2009/11/14

آقای بازجو، لطفا بخوانید!

یک هفته گذشت از آن روز که آقایی که خود را سید می نامید پشت میز نشسته بود و شما که خود را ابراهیمی معرفی کردید روی صندلی سمت راست من. سید با آن نگاه دور و بی حوصله اش انگار می خواست فاصله ی این طرف و آن طرف میز را مدام یادآوری کند. شما اما سعی داشتید با احترام بگویید ما از یک خاکیم و یک وطن. یادتان هست؟ گفتید ما هم وطنیم و من پاسخ دادم خوب است اگر همدیگر را مقابل هم نبینیم. من و شما هر دو دوره های روان شناسی را گذرانده ایم. من رشته تحصیلی ام بوده و شما هم اقتضای شغل تان. هر دو خوب می دانیم چرا شما پشت میز ننشستید و چقدر ماهرانه ابتدا از روش یخ شکنی استفاده کردید. سید از شما کم تجربه تر است و احتمالا به همین دلیل مسوولیت با شما بود. درست می گویم؟

ابتدای سخن با برابری شروع شد و اعتراض شما که چرا وقتی "بهترین بچه هایی که سال ها در جبهه نیز بودند در سیستان و بلوچستان آن گونه ترور می شوند" ما فعالان اجتماعی که دم از حقوق بشر می زنیم یک بیانیه در حمایت از آن ها نمی دهیم. چرا به بمب گذاری شیراز اعتراض نمی کنیم و بعد هم افرادی را مانند آرش نام بردید که "چیزهایی از آن ها می دانید که ما نمی دانیم" . از شرکت در بمب گذاری ها گفتید و اتهام های دیگر. گفتید حکم اعدامشان بر همین اساس است و البته مطمئن هستید که در تجدید نظر خواهد شکست.

من اما از حامد گفتم و بیماری اش. از اعدام و شکنجه و حقوق بشر. از برابری و اینکه برایم فرقی نمی کند چه انسانی در چه جایگاهی در معرض نقض حقوق بشر قرار بگیرد، مهم حقی ست که از یک انسان ضایع می شود. مهم دردی ست که بر یک انسان می رود.

یک هفته گذشت از آن سوال و جواب ها و نوشتن ها. از لحن دوستانه و تهدیدهای غیرمستقیم و کلام آخر سید که من را عاقل تر از بقیه می دانست و آن حس عجیب که مدیر و ناظم آن دبیرستان لعنتی را به یادم می آورد. آیدا در اتاق کناری منتظر بود و زهره آن طرف تر. خدیجه و مریم هم بیرون و من با انگشتی جوهری از مقابل آن ها رد شدم.

آری، آقای ابراهیمی یک هفته گذشت از آن روز. و همین نزدیکی ها احسان فتاحیان، نوشت: "واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی، نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم، خش خش برگ ها زیر قدم هایم، میگوید: بگذار تا فرو افتی، آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت." او در صبحدمی بر دار آویخته شد. شاید بگویید کومله بود. شاید بگویید تجزیه طلب بود. شاید بگویید کرد بود و تجزیه طلب بود. و من باز می گویم: او کرد بود. کومله بود. انسان بود. انسانی که ندیدمش اما به قول استادی، شاید هر چند هزار سال، زنی بتواند چنین فرزندی را به دنیا هدیه دهد. و این همان نقطه ی فریاد من است. فریادی به بلندای تاریخی که در آن چشم کور کردن و عقیم کردن و داغ و دروش و شلاق افتخارش بوده و حال سرهای بر دار و تیرهای نشسته بر سینه، مدال افتخاری دیگر. اینجاست که حتی اشک هم نمی ریزم و تنها به نقطه ای خیره می شوم و می گویم آقای ابراهیمی، وقتی از کشته شدن عزیزانتان در سیستان و بلوچستان می گویید می توانم درد را حس کنم ولی آیا می توانید ثانیه ای درد مادر احسان را تصور کنید؟ راستی هیچ وقت از خودتان پرسیده اید وقتی عزیز کسی را به این راحتی و بی هیچ قدرت دفاعی می کشید چقدر کشته شدن را ساده می کنید؟

آقای ابراهیمی! خشونت دامنه ی عجیبی دارد. همیشه کسی برای کشتن دلیلی دارد و آن کس که کشته می شود، دلیل بعدی ست.

