2008/07/31

تاریخ مصرف، تمام!

زن حدود 60 سال دارد و مرد 70 ساله است. داماد دارند و عروس و نوه. از آن زمانی که می شناسمشان زن همیشه کلام اول و آخرش نام شوهر بوده و روزی را به یاد ندارم که مرد گرسنه یا حتی تشنه مانده باشد. آنقدر سرویس داده و می دهد که صدای همه را در آورده است.
مرد مقابل تلویزیون لم داده و من زیر چشمی نگاهش می کنم. جوانی روستایی که به شهر آمد و به کمک سرمایه ی پدر زن شهری اش صاحب کارخانه شد. وضع مالی اش خوب است. خانه ای بزرگ و ویلایی برای روزهای گرم دارد. همیشه جدیدترین ماشین را سوار می شود و البته بسیار به قاعده ی محلل* معترض است و برای باز کردن سر صحبت، رگ غیرت سبز می کند و سخنرانی طولانی در این باب آغاز می کند.
زن چند روز پیش تلفن زد و گفت می توانی برایم کاری انجام دهی؟ و من از سر کنجکاوی دل به داستانی دادم که شنیدنش سخت بود. مرد انگار به رسم روزگارش پولدار شدن را تاب نیاورده و همه چیز را نوی نو می خواهد. تلویزیون جدید و بزرگ. مبلمان شیک مد روز. ماشین آخرین مدل و زنی جوان همسن دخترش که با یک ماشین و دست و دلبازی های پیرانه خریداری شده است.
زن می گوید زندگی اش به هم ریخته. چشم دیدن دخترک را ندارد و در صدد آسیب رساندن به وی است. می خواهد عکسش را همه جا پخش کند و وقتی با اعتراض من روبرو می شود تعجب می کند.
به او یادآور می شوم که به جای انتقام از یک قربانی دیگر که از خانواده ای ضعیف است به این فکر کند که شوهرش به واسطه ی دارایی اش به دنبال طعمه هایی ست که بتواند با نشان دادن دندان طلا جذبشان کند. می گویم ما به قانون اعتراض نمی کنیم، مرد را مخاطب قرار نمی دهیم و در عوض به جان زنی می افتیم که در این چرخه انتخاب کننده نیست.
می دانم که این موضوع همه ی زن ها را در بر نمی گیرد چرا که بسیاری با وجود رفاه و آگاهی و امکان انتخاب، انتخاب می کنند که روی ویرانه ی خانه ی دیگران خانه بسازند. اما بسیاری دیگر مثل این دختر با وعده های رنگین خیال خوش رفتن از خانه ای مه گرفته و بی آینده را در سر می پرورانند و وقتی واقعیت جلوی چشمانشان رنگ می گیرد دیگر راهی برای بازگشت ندارند.
این مرد ظاهرا قانونی عمل می کند. پول دارد. و می خواهد زن اول را که ظاهرا تاریخ مصرفش سر آمده با کالایی جدیدتر عوض کند. البته احتمالا به گمانش به عدالت رفتار می کند. سه روز، پیش این است و سه روز پیش آن. سه شب تن این را می خرد و سه شب تن آن را. عدالت مگر برابری سه با سه نیست؟ آن مرد قلب دارد روح دارد و غریزه. حس می کند، دوست دارد عاشق بشود و نیاز دارد. زن اما تنها دو دست است و دو پا و اندامی برای بخشش این همه به مرد. عدالت را مرد خوب می داند که با تقسیم پول برابر و روزهای برابر می تواند به این عروسک کوکی هدیه دهد. در تفکر مردسالار مگر زن چیزی بیش از این نیاز دارد؟
به زن می گویم به جای آزار و تهدید دختر با او صحبت کن و در مورد زندگی خودت هم تصمیم بگیر. این زن را به ضرب و زور از زندگی شوهرت خارج کنی بعدی را چه می کنی و بعدی ها را. و اصلا چه تضمینی که همین حالا هم فقط همین یک زن باشد؟ می گوید کاری نمی تواند بکند. می گوید عروس و داماد و نوه و آبرو دارم. می گویم و برای حفظ همه ی این ها چاره را در بی آبرو کردن آن دختر می بینی؟
زن ساکت است. می دانم که دارد سی و شش سال زندگی را مرور می کند. ناخن هایش پیوسته به خراشیدن پوست دست مشغولند. به ساعت دیواری نگاهی می کند و می گوید کم کم باید پیدایش شود، حتما گرسنه است.
مرد مقابل تلویزیون لم داده و من زیر چشمی نگاهش می کنم. دهان باز می کند تا دوباره از محلل بگوید و بی غیرتی مردی که زن را بعد از محلل بپذیرد … . عذر می خواهم و راه خانه را در پیش می گیرم.
.........................................................
* محلل: وقتی مردی طلاق بائن انجام داده باشد ( سه بار طلاق)، حق رجوع ندارد و نمی تواند زن را عقد کند مگر اینکه مرد دیگری زن را به عقد دائم بگیرد و پس از دادن طلاق و انقضاء عده زوج اول، شوهر اول می تواند دوباره این زن را به عقد خود در بیاورد./ مجموعه قوانین ازدواج و طلاق – جهانگیر منصور - 1384

