آدم ها همیشه برایم حکم معماهایی را داشته اند که می خواستم کشف کنم. گاهی نیازی به کشف شدن نیست و تو می توانی مثل یک کتاب باز، همه ی آنچه باید را بخوانی. به قول سهراب سپهری، انارهایی که دانه های دلشان پیداست. اما گاهی باید آدم ها را جست و جو کنم تا به احساسی، تفکری و یا نگاهی از آن ها برسم. سال ها پیش، دومین حالت برایم جذابیت داشت ولی حالا اولی را بیشتر دوست دارم. خودم هم سعی می کنم همان اولی باشم. یادم هست دوستی می گفت وقتی کسی یا چیزی را زود و بی زحمت کشف کنی برایت جذابیت نخواهد داشت. این روزها و از پس تجربیاتی که هر کدام بهایی داشتند این نظر را تنها سطحی انگاری وجود آدمی، زندگی و زیستن می دانم. ساده و رسا بودن، ساده و رسا زیستن را دوست دارم. چه اشکالی دارد، بگذار جای آنکه کسی فرصت با من بودنش را صرف کشف من کند صرف با هم لذت بردن از زندگی، از هم آموختن و زیستن در لحظه ی حال و همین حالای بازنگشتنی کند. چه اشکالی دارد، بگذار با هم کتاب وجود هم را بخوانیم و من خود را و او خود را و تو خود را مرور کنیم.
......................................................................خیلی وقت ها برخلاف ظاهر مغرور و خودخواهم، به اطرافیان و دوستانم می گویم و اینگونه عمل می کنم که هیچ نمی دانم و در حال آموختنم و به واقع هم چنین است. این چیزها سن و سال بر نمی دارد. گاهی وقت ها که دوستان کم سن تر از خودم، صحبت را آغاز می کنند حیران می مانم از این همه دانش، آگاهی و جسارت در تجربه کردن برای دانستن. بزرگترهای بی شماری نیز هستند که به یادم می آورند چقدر عقب مانده ام از آنچه باید باشم. حتما و همیشه دلم می خواهد یاد بگیرم و بدانم اما هیچ وقت از نقش معلم متذکر که توانایی هایم را در نظر نمی گیرد خوشم نیامده است. یا نقش پدرها و مادرهایی که همیشه می خواهند به تو بگویند مواظب باش خطا نکنی و هرکاری می کنی اشتباه است. فکر می کنم کمی تنها کمی به شعور هم احترام گذاشتن بتواند مانع از آن شود که آدم ها را از بالا نگاه کنیم یا فکر کنیم باید حتما یا به جای شان یا برای شان تصمیم بگیریم و یا به یادشان بیاوریم که اشتباه می کنند. این روزها مدام به خودم می گویم این جا همان فرمان دهنده ای هستی که می خواهی نباشی و آنجای دیگر نقادی که تنها منفی ها را می بیند و هزار جای دیگر هزار نقشی را ایفا می کنی که گریزان بودی از وجودشان. این روزها مدام به خودم می گویم آگاه تر باش به بودنی که می خواستی گونه ای دیگر باشد و اگر غافل شوی شاید همان تکرار مکررات شوی. همان دیکتاتور کوچکی که می تواند درونت فرمان دهد و تو سال ها فکر کنی چه بر حق است.
......................................................................
تا مدت ها فرد محور بودم و تنها کار کردن یا کاری مستقل از حضور دیگران را به کار گروهی ترجیح می دادم اما بر اساس فعالیت های اجتماعی یاد گرفتم که در میان جمع و با جمع کار کنم. از آدم هایی که اکنون شاید در زمره افرادی باشند که نقد هم بر عملکردشان دارم، چیزهای زیادی یاد گرفتم. کار دشواری ست. هماهنگی با گروه، با آدم هایی که شاید تنها نقطه اشتراکت همین کار باشد، ساده نیست. گروه های زیادی را تجربه کردم و یک چیز را مشترک دیدم. همیشه کسی در میان گروه است که یا چیزی را از جمله مالکیت گروه را حق خود می داند و یا خود را عاقل تر از دیگران. گاهی هم هر دو. و وقتی به این جا می رسم میدان را خالی می کنم. می دانم اشتباه است. باید بود، حضور داشت و مبارزه کرد. همین دیکتاتورهای کوچک کارهای کوچک هستند که دیکتاتوری بزرگ را پیش می آورند. می دانم. درک این موضوع در محیط کار و تلاش برای به چالش کشیدنش بسیار برایم ساده تر است تا فعالیت های داوطلبانه و اجتماعی. این فضاهاست که رفتن را بر ماندن ترجیح می دهم. با خودم فکر می کنم چرا انرژی را که می توانم صرف اصل کار کنم باید برای فرع بگذارم؟ و می روم. اما داستان باز تکرار می شود. اینجاست که به خودم باز می گردم که احتمالا مشکل از من است. هنجاری در گروه ها رواج دارد که من نمی توانم با آن سازگار شوم. نمی خواهم سازگار شوم. همین است که در لاک خودم فرو می روم. دوباره غیبم می زند. شاید باید بازگردم به دوران فردی خودم. شاید باید مسیری دیگر را این بار با خود طی کنم.
......................................................................
وقتی آرام زمزمه می کنی که دوستم داری چیزی درونم می گوید باور مکن. وقتی به چشم هایم خیره می شوی صدایی فریاد می زند بازیگر ماهری ست. وقتی دستانم را می گیری زنگ خطری به یادم می آورد فاصله ای نیست بین تن خواهی و توهم دوست داشتن. اما وقتی می نشینی رو به رویم، زمزمه می کنی، در نگاهم خیره می شوی و دستانم را می گیری، این همه را دیگر تاب انکار نیست. میان مان فاصله می شود اندازه همان نفس هایی که می رود در جان و جاری می شود میان دو نگاهی که یکی ست. باورت کنم یا نکنم، مرا به خود بازگردانده ای آرامش روزهای بی تابی ام.
7 comments:
جه خوب که دو نگاه یکی باشد.
آرزو می کنم همیشه آرام باشی و روزهای بی تابی، برنگردد هرگز.
فکر کنم این وقایع اخیر و انتخابات و غیره باعث شده یک کمی جو گیر بشی و زیادی راجع به دیکتاتور بزرگ و کوچک و از این چیزها فکر کنی. یک کم بیخیال شو. برو بگرد. تفریح کن. برو گردش. زیاد به این چیزا فکر نکن. کلا مگه فکر کردی قراره چند سال زندگی کنی که میخوای همشو به غم و اندوه و اینکه الان دیکتاتور شدی یا نشدی فکر کنی؟
برو حال کن. گور بابای احمدی نژاد و خامنه ای و کروبی و موسوی و بقیشون. خیلی به این چیزا فکر کردی افسرده شدی.
بیخیال شو P:
پريسا جان متن هايت را بابهاره با هم مي خوانيم و بيشتر مشتاق ديدارت مي شويم. كاش زودتر سري به شيراز مي زدي. دوستت داريم. به اندازه تمام خلوص و پاكي كه در نوشته هايت مي درخشد.
هميشه عاشق باشي و مصمم.
نوي و بهاره
خیلی قشنگه
همیشه عاشق باشی
روزي که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد
چند وقت یک بار میام اینجا و بعضی وقتها واقعا لذت میبرم .مخصوصا امروز . از نثرت از صداقتت و دغدغه های فکری ات . کم پیش میاد در فضای وب از محیط وب خوشم بیاد . شاید من اینطورم . هنوز بوی کاغذ رو به صفحه مانیتور ترجیخ میدم و مطالب جدی رو یا باید پرینت کنم و بعد بخونم و یا از توی مجله ها و کتابها بخونم . به هر حال از به این اینجا آمدن لذت می برم و سعی میکنم چند روز یک بار سری بزنم . ممنون
سلام دوست داشتی بیا پیش من
ارسال يک نظر