دشمن، آن دورترها که شما می گویید نیست. دشمن همین جاست. نشسته در قلب هایمان و کفتاروار پرواز می کند گاه بر سر آنان که از شما می کشندشان و گاه بر سر از شما که آنان می کشندشان.

می بینید؟ ما حتی در صندلی های کنار هم نیز با هم فاصله داریم زیرا آنچه شما را آنجا قرار می دهد قدرت است و آنچه من را، قربانیان قدرت شما.

2009/10/16

یک عاشقانه ی آرام *

از آن روزگاری که به یاد دارم شیطنت های کودکانه و بعدها بزرگانه را، عشق برایم آنقدر امری خصوصی نبود که حداقل اطرافیانم را از دوست داشتن های گاه و بی گاه زاییده زمان خود بی خبر بگذارم. حسی بود که دلم می خواست درمیانش بگذارم و شراکت حس دوستانم را در پستی و بلندی هایش داشته باشم.

آن زمان ها گذشتند و من سال ها و درست بعد از به پایان رسیدن اولین عاشقانه جدی زندگی ام با آثار نادر ابراهیمی آشنا شدم و البته "چهل نامه ی کوتاه به همسرم". عنوان جالب بود و با خودم فکر می کردم آیا محتوا سرشار از همان نگاه های مردسالارانه ی همیشگی ست که در غالب کلمات زیبا کنار هم نشسته اند؟ آیا این نامه ها خیالی اند یا مخاطب و حس نویسنده واقعیت دارند؟

کتاب را خواندم. نامه ها چنین آغاز می شدند، هر چهل نامه:

"ای عزیز!، بانوی بزگوار من!، بانو، بانوی بخشنده ی بی نیاز من!، همقدم همیشگی من!، عزیز من!، همراه همدل من!، بانوی بالا منزلت من!، بانوی من!، همگام من در این سفر پر خاطره ی پر مخاطره!، بانوی ارجمند من!، عزیز من، همیشه عزیز من!، بانو!، بانوی بسیار بزرگوار من!، همسفر!، یادبان روزهای خوب!"

در نوشته ها، حسی از احترام به زنی که بیهوده مقدس و محصور چهارچوب های خانواده، به تصویر کشیده نشده بود موج می زد. زنی همراه. شریک و رفیقی که انگار از اساس آمده بود برای همین رفاقت:

"عزیز من!

باور کن که هیچ چیز به قدر صدای خنده ی آرام و شادمانه ی تو، بر قدرت کار کردن و سرسختانه و عادلانه کار کردن من نمی افزاید، و هیچ چیز همچون افسردگی و در خود فروریختگی تو مرا تحلیل نمی برد، ضعیف نمی کند، و از پا نمی اندازد.

البته من بسیار خجلت زده خواهم شد اگر تصور کنی که این "من" من است که می خواهد به قیمت نشاط صنعتی و کاذب تو، بر قدرت کار خود بیفزاید، و مردسالارانه – همچون بسیاری از مردان بیمار خودپرستی ها – حتی شادی تو را به خاطر خویش بخواهد. نه ... هرگز چنین تصوری نخواهی داشت. راهی که تا اینجا، در کنار هم، آمده ییم، خیلی چیزها را یقینا بر من و تو معلوم کرده است. اما این نیز، ناگزیر، معلوم است که برای تو – مثل من – انگیزه یی جدی تر و قوی تر از کاری که می کنم – نوشتن و باز هم نوشتن – وجود ندارد، و دعوت از تو در راه رد غم، با چنین مستمسکی، البته دعوتی ست موجه؛ مگر آنکه تو این انگیزه را نپذیری ... "

همان سال ها بود که روانه شدم پی یافتن نویسنده و مخاطب نامه ها، هر دو. آن ها را کنار هم دیدم. نویسنده روزگار بیماری را طی می کرد و آن زن همچنان عاشقانه کنارش گام بر می داشت. تصویر همان بود که از میان کتاب های نویسنده بر می آمد. عشق و حقیقت دوست داشتن. تلاش برای ساختن یک زندگی در مفهوم واقعی زندگی.