2008/07/30

در اوج بی مسوولیتی!

می خواستم به روال همیشه کامنت دونی را باز بگذارم و برایم مهم نبود بد و بیراه هایی که انتظارش را داشتم از راه برسند اما بعد از خواندن کامنت ها به نظرم آمد وقتی معنای بی طرف نبودن و اخلاق انتخاب که به ظاهر من فاقد آنم آنقدر عمیق ریشه دارد که آدم ها حتی جسارت استفاده از نام حقیقی شان را نداشته اند تا همان طور که می گویند با افتخار از انتخاب شان دفاع کنند و مسوولیت بر عهده بگیرند همان بهتر دیدم که نظرهای نظر دهندگان ناشناس مانند خودشان ناشناس باقی بماند. البته ایمیلم را دارید و می توانید مابقی اتهامات و توهین ها را به آن بفرستید همان طور که فرستادید.
در ضمن من با کمال افتخار، در اوج بی مسوولیتی، عدم قدرت انتخاب و میانه رو بودن و به قول دوستان با تجربه ی اندک و اندیشه ای کوتاه مسوولیت این بی مسوولیتی را می پذیرم و همچنان خودم را نه متعلق به مدرسه ی فمینیستی می دانم و نه تغییر برای برابری. روزی کار برای سایت تغییر تبدیل به کار تمام وقت شده بود برایم با عشق و علاقه ی کامل و امروز جایی برای خود نمی بینم. مدرسه را هم که از ابتدای شکل گیری نه در جریان بودم و نه کسی خواست ما زنستانی های سابق را در جریان بگذارد و به عشق کارگاه نقد فمینیستی اش به آن نزدیک شده بودم، جای نداشته در آن را به همان نداشته اش می سپارم.
عجب عدم قدرت انتخاب حس خوبی به آدم می دهد وقتی دیگر مجبور نیستی در میان یاران سابقت گروهی را بر گروه دیگر ترجیح دهی. چه معلوم؟ چه کسی می داند که دیگر روز مجبور به انتخابی دوباره نمی شدم از میان انتخاب امروز.

2008/07/29

ناگهان پرده برانداخته​ای یعنی چه!

