زن حدود 60 سال دارد و مرد 70 ساله است. داماد دارند و عروس و نوه. از آن زمانی که می شناسمشان زن همیشه کلام اول و آخرش نام شوهر بوده و روزی را به یاد ندارم که مرد گرسنه یا حتی تشنه مانده باشد. آنقدر سرویس داده و می دهد که صدای همه را در آورده است.
مرد مقابل تلویزیون لم داده و من زیر چشمی نگاهش می کنم. جوانی روستایی که به شهر آمد و به کمک سرمایه ی پدر زن شهری اش صاحب کارخانه شد. وضع مالی اش خوب است. خانه ای بزرگ و ویلایی برای روزهای گرم دارد. همیشه جدیدترین ماشین را سوار می شود و البته بسیار به قاعده ی محلل* معترض است و برای باز کردن سر صحبت، رگ غیرت سبز می کند و سخنرانی طولانی در این باب آغاز می کند.
زن چند روز پیش تلفن زد و گفت می توانی برایم کاری انجام دهی؟ و من از سر کنجکاوی دل به داستانی دادم که شنیدنش سخت بود. مرد انگار به رسم روزگارش پولدار شدن را تاب نیاورده و همه چیز را نوی نو می خواهد. تلویزیون جدید و بزرگ. مبلمان شیک مد روز. ماشین آخرین مدل و زنی جوان همسن دخترش که با یک ماشین و دست و دلبازی های پیرانه خریداری شده است.
زن می گوید زندگی اش به هم ریخته. چشم دیدن دخترک را ندارد و در صدد آسیب رساندن به وی است. می خواهد عکسش را همه جا پخش کند و وقتی با اعتراض من روبرو می شود تعجب می کند.
به او یادآور می شوم که به جای انتقام از یک قربانی دیگر که از خانواده ای ضعیف است به این فکر کند که شوهرش به واسطه ی دارایی اش به دنبال طعمه هایی ست که بتواند با نشان دادن دندان طلا جذبشان کند. می گویم ما به قانون اعتراض نمی کنیم، مرد را مخاطب قرار نمی دهیم و در عوض به جان زنی می افتیم که در این چرخه انتخاب کننده نیست.
می دانم که این موضوع همه ی زن ها را در بر نمی گیرد چرا که بسیاری با وجود رفاه و آگاهی و امکان انتخاب، انتخاب می کنند که روی ویرانه ی خانه ی دیگران خانه بسازند. اما بسیاری دیگر مثل این دختر با وعده های رنگین خیال خوش رفتن از خانه ای مه گرفته و بی آینده را در سر می پرورانند و وقتی واقعیت جلوی چشمانشان رنگ می گیرد دیگر راهی برای بازگشت ندارند.
این مرد ظاهرا قانونی عمل می کند. پول دارد. و می خواهد زن اول را که ظاهرا تاریخ مصرفش سر آمده با کالایی جدیدتر عوض کند. البته احتمالا به گمانش به عدالت رفتار می کند. سه روز، پیش این است و سه روز پیش آن. سه شب تن این را می خرد و سه شب تن آن را. عدالت مگر برابری سه با سه نیست؟ آن مرد قلب دارد روح دارد و غریزه. حس می کند، دوست دارد عاشق بشود و نیاز دارد. زن اما تنها دو دست است و دو پا و اندامی برای بخشش این همه به مرد. عدالت را مرد خوب می داند که با تقسیم پول برابر و روزهای برابر می تواند به این عروسک کوکی هدیه دهد. در تفکر مردسالار مگر زن چیزی بیش از این نیاز دارد؟
به زن می گویم به جای آزار و تهدید دختر با او صحبت کن و در مورد زندگی خودت هم تصمیم بگیر. این زن را به ضرب و زور از زندگی شوهرت خارج کنی بعدی را چه می کنی و بعدی ها را. و اصلا چه تضمینی که همین حالا هم فقط همین یک زن باشد؟ می گوید کاری نمی تواند بکند. می گوید عروس و داماد و نوه و آبرو دارم. می گویم و برای حفظ همه ی این ها چاره را در بی آبرو کردن آن دختر می بینی؟
زن ساکت است. می دانم که دارد سی و شش سال زندگی را مرور می کند. ناخن هایش پیوسته به خراشیدن پوست دست مشغولند. به ساعت دیواری نگاهی می کند و می گوید کم کم باید پیدایش شود، حتما گرسنه است.
مرد مقابل تلویزیون لم داده و من زیر چشمی نگاهش می کنم. دهان باز می کند تا دوباره از محلل بگوید و بی غیرتی مردی که زن را بعد از محلل بپذیرد … . عذر می خواهم و راه خانه را در پیش می گیرم.
مرد مقابل تلویزیون لم داده و من زیر چشمی نگاهش می کنم. جوانی روستایی که به شهر آمد و به کمک سرمایه ی پدر زن شهری اش صاحب کارخانه شد. وضع مالی اش خوب است. خانه ای بزرگ و ویلایی برای روزهای گرم دارد. همیشه جدیدترین ماشین را سوار می شود و البته بسیار به قاعده ی محلل* معترض است و برای باز کردن سر صحبت، رگ غیرت سبز می کند و سخنرانی طولانی در این باب آغاز می کند.