و چنین شد که باز و باز ایمان آوردم به لزوم نوشتن در لحظه هایی که حس خوب دوست داشتن در انسان جاری ست تا دیگرانی چون آن روزهای من، که روزگار بی اعتمادی را تجربه می کنند لحظه ای بیاندیشند به حقیقتی که می تواند تجربه شود. به دوست داشتن. به عشق. به حسی که سپیده می گفت هست و من می گفتم خودفریبی انسان است.

همه ی این ها را نوشتم که از تو بنویسم و بنویسم:

عزیز من!

نمی دانم چند روز و چند هفته و چند سال دیگر را کنار هم سپری خواهیم کرد. نمی دانم این دوست داشتن خالص تا کجا تو را، من را همراه خواهد بود اما خوب می دانم که تجربه ی بودن با تو حتی برای لحظه ای کوتاه، خاطره ای ست که می شود یک عمر با آن زندگی کرد. یک عمر به شرافت انسان قسم خورد و یک عمر پافشاری کرد بر آنکه عشق حقیقت دارد. بر آنکه گاه تو خودت هم نمی دانی چگونه با کسی میان راه زندگی یکنواختت دیدار می کنی و او می شود همراهی که بیش از هر چیزی رفیق و دوست است. التیام روزهای دشوار. تکیه گاه تنهایی ها. خنده ای میان بغض و اشک. کسی که برای دیدن لبخندت روزگار سخت خودش را پشت لبخندش پنهان می کند.

می دانی؟ میان هیاهوی خون و اشک این روزهای وطن و صدای ناله و گلوله و شکستن گردنی که بر دار می رود، هستی تو امید من به امکان خوبی ست. و این امکان، مهم ترین امکانی ست که می تواند انسان را زنده نگه دارد و سوق دهد به سوی مبارزه با آنچه خارج از انسانیت است، آنچه تلاش می کند بر نهادینه کردن باور به بدی.

همراه من!

دشواری این راه به نگاه تو آسان شده و من این همه را نه مثال تو به هزار شیوه ی زیبا که تنها به یک طریق توان قدردانی ام است. نوشتن و نوشتن و نوشتن. و تنها نیازمند آنم که بخوانی ام تا از سر گیرم دیگر روز از تو نوشتن را.


* نام کتابی از مرحوم نادر ابراهیمی
.............................................................................

پی نوشت: کمیته گزارشگران حقوق بشر - آیا کودک مجرم است؟

2009/09/26

پاره های ذهن

آدم ها همیشه برایم حکم معماهایی را داشته اند که می خواستم کشف کنم. گاهی نیازی به کشف شدن نیست و تو می توانی مثل یک کتاب باز، همه ی آنچه باید را بخوانی. به قول سهراب سپهری، انارهایی که دانه های دلشان پیداست. اما گاهی باید آدم ها را جست و جو کنم تا به احساسی، تفکری و یا نگاهی از آن ها برسم. سال ها پیش، دومین حالت برایم جذابیت داشت ولی حالا اولی را بیشتر دوست دارم. خودم هم سعی می کنم همان اولی باشم. یادم هست دوستی می گفت وقتی کسی یا چیزی را زود و بی زحمت کشف کنی برایت جذابیت نخواهد داشت. این روزها و از پس تجربیاتی که هر کدام بهایی داشتند این نظر را تنها سطحی انگاری وجود آدمی، زندگی و زیستن می دانم. ساده و رسا بودن، ساده و رسا زیستن را دوست دارم. چه اشکالی دارد، بگذار جای آنکه کسی فرصت با من بودنش را صرف کشف من کند صرف با هم لذت بردن از زندگی، از هم آموختن و زیستن در لحظه ی حال و همین حالای بازنگشتنی کند. چه اشکالی دارد، بگذار با هم کتاب وجود هم را بخوانیم و من خود را و او خود را و تو خود را مرور کنیم.