صفحه ی ایمیل را که باز می کنم لینک هایی از مدرسه ی فمینیستی و سایت تغییر برای برابری را می بینم که به فاصله ی زمانی اندکی ارسال شده اند. مقاله ی بلند نوشین را با تیتر "ما در کمپین یک میلیون امضا اشتباه کردیم" می خوانم و بعد به سراغ سی نوشته ی بچه های تغییر می روم.
شوکه شده ام! آنقدر که مسکنی می خورم و دوباره هر دو مطلب را می خوانم. به صندلی ام تکیه می زنم. یاد آن روزهای گرم، جای کوچک، جمعیت زیاد و ایده های اولیه کمپین می افتم. یاد زنستان، هستیا، زنان ایران، میدان، کانون زنان ایرانی و تلاش گروهی همه برای نوشتن و گفتن از بی عدالتی های جاری جامعه. زندان رفتن های بچه ها و به استقبال رفتن های دسته جمعی. به انتظار ماندن های دم وزا، کلانتری میدان نیلوفر، دادگاه و اوین. نشست ها و بحث ها. این ها که حالا شده اند مدرسه و تغییر همه روزی در یک مجموعه کنار هم فعالیت می کردند. حالا چه شده است که به دلایل واهی دو گروه شده اند و به بهانه ی شفاف سازی و البته ره یافتن به آینده ای روشن، نه در میان جمع که در صحنی علنی یکی از این سو تیغ می زند و دیگری از آن سو. چه شده است که حتی دوستان سابق پیش از کمپین و زنستانی ات دیگر جواب تویی را که هیچ وقت سمت و سو دار نبوده ای و آگاهانه نخواسته ای که باشی نمی دهند؟
این ها همان هایی هستند که وقتی یکی به زندان می رفت دلسوزانه از خاطراتشان با او می نوشتند. همان هایی که در 22 خرداد میدان هفت تیر در یک زندان و سلول هایی مشترک بودند. همان هایی که با هم ای زن، ای حضور زندگی را می خواندند.
به قول دوستی، ما عادت کرده ایم صرفا از قدرت حاکم انتقاد کنیم بی آنکه نگاهی به همان روند جاری درون خود داشته باشیم. و باز به قول هم او، توهم توطئه نداشته باشیم. ما درون خود فردی مان هنوز با آنچه می اندیشیم صادق نیستیم و به جای پیش روی به جلو به صف های رو در روی هم تبدیل شده ایم. چه طور می توانیم با اشاره رفتن انگشت اتهام به سوی هم، آنان را که می خواهند به کمپین بپیوندند متوجه سمت و سویی دیگر کنیم؟ با مقالاتی که تا به حال در باب توجیه منتشر کرده ایم؟ با انکار واقعیت خود خواهی مان و ندیدن هزاران چشم امیدی که به این حرکت دوخته شده بود؟
به راستی آیا فعالان با سابقه ی این دو گروه نمی توانستند فراتر از اختلاف نظرهای شخصی شان، با حضور همه ی اعضایی که حرف برای گفتن دارند نشستی را شکل داده و به روال همان دموکراسی که مدعی آن هستیم با هم گفت و گو کنند؟ شاید یکی از دلایل ناتوانی این باشد که ما تنها به ابعاد عملی یک فرایند نگاه کرده و تجارب قبلی مان را با خود به همراه می آوریم بی آنکه از بعد تئوریک، اصول بنیادی شکل گیری یک گروه یا حرکتی را بررسی کنیم. ما شاید درک درستی از چرایی شکل گیری کمپین و مفهوم آن نداشته ایم و راه آغاز کرده ایم.
اگر قرار بوده کمپین حرکتی باشد که در آن بسیج همگانی در جهت آگاهی رسانی و اعتراض به تبعیض ها شکل بگیرد و مشارکت و درگیر شدن همه ی زنان و مردان در آن نقش اصلی را بازی کند پس تعدد نظرات و بروز اختلافات امری بدیهی است و آگاهی از همین بدیهیات لزوم ارزیابی مستمر درون کمپینی، تبادل نظرات و نقد و بررسی را بدیهی تر می کند.
من به واقع نمی دانم دوستان کمپینی ام را (منظور هر دو گروه فعلی ست) چه شده است؟ در آن روزهای آغازین این بحث ها، چند ماهی که دیگر حضور مستمر نداشتم، وقتی کمپینی های آن طرف آبی که شاید بیشترشان را تنها به نام بشناسم ایمیل می زدند و می پرسیدند که اتفاقی افتاده است پاسخم منفی و یا بی اطلاعی بود. به خودم می گفتم لزومی ندارد اختلاف ها فریاد زده شوند تا دوباره آن ها که همیشه منتظر لغزیدنی هستند قلم قرمز به دست به خط زدن مشغول شوند و حال با این خودزنی آشکار هر دو طرف، دیگر تنها فریاد می شنوم و لطفا نگویید که این هم راهی برای حل اختلاف است. این مرگ منطق گفت و گوی دو طرفه است. مرگی که دیگر شیون هم نمی خواهد.

2008/07/21

اگر قوانین کمی برابر تر بودند بند نسوان زندان اوین چه تغییری می کرد؟

مدرسه ی فمینیستی: بیش از 5 هفته از زندانی شدن محبوبه کرمی از اعضای کمپین یک میلیون امضاء می گذرد. محبوبه در 23 خرداد ماه هنگامی که رهگذر اتفاقی خیابان ولی عصر تهران بود. دستگیر شد. در آن ساعت از روز در پارک ملت تجمعی در اعتراض به مفاسد اقتصادی در جریان بود. این مطلب را محبوبه در زندان نوشته است و تلفنی آن را برای ما خوانده است.

