2009/09/04

شاید جایی برای آرمیدن

باز انگشتانم خشک شده اند. چیزی درون مغزم به سکوت نشسته است و بغضی درونم به فریاد.

من باز گم شده ام در دالانی تاریک که دلهره ی فردایش توان رفتن را می گیرد از پاهایم. می نشینم اندکی. شده است شبیه همان تابستانی که نفس، به ناز دم می شد و بازدم. دستانم را به دیوار کناری می گیرم. می ایستم دوباره. همه جا تاریک است. طی می کنم آهسته آهسته این سرزمین وحشی را.

به من نگویید سلام. به من نگویید خدانگهدار. مرا به خود رها کنید. توان این همه ام نیست. شانه ای می خواهم برای لحظه ای سکوت. برای تماشای ماه. برای گریستنی بی پروا.

می خواهم باز گردم. راه رفته را پسی در پیش نیست. باید رفت. هیچگاه بازگشت، رویای فرداهایم نبوده است. من زن رفتن های بی فردایم. زنی تنها که همیشه عاشقانه ترین لحظه هایش را به تماشای آسمانی بی ستاره نشسته است. راستی ستاره ها را کی باز خواهم دید؟ کسی ستاره ی مرا ندیده است؟ کسی مرا ندیده است؟

آی  آی آی شعرت را می شنوم پسرک کوچک نقش چهار خیابان آن طرف تر که زخم هایت را می نویسی میان کلمات و گریه هایت را شب به شب آواز می خوانی در دل تنهای کوچه.

انگشتانم را میان موهایم می چرخانم. حس خوبی از آرامش. چقدر دلم می خواهد بخوابم. چقدر صداست اینجا. چقدر هیاهوی هیچ. می خواهم گم شوم در جنگلی دور و بی نشان و بی آدم. می خواهم فریاد بزنم بلند بلند. می خواهم آنقدر فریاد بزنم که صدایم را دیگر کسی نشنود. می خواهم زانو بزنم بر خاکی نرم و سجده کنم بر طبیعتی بکر و دمی تنها دمی بیاسایم.

نازک شده است چینی روحم. انگار در انتظار تلنگری ست.

خوابم می آید. رها می شوم میان زمین و آسمان. زمین چقدر دور است.

6 comments:

علیرضا کرمانی گفت...

رفتن،
به خواب می ماند
به خیال.
خواب بود
خیال بود
رفتم
که رفتم.

خواب است و
خیال؛
رفتن
برای تو هم.

حسام گفت...

طراحی جدید مبارک
!

عاشق گفت...

نيمشب
در سپيدي کمسوي مهتاب
قاصدک
بر بال نرم نسيم
از پنجره اي رو به ستاره ها
سلام مي گويد
رقص قلم رادر ميان انگشتانت
و زمزمه اي بگوش ميرسد

هردم از روي تو نقشي زندم راه خيال
با که گويم که در اين پرده چه ها مي بينم

ماه گیر پیر گفت...

رها رها رها من

قاسم گفت...

«مقدس ترین چیزها برای انسان سلامت روح،هوش و آزادی مطلق است»
«چخوف«

یک آنارشیست گفت...

فعلا در این جهان کهنه جایی برای آرمیدن نیست زیاد خودتو گول نزن.