......................................................................

خیلی وقت ها برخلاف ظاهر مغرور و خودخواهم، به اطرافیان و دوستانم می گویم و اینگونه عمل می کنم که هیچ نمی دانم و در حال آموختنم و به واقع هم چنین است. این چیزها سن و سال بر نمی دارد. گاهی وقت ها که دوستان کم سن تر از خودم، صحبت را آغاز می کنند حیران می مانم از این همه دانش، آگاهی و جسارت در تجربه کردن برای دانستن. بزرگترهای بی شماری نیز هستند که به یادم می آورند چقدر عقب مانده ام از آنچه باید باشم. حتما و همیشه دلم می خواهد یاد بگیرم و بدانم اما هیچ وقت از نقش معلم متذکر که توانایی هایم را در نظر نمی گیرد خوشم نیامده است. یا نقش پدرها و مادرهایی که همیشه می خواهند به تو بگویند مواظب باش خطا نکنی و هرکاری می کنی اشتباه است. فکر می کنم کمی تنها کمی به شعور هم احترام گذاشتن بتواند مانع از آن شود که آدم ها را از بالا نگاه کنیم یا فکر کنیم باید حتما یا به جای شان یا برای شان تصمیم بگیریم و یا به یادشان بیاوریم که اشتباه می کنند. این روزها مدام به خودم می گویم این جا همان فرمان دهنده ای هستی که می خواهی نباشی و آنجای دیگر نقادی که تنها منفی ها را می بیند و هزار جای دیگر هزار نقشی را ایفا می کنی که گریزان بودی از وجودشان. این روزها مدام به خودم می گویم آگاه تر باش به بودنی که می خواستی گونه ای دیگر باشد و اگر غافل شوی شاید همان تکرار مکررات شوی. همان دیکتاتور کوچکی که می تواند درونت فرمان دهد و تو سال ها فکر کنی چه بر حق است.

......................................................................

تا مدت ها فرد محور بودم و تنها کار کردن یا کاری مستقل از حضور دیگران را به کار گروهی ترجیح می دادم اما بر اساس فعالیت های اجتماعی یاد گرفتم که در میان جمع و با جمع کار کنم. از آدم هایی که اکنون شاید در زمره افرادی باشند که نقد هم بر عملکردشان دارم، چیزهای زیادی یاد گرفتم. کار دشواری ست. هماهنگی با گروه، با آدم هایی که شاید تنها نقطه اشتراکت همین کار باشد، ساده نیست. گروه های زیادی را تجربه کردم و یک چیز را مشترک دیدم. همیشه کسی در میان گروه است که یا چیزی را از جمله مالکیت گروه را حق خود می داند و یا خود را عاقل تر از دیگران. گاهی هم هر دو. و وقتی به این جا می رسم میدان را خالی می کنم. می دانم اشتباه است. باید بود، حضور داشت و مبارزه کرد. همین دیکتاتورهای کوچک کارهای کوچک هستند که دیکتاتوری بزرگ را پیش می آورند. می دانم. درک این موضوع در محیط کار و تلاش برای به چالش کشیدنش بسیار برایم ساده تر است تا فعالیت های داوطلبانه و اجتماعی. این فضاهاست که رفتن را بر ماندن ترجیح می دهم. با خودم فکر می کنم چرا انرژی را که می توانم صرف اصل کار کنم باید برای فرع بگذارم؟ و می روم. اما داستان باز تکرار می شود. اینجاست که به خودم باز می گردم که احتمالا مشکل از من است. هنجاری در گروه ها رواج دارد که من نمی توانم با آن سازگار شوم. نمی خواهم سازگار شوم. همین است که در لاک خودم فرو می روم. دوباره غیبم می زند. شاید باید بازگردم به دوران فردی خودم. شاید باید مسیری دیگر را این بار با خود طی کنم.