اگر قوانین کمی برابر تر بودند بند نسوان زندان اوین چه تغییری می کرد
قلمم را به دست می گیرم تا از آنچه در این یک ماه بر من گذشته است، بنویسم. روزگار سختی است؛ تنها و بی کس در گوشه ای از راهروی زندان نشسته ام و می خواهم بنویسم از زنانی که در این روزها با آنها همدم و هم صحبت شدم. از فاطمه و اشرف و پروین و ریحانه که به خاطر اشتباهات دیگران باید مجازات شوند. هرگز فراموش نمی کنم آن روز را که در سلول انفرادی تنها نشسته بودم و به مشکلات خودم فکر می کردم. به یاد مادر بیمارم افتادم که در شرف عمل جراحی بود. به یاد پدر سالمندم افتادم که الان در گوشه ای از خانه چشم به در دوخته تا تنها دخترش، محبوبه اش به خانه بازگردد. او نمی داند که دخترش به خاطر دفاع از حق دیگران باید در گوشه زندان باشد.
گریه امانم نمی دهد اشک به پهنای صورتم سرازیر می شود. ناگهان دستی مهربان، موهایم را نوازش می دهد. سرم را بلند می کنم. دختری زیبا با موهای بلند کنارم نشسته است. می پرسد:« چرا دلتنگی می کنی؟» می گویم: نگران حال مادرم هستم. اشک در چشمانش حلقه می زند و می گوید: «ای کاش من هم مادری داشتم» از او می پرسم مادرت فوت کرده؟ سرش را تکان می دهد:« ای کاش فوت کرده بود. مادرم خودش را دار زده است.» از شنیدن ماجرای مادر فاطمه بسیار متاثر می شوم. در حال صحبت با فاطمه بودم که مرا برای بازجویی مجدد صدا می کنند. وقتی پس از 4 ساعت بازجویی به سلول برگشتم، فاطمه نبود. سلولش را عوض کرده بودند.
پس از چند روز ما را جا به جا کردند. یک روز در هواخوری انفرادی فاطمه را دیدم در حال کشیدن سیگاری بود. به کنارش رفتم به خاطر من سیگارش را خاموش کرد. تشکر کردم.
از فاطمه می خواهم کمی راجع به مادرش حرف بزند، چرا او خود را به دار آویخته است؟
فاطمه از سرنوشت تلخ مادرش می گوید. از ازدواج ناموفق و ناخواسته مادر در سن 14 سالگی، این که پدر و مادر مادرش فوت کرده بودند و او با برادرانش زندگی می کرد. این که در مراسم خواستگاری مادر ، مرد جوانی را به او به عنوان شوهر آینده نشان می دهند ولی در سر سفره عقد برادر بزرگتر آن مرد جوان به عنوان داماد می نشیند. .این که ازدواج مادرش از روز اول با فریب شروع شده است. این که پدر فاطمه 35 سال از مادرش بزرگتر بوده است. این که حاصل ازدواج پدر و مادرش دو پسر و یک دختر است که مادرش به زور کتک و شلاق هر سه را حامله شده است. این که مادرش سالها برای طلاق تلاش کرده اما و موفق نشده است. این که زندگی با مردی مثل پدرش جز افسردگی و بیماری برای مادرش بهره ای نداشته است. فاطمه می گوید مادرش از مدتها قبل از آن روز شوم به همه می گفت که روزی خودکشی خواهد کرد.:«روزی به خانه آمدم و مادرم را بالای دار دیدم.» فاطمه قادر به ادامه صحبت نیست و هر دو زار زار گریه می کنیم.
سعی می کنم با ماموران زندان ارتباط برقرار کنم. برخی از کمک زندانبان ها ، زنان زندانی دارای حبس سنگین یا زیر اعدامند. خانمی خیلی به ما محبت داشت و حتا به مادرم زنگ می زد و خبر سلامتی مادر را به من می داد. او متهم به قتل شوهر است. شوهری معتاد و بیکار. زن با کار در خیاط خانه سعی می کرده است خرج زندگی را در آورد. اما بیکاری، اعتیاد و در خانه بودن همیشگی شوهر ، همیشه موجب جنگ و دعوا بوده است. مرد در یکی از این دعواها کشته می شود. می اندیشم به راستی چنین زن مهربانی که با من که دختر غریبه ای برای او هستم چنین مهربانی می کند، آیا اگر کمی شرایطش انسانی تر بود، آیا اگر قوانین از او که گرفتار مردی معتاد و خشن بود، حمایت بیشتری می کرد، سرنوشتش به این جا ختم می شد؟
روزی در هواخوری اشرف را می بینم . او هم متهم به قتل شوهر و زیر سنگسار است. اشرف دلیل بودنش در این جا را برایم می گوید. او می گوید شوهر بی غیرتی داشته است. او مردها را به خانه می آورد و اشرف را مجبور به رابطه با آن ها می کرد و پولش را در جیب می گذاشت و خرج می کرد.
به گفته اشرف، زندگی این چنینی برایش غیرقابل تحمل بوده است، مرد طلاقش را هم نمی داده است. اشرف برای رهایی از این وضعیت شوهرش را کشته است.
به قوانین تبعیض آمیزی می اندیشم که زنی را که شوهرش به مردان دیگر می فروشد، محکوم به سنگسار می کند. راستی آیا اشرف به میل خود با این مردان هم بستر می شده است که اکنون مسئولیت رابطه با آن ها را باید بپذیرد و به خاطرش مجازات شود. این زنان که در چنبر ناآگاهی و فقر و بدبختی اسیرند، چه روزنه ای برای بیرون آمدن از بن بستی که قوانین مردسالار برایشان رقم زده اند، دارند؟ راستی چرا زنان شوهر کش این چنین زیادند، چه چیزهایی باعث می شود که زنان به آخر خط برسند ، یا مانند مادر فاطمه خودشان را دار بزنند و یا مانند اشرف و پروین و بسیار زنان دیگر، به مرگ شوهرانشان راضی شوند؟
به اشرف می گویم اگر قوانین تبعیض آمیز روزی در کشور ما عوض شوند، جای امثال تو این جا نخواهد بود. اشرف می گوید باید به بند سه بیایی تا قصه زندگی زنانی مثل من را بشنوی.
من اما به سرنوشت خودم می اندیشم که تنها به جرم تلاش برای تغییر قوانینی که زندگی هزاران زن را به بن بست کشانده است، در گوشه ای از زندان اوین نگران مادری بیمار و پدری سالمند هستم که هر دو نیازمند حضور منند. قوانینی که اگر کمی انسانی تر بودند، بند نسوان زنان اوین شکلی دیگر داشت.
محبوبه کرمی/ بند نسوان زندان اوین/31 تیرماه 1387

