گاهی وقت ها آدم با خودش تعارف می کند. تعارف می کند که باور کند چه می خواهد و چه نمی خواهد و خواسته و نخواسته اش را با صدای بلند بگوید.
گاهی وقت ها با صدای بلند حرف زدن دشوار است و زمزمه آسان تر. کسی صدای تو را نمی شنود و امنیت درونی ات را بر هم نمی زند.
گاهی وقت ها اساسا قرار است امنیت درونی تو بر هم خورد تا موجی که می آید با خود تجربه ای لذت بخش از فرداهای نیامده را بیاورد.
گاهی وقت ها فردای نیامده، امروز آمده ات را مانع می شود که جریان یابد و مثال رودی سرخوش صدای جریان خود را به دوردست ها ببرد.
گاهی وقت ها دوردستی نیست و او درست همین جا کنار تو نشسته است. چای می خورد. لبخند می زند و حرف نمی زند که مبادا صدایش را شنیده باشی.
گاهی وقت ها شنیدن صدای دیگری گوش نمی خواهد و تو تنها کافی ست نگاهش کنی و او تنها کافی ست نگاهت کند و در همین سکوت، سلام آهسته آهسته می روید.
گاهی وقت ها همه چیز آنقدر آهسته می روید که همه چیز دیر می شود. دیر برای گفتن کلامی که بارها سبک و سنگینش می کنی و در نهایت نه آن کلام که ترس تو سنگین می شود.
گاهی وقت ها ترس آنقدر سنگین می شود که احساس می کنی خودت را تاب نمی آوری و می گریزی از آنچه هستی، از آنچه هست.
گاهی وقت ها آنچه هستی تو نیستی، نمایشی از توست در مقابل نمایشی از آنچه هست. نقاب بر چهره می زنی و چهره به چهره بازی می کنی تمام نقشی را که عمری از آن گریزان بودی. گاهی عاشقی که نیستی و گاهی معشوقی که نیستی.
گاهی وقت ها نیستی تمام سرنوشت تو است. سرنوشتی که می خواستی گونه ای دیگر باشد اما نشد. و تو آموختی برای بازنده نبودن، نباشی و نیستی پر افتخارت را به اشتباه، برنده بودن بخوانی.
گاهی وقت ها تو زندگی را یک بازی می بینی که باید برنده و بازنده ای داشته باشد و برنده بودن تو در خواسته شدنت است و نه خواستن.
بهانه ی برنده همیشگی بودن، تو را چنان در خود نگه می دارد که همه ی خواسته هایت را به خاک می سپاری و خواسته شدنت را آرزومند می میری و درست در لحظه ی مردن با خود می اندیشی چقدر قهرمان خواهی مرد، قهرمانی که به یاد هیچ کس نخواهد ماند.
3 comments:
...
بگذار براي بعد!
اين روزها هيچ حوصله ندارم كه بميرم
پيش از آنكه آخرين شعرم را گقته باشم.
تازه!
تو هم مجبور ميشوي
بهجاي پاكنويس كردن شعرهاي سپيدت
لباس سياه بپوشي وُ
بيايي گورستان
براي تشييع جنازهاي كه منام
و جوابهاي بيمعنا بدهي به اين و آن
كه يكريز خواهند گفت:
رواناش شاد
زندهياد
شاعر ناتمام!
...
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.
اما درست گفته ای همه ی بازی ما در این است که در این بازی برنده باشیم یا بازنده... حتا توان بازی کردن نقش همیشه بازنده را نیز نداریم.....
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
گوش بسپار
زمزمه زلال زندگي
در
نرمي نگاه نمناکم
جاري است...
دل بسپار
که دلم در آشيانه آرام دستانت
شوق را
فرياد مي کشد
ارسال يک نظر