یک هفته گذشت از آن روز که آقایی که خود را سید می نامید پشت میز نشسته بود و شما که خود را ابراهیمی معرفی کردید روی صندلی سمت راست من. سید با آن نگاه دور و بی حوصله اش انگار می خواست فاصله ی این طرف و آن طرف میز را مدام یادآوری کند. شما اما سعی داشتید با احترام بگویید ما از یک خاکیم و یک وطن. یادتان هست؟ گفتید ما هم وطنیم و من پاسخ دادم خوب است اگر همدیگر را مقابل هم نبینیم. من و شما هر دو دوره های روان شناسی را گذرانده ایم. من رشته تحصیلی ام بوده و شما هم اقتضای شغل تان. هر دو خوب می دانیم چرا شما پشت میز ننشستید و چقدر ماهرانه ابتدا از روش یخ شکنی استفاده کردید. سید از شما کم تجربه تر است و احتمالا به همین دلیل مسوولیت با شما بود. درست می گویم؟
ابتدای سخن با برابری شروع شد و اعتراض شما که چرا وقتی "بهترین بچه هایی که سال ها در جبهه نیز بودند در سیستان و بلوچستان آن گونه ترور می شوند" ما فعالان اجتماعی که دم از حقوق بشر می زنیم یک بیانیه در حمایت از آن ها نمی دهیم. چرا به بمب گذاری شیراز اعتراض نمی کنیم و بعد هم افرادی را مانند آرش نام بردید که "چیزهایی از آن ها می دانید که ما نمی دانیم" . از شرکت در بمب گذاری ها گفتید و اتهام های دیگر. گفتید حکم اعدامشان بر همین اساس است و البته مطمئن هستید که در تجدید نظر خواهد شکست.
من اما از حامد گفتم و بیماری اش. از اعدام و شکنجه و حقوق بشر. از برابری و اینکه برایم فرقی نمی کند چه انسانی در چه جایگاهی در معرض نقض حقوق بشر قرار بگیرد، مهم حقی ست که از یک انسان ضایع می شود. مهم دردی ست که بر یک انسان می رود.
یک هفته گذشت از آن سوال و جواب ها و نوشتن ها. از لحن دوستانه و تهدیدهای غیرمستقیم و کلام آخر سید که من را عاقل تر از بقیه می دانست و آن حس عجیب که مدیر و ناظم آن دبیرستان لعنتی را به یادم می آورد. آیدا در اتاق کناری منتظر بود و زهره آن طرف تر. خدیجه و مریم هم بیرون و من با انگشتی جوهری از مقابل آن ها رد شدم.
آری، آقای ابراهیمی یک هفته گذشت از آن روز. و همین نزدیکی ها احسان فتاحیان، نوشت: "واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی، نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم، خش خش برگ ها زیر قدم هایم، میگوید: بگذار تا فرو افتی، آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت." او در صبحدمی بر دار آویخته شد. شاید بگویید کومله بود. شاید بگویید تجزیه طلب بود. شاید بگویید کرد بود و تجزیه طلب بود. و من باز می گویم: او کرد بود. کومله بود. انسان بود. انسانی که ندیدمش اما به قول استادی، شاید هر چند هزار سال، زنی بتواند چنین فرزندی را به دنیا هدیه دهد. و این همان نقطه ی فریاد من است. فریادی به بلندای تاریخی که در آن چشم کور کردن و عقیم کردن و داغ و دروش و شلاق افتخارش بوده و حال سرهای بر دار و تیرهای نشسته بر سینه، مدال افتخاری دیگر. اینجاست که حتی اشک هم نمی ریزم و تنها به نقطه ای خیره می شوم و می گویم آقای ابراهیمی، وقتی از کشته شدن عزیزانتان در سیستان و بلوچستان می گویید می توانم درد را حس کنم ولی آیا می توانید ثانیه ای درد مادر احسان را تصور کنید؟ راستی هیچ وقت از خودتان پرسیده اید وقتی عزیز کسی را به این راحتی و بی هیچ قدرت دفاعی می کشید چقدر کشته شدن را ساده می کنید؟
آقای ابراهیمی! خشونت دامنه ی عجیبی دارد. همیشه کسی برای کشتن دلیلی دارد و آن کس که کشته می شود، دلیل بعدی ست.
دشمن، آن دورترها که شما می گویید نیست. دشمن همین جاست. نشسته در قلب هایمان و کفتاروار پرواز می کند گاه بر سر آنان که از شما می کشندشان و گاه بر سر از شما که آنان می کشندشان.
می بینید؟ ما حتی در صندلی های کنار هم نیز با هم فاصله داریم زیرا آنچه شما را آنجا قرار می دهد قدرت است و آنچه من را، قربانیان قدرت شما.