2008/07/19

خوان گسترده ی چند زنی!

این سال ها ظاهرا سینمای ایران گرایش خاصی به تبلیغ و ترویج چند زنی پیدا کرده است و مرا به یاد فیلم های آدرین لین می اندازد که از طرفی خیانت و از طرف دیگر سادومازوخیسم را جزء لاینفک زندگی مشترک و یک رابطه می داند.
فیلم زن دوم و بیلبوردهای تبلیغاتی اش، اوج این گرایش بود. مثل سس مهنام دیگر در ذهنت جا افتاده بود که این هم قسمتی از زندگی ست. و همان طور که در فیلم نشان می دهد همیشه زن های آنقدر عاشق و ابله پیدا می شوند که به محض اعتراض مرد از زندگی اش و بیان احتمال از هم پاشیدن آن، پا به زندگی یک زن دیگر بگذارند و البته به هنگام گره خوردن موضوع و پیدا شدن سر و کله ی زن اول که هنوز از شناسنامه حذف نشده است یکی از زن ها خودش تشخیص داده و کنار برود و مرد فداکار و عاشق پیشه ی دیگری هم سایه ی مهرمندش را بر سر او بیاندازد به گونه ای که نه سیخ بسوزد و نه کباب.
این روزها هم که فیلم حس پنهان، ساخته ی مصطفی رزاق کریمی با مشاوره ی ابراهیم حاتمی کیا، با نگاهی فیلسوف مابانه معلوم نیست کدام سمت قضیه را می خواهد پر رنگ کند. با محافظه کاری، در میانