدی. سپاس خلوص و مهرمندی ات را.
امروز روز خبرنگار است. و تو میان آن دیوارهای بی قواره و بد شکل حتی قلمی نداری برای نگاشتن. تنها قلمت همان است که می دهند برای نوشتن و اعتراف به آنچه نیستی. چرا آن ها نمی توانند از آنچه هستی سرافراز باشند و به آنچه هستی قانع؟ چرا می خواهند از تو، توی دیگری بسازند بی آنکه بدانند اندیشه ی تو محصول سال ها تلاشی ست که در زیر آوار رنج تن و روح، خیال فراموشی ندارد؟ یادت هست؟ مدرسه ها هم می خواستند از ما چیز دیگری بسازند، چیزی هم شکل ایدئولوژی شان و ما اما شدیم خودمان. استبداد، همیشه ساختار تولید بر ضد خودش بوده است و مدرسه ها واحدهای کوچک تولیدی اش.
امروز روز خبرنگار است و تو در کنار شیوا نشسته ای شاید. می شود پیام مرا به او برسانی و بگویی زانو زده ام در برابر شرافتت رفیق؟ بسیار با خود می اندیشم که اگر در بند نبودید، این روزها را به نوشتن از کدام فاجعه قناعت می کردید؟ و من قرار بود چه برگی از بردباری و شجاعتتان را باز و باز بیاموزم؟
آن دیوارها چه خوشبختند از تن نویس شدن با قلم توانمندتان و آن بازجویان چه خوب خواهند آموخت آیین نگاشتن را با نگاشتن تان.
و امروز روز توست و همسرت و شیوا و مهسا و زیدآبادی و بسیاری دیگر که قلم تان را به زنجیر کشیده اند.
روزتان مبارک مهربان و شکوه اندیشه تان گرامی.
و من از تو، حق را نوشتن آموختم و چگونه از حق را نوشتن. خوب یادم است وقتی پروین تلفن زد و گفت می خواهی برای روزنامه ی سرمایه بنویسی؟ ژیلا اینجاست، به او قول چند مطلب در هفته را بدهم؟ و من همیشه بدقول گفتم سه مطب و یک مطلب را هم به سختی وفادار بودم. اوایل مطلب را می نوشتم و بعد چاپ شده در روزنامه می خواندمش به هوای مقایسه و ادیت های انجام شده و وقتی تغییرات اندک را می دیدم خوشحال و امیدوار می شدم. بعدها ما را فراخواندی و در دفتر روزنامه با فریده و دیگران نشستیم و گفتیم هر کس در کدام بخش مربوط به صفحه زنان فعال باشیم. چقدر می رنجیدی وقتی جوانی مان را بهانه کم کاری ها می کردیم.
آن روزها گذشتند و کمپین با تمام شوقش شکل گرفت و تو از نخستین صندلی آن روزهای تصمیم، شریک و هم صدا پیش آمدی. و بعدترها که خواستیم گروه مصاحبه را منسجم و حرفه ای پیش ببریم با تمام مشغله ات دعوت را پذیرفتی و آمدی برای تقسیم دانشت.
من بسیار از تو آموختم. هنوز هم که در مترو قدم بر می دارم صدایت در گوشم است که جور دیگر ببینید، چیزی بیش از ریل و قطار. و من جور دیگر می بینم. می بینم آن زن دستفروش قطار گرد را. کودک فال فروش سیه چرده ی بی نگاه را. نظافت چی هر روزه را که مسیر مستقیمی را تی می کشد و همان مسیر را باز می گردد و کوپه های محدود و فشرده زنان و بیش مردان را.
ژیلا، من نگریستن اینگونه را از تو آموختم. و نوشتن از دیده هایم را.
مادرم معلم بود و خوب به یاد دارم سختی آموختن و عاشقی مجنون وارش را. و حال چگونه می توانم معلمان حقیقت گویم را فراموش کنم؟ چگونه می توانم نگویم ژیلا جان، سپاس برای تمامی لحظاتی که بی چشمداشت داشته هایت را با من و دیگران شریک شدی. سپاس خلوص و مهرمندی ات را.
امروز روز خبرنگار است. و تو میان آن دیوارهای بی قواره و بد شکل حتی قلمی نداری برای نگاشتن. تنها قلمت همان است که می دهند برای نوشتن و اعتراف به آنچه نیستی. چرا آن ها نمی توانند از آنچه هستی سرافراز باشند و به آنچه هستی قانع؟ چرا می خواهند از تو، توی دیگری بسازند بی آنکه بدانند اندیشه ی تو محصول سال ها تلاشی ست که در زیر آوار رنج تن و روح، خیال فراموشی ندارد؟ یادت هست؟ مدرسه ها هم می خواستند از ما چیز دیگری بسازند، چیزی هم شکل ایدئولوژی شان و ما اما شدیم خودمان. استبداد، همیشه ساختار تولید بر ضد خودش بوده است و مدرسه ها واحدهای کوچک تولیدی اش.
امروز روز خبرنگار است و تو در کنار شیوا نشسته ای شاید. می شود پیام مرا به او برسانی و بگویی زانو زده ام در برابر شرافتت رفیق؟ بسیار با خود می اندیشم که اگر در بند نبودید، این روزها را به نوشتن از کدام فاجعه قناعت می کردید؟ و من قرار بود چه برگی از بردباری و شجاعتتان را باز و باز بیاموزم؟
آن دیوارها چه خوشبختند از تن نویس شدن با قلم توانمندتان و آن بازجویان چه خوب خواهند آموخت آیین نگاشتن را با نگاشتن تان.
و امروز روز توست و همسرت و شیوا و مهسا و زیدآبادی و بسیاری دیگر که قلم تان را به زنجیر کشیده اند.
روزتان مبارک مهربان و شکوه اندیشه تان گرامی.