......................................................................

وقتی آرام زمزمه می کنی که دوستم داری چیزی درونم می گوید باور مکن. وقتی به چشم هایم خیره می شوی صدایی فریاد می زند بازیگر ماهری ست. وقتی دستانم را می گیری زنگ خطری به یادم می آورد فاصله ای نیست بین تن خواهی و توهم دوست داشتن. اما وقتی می نشینی رو به رویم، زمزمه می کنی، در نگاهم خیره می شوی و دستانم را می گیری، این همه را دیگر تاب انکار نیست. میان مان فاصله می شود اندازه همان نفس هایی که می رود در جان و جاری می شود میان دو نگاهی که یکی ست. باورت کنم یا نکنم، مرا به خود بازگردانده ای آرامش روزهای بی تابی ام.



2009/09/21

کجای پنجره ایستاده ام

همیشه وقتی یک جریانی بیش از تصورت خوب پیش می رود احساس می کنی شاید خواب است و رویا و جایی باید واقعیتی دیگر را باور کنی. واقعیتی که شاید از پیش می دانستی اش اما نیازمند تلنگری بودی برای دیدنش...

باز نفس ندارم...

دلم می خواهد یک روز این نفس تنگی از همان جایی که آغاز شد پایان بگیرد و دیگر با هر تنش، قدرتش را به رخ نکشد. دوست ندارم این التماس تن وارانه ی اکسیژن را. نمی خواهم هر بار که باری بر دوش دارم به یادم بیاورد زانوهای خمیده و لرزان سال های گذشته ام را. 

مثل همیشه می خواهم به خواب پناه ببرم. دنیای فراموشی مطلق. رها، تنها و ایستاده بر سکوتی که تنها خدا می داند چه در خود نهفته دارد.

2009/09/04

شاید جایی برای آرمیدن

باز انگشتانم خشک شده اند. چیزی درون مغزم به سکوت نشسته است و بغضی درونم به فریاد.

من باز گم شده ام در دالانی تاریک که دلهره ی فردایش توان رفتن را می گیرد از پاهایم. می نشینم اندکی. شده است شبیه همان تابستانی که نفس، به ناز دم می شد و بازدم. دستانم را به دیوار کناری می گیرم. می ایستم دوباره. همه جا تاریک است. طی می کنم آهسته آهسته این سرزمین وحشی را.

به من نگویید سلام. به من نگویید خدانگهدار. مرا به خود رها کنید. توان این همه ام نیست. شانه ای می خواهم برای لحظه ای سکوت. برای تماشای ماه. برای گریستنی بی پروا.

می خواهم باز گردم. راه رفته را پسی در پیش نیست. باید رفت. هیچگاه بازگشت، رویای فرداهایم نبوده است. من زن رفتن های بی فردایم. زنی تنها که همیشه عاشقانه ترین لحظه هایش را به تماشای آسمانی بی ستاره نشسته است. راستی ستاره ها را کی باز خواهم دید؟ کسی ستاره ی مرا ندیده است؟ کسی مرا ندیده است؟

آی  آی آی شعرت را می شنوم پسرک کوچک نقش چهار خیابان آن طرف تر که زخم هایت را می نویسی میان کلمات و گریه هایت را شب به شب آواز می خوانی در دل تنهای کوچه.

انگشتانم را میان موهایم می چرخانم. حس خوبی از آرامش. چقدر دلم می خواهد بخوابم. چقدر صداست اینجا. چقدر هیاهوی هیچ. می خواهم گم شوم در جنگلی دور و بی نشان و بی آدم. می خواهم فریاد بزنم بلند بلند. می خواهم آنقدر فریاد بزنم که صدایم را دیگر کسی نشنود. می خواهم زانو بزنم بر خاکی نرم و سجده کنم بر طبیعتی بکر و دمی تنها دمی بیاسایم.

نازک شده است چینی روحم. انگار در انتظار تلنگری ست.

خوابم می آید. رها می شوم میان زمین و آسمان. زمین چقدر دور است.