2009/08/17

سلام! خداحافظ!

فقط می خواهم بنویسم. چرا و چگونه و درباره ی چه را نمی دانم. صدای کیبوردهای خالی را زیر انگشتان بی تابم دوست دارم. مثل لحظه ی هم آغوشی ست که تو طی می کنی وجب به وجب جغرافیای تن را و آخر می اندیشی چقدر بی سرزمینی. چقدر تنها. چقدر خالی و خالی و خالی و درست همان لحظه می خواهی کوچ کنی به ناکجاآبادی که نمی دانی اش. 

امروز کسی گفت دوستت دارم. دستانم را پس کشیدم و به چشمان خیره اش نگاه کردم. نه! این فنجان خالی ست حتی از قهوه ای تلخ که بی شیر و شکر نمی خواهمش. دور می شوم. تعلقی نمانده است در این سرزمین قریب غریب.

 کسی انگار همیشه مرا اشاره می رود. کسی می گوید دوستت دارم. چقدر از این چهاربخشی تکراری بیهوده خسته ام و سهم من از آن تنها حیرانی میان یک سلام امروز و خداحافظی فردا ست. 

خداحافظ! 

باشد می روم. 

آه! ببخشید فراموش کردم. اتاق دست راستی، خاطرات کودکی ام را بی آنکه دوست داشته باشم شان جا گذاشته ام. بماند برای شما. باور کنید قابلی ندارد. فقط اگر اجازه دهید آن صندوقچه کوچک را از بالای تاقچه بردارم. نه اینکه قابلی داشته باشد. نه! فقط به قول پناهی خدایش بیامرز، "خون بهای عمره رفته ی من است." 

خاطرات؟ نه. آویزان شان کرده ام به چوب رختی خانه ای که نمی دانم کجا بود.

عاشقانه ها؟ هه! 

نامه؟ خطوط که می مانند کهنه می شوند. من همه چیز را نو می خوانم. از نو خواندن، ماندن در تکرار است. 

عکس؟ قاب های خالی را بیشتر دوست دارم. امکان آمدن را زنده نگه می دارند.

دوستی ها؟ عمرشان کوتاهست. مثل خواب خوب دم صبح.

...

ممنون. خدا شما را عمر دهد. نه! آن هم برای شما بماند. باور کنید. تعارف نیست. دوست دارم برهنه راه رفتن را. زمین را که زیر پایم حس می کنم دلم قرص می شود. خنکی اش را کف به کف دوست دارم و گرمایش را نوک پنجه می پیمایم. 

آن پیراهن سفید با کش دوز سینه تا روی کمرش هم مال شما. می دانید؟ آن را که تنم می کنم با رژگونه ی کمرنگ و خط مشکی درون چشمانم و اندکی سرخی لبان، حس دخترک بیست ساله ای را دارم که می خواهد دیده شود، دوست داشته شود و کسی نامش را به پسوندی دل چسب صدا بزند.

چه می گفتم؟ ها! پیراهن سفید با کش دوز سینه تا روی کمرش هم مال شما، فقط می شود آن را با کفش سفید پارچه ای بندبندی تنتان کنید؟ دلم اینگونه می خواستش ... 

آن صندوقچه را بدهید بروم تا آروزهای کوچکم را نگریسته و مویه نکرده ام. 

پیراهن سفید با کش دوز سینه تا روی کمرش، کفش سفید پارچه ای بندبندی، عاشقانه ها و خاطرات و نامه ها و عکس ها و دوستی ها و حتی قاب های خالی همه و همه مال شما. آن صندوقچه را بدهید اما تا بروم. 

آن صندوقچه، خاکستر جوانی من است، سپرده بر باد و نشسته بر دل دریا.

من کجای این آسمان جا مانده ام؟

10 comments:

Hesam Misaghi گفت...

سرزمین قریب غریب
!

عقل آبی گفت...
این پیام توسط نویسنده حذف شده است.
ameerza at gmail dot com گفت...

ممنون پریسا جان. کاش وبلاگت را زودتر از اینها کشف می کردیم خانم. پس آدرس خانه ات را دادیم به گوگل ریدرمان تا هر وقت قاب عکسی (یا آن‌طور که دوست داری «قاب خالی») به دیوارش آویختی خبرمان کند که بیاییم و بخوانیم.

علیرضا کرمانی گفت...

سلام! خداحافظ؟ نه؛ سلام!

Sepehr Atefi گفت...

با چرک پرده ها

با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم

و تن دادیم

به تیک تاک عقربه هایی

که تکه تکه مان کردند

...

پس زندگی همین قدر بود ؟

Reza گفت...

پریسا جان،
مطمئن باش خیلی ها دوستت دارند، خیلی هم دوستت دارند و صادقانه هم دوستت دارند، هم خودت رو و هم نوشته هات رو.
خدا حافظیت رو هم برای رفع خستگی روحیت درک میکنم وامیدوارم باز هم نوشته هات رو ببینم.

پریسا کاکائی گفت...

رضای عزیز، این خداحافظی وبلاگی نبود. باز هم می نویسم

Bahareh Ghaderi گفت...

خيلي به دل نشست.
دوستت داريم.
نويد،يهاره

محبوب گفت...

پریسا، با خوندن این پست بی نهایت دلم برات تنگ شد...

ناشناس گفت...

کاش من هم میتونستم اینطور باشم.