زن چند روز پیش تلفن زد و گفت می توانی برایم کاری انجام دهی؟ و من از سر کنجکاوی دل به داستانی دادم که شنیدنش سخت بود. مرد انگار به رسم روزگارش پولدار شدن را تاب نیاورده و همه چیز را نوی نو می خواهد. تلویزیون جدید و بزرگ. مبلمان شیک مد روز. ماشین آخرین مدل و زنی جوان همسن دخترش که با یک ماشین و دست و دلبازی های پیرانه خریداری شده است.
زن می گوید زندگی اش به هم ریخته. چشم دیدن دخترک را ندارد و در صدد آسیب رساندن به وی است. می خواهد عکسش را همه جا پخش کند و وقتی با اعتراض من روبرو می شود تعجب می کند.
به او یادآور می شوم که به جای انتقام از یک قربانی دیگر که از خانواده ای ضعیف است به این فکر کند که شوهرش به واسطه ی دارایی اش به دنبال طعمه هایی ست که بتواند با نشان دادن دندان طلا جذبشان کند. می گویم ما به قانون اعتراض نمی کنیم، مرد را مخاطب قرار نمی دهیم و در عوض به جان زنی می افتیم که در این چرخه انتخاب کننده نیست.
می دانم که این موضوع همه ی زن ها را در بر نمی گیرد چرا که بسیاری با وجود رفاه و آگاهی و امکان انتخاب، انتخاب می کنند که روی ویرانه ی خانه ی دیگران خانه بسازند. اما بسیاری دیگر مثل این دختر با وعده های رنگین خیال خوش رفتن از خانه ای مه گرفته و بی آینده را در سر می پرورانند و وقتی واقعیت جلوی چشمانشان رنگ می گیرد دیگر راهی برای بازگشت ندارند.
این مرد ظاهرا قانونی عمل می کند. پول دارد. و می خواهد زن اول را که ظاهرا تاریخ مصرفش سر آمده با کالایی جدیدتر عوض کند. البته احتمالا به گمانش به عدالت رفتار می کند. سه روز، پیش این است و سه روز پیش آن. سه شب تن این را می خرد و سه شب تن آن را. عدالت مگر برابری سه با سه نیست؟ آن مرد قلب دارد روح دارد و غریزه. حس می کند، دوست دارد عاشق بشود و نیاز دارد. زن اما تنها دو دست است و دو پا و اندامی برای بخشش این همه به مرد. عدالت را مرد خوب می داند که با تقسیم پول برابر و روزهای برابر می تواند به این عروسک کوکی هدیه دهد. در تفکر مردسالار مگر زن چیزی بیش از این نیاز دارد؟
به زن می گویم به جای آزار و تهدید دختر با او صحبت کن و در مورد زندگی خودت هم تصمیم بگیر. این زن را به ضرب و زور از زندگی شوهرت خارج کنی بعدی را چه می کنی و بعدی ها را. و اصلا چه تضمینی که همین حالا هم فقط همین یک زن باشد؟ می گوید کاری نمی تواند بکند. می گوید عروس و داماد و نوه و آبرو دارم. می گویم و برای حفظ همه ی این ها چاره را در بی آبرو کردن آن دختر می بینی؟
زن ساکت است. می دانم که دارد سی و شش سال زندگی را مرور می کند. ناخن هایش پیوسته به خراشیدن پوست دست مشغولند. به ساعت دیواری نگاهی می کند و می گوید کم کم باید پیدایش شود، حتما گرسنه است.
مرد مقابل تلویزیون لم داده و من زیر چشمی نگاهش می کنم. دهان باز می کند تا دوباره از محلل بگوید و بی غیرتی مردی که زن را بعد از محلل بپذیرد … . عذر می خواهم و راه خانه را در پیش می گیرم.
.........................................................
* محلل: وقتی مردی طلاق بائن انجام داده باشد ( سه بار طلاق)، حق رجوع ندارد و نمی تواند زن را عقد کند مگر اینکه مرد دیگری زن را به عقد دائم بگیرد و پس از دادن طلاق و انقضاء عده زوج اول، شوهر اول می تواند دوباره این زن را به عقد خود در بیاورد./ مجموعه قوانین ازدواج و طلاق – جهانگیر منصور - 1384
* محلل: وقتی مردی طلاق بائن انجام داده باشد ( سه بار طلاق)، حق رجوع ندارد و نمی تواند زن را عقد کند مگر اینکه مرد دیگری زن را به عقد دائم بگیرد و پس از دادن طلاق و انقضاء عده زوج اول، شوهر اول می تواند دوباره این زن را به عقد خود در بیاورد./ مجموعه قوانین ازدواج و طلاق – جهانگیر منصور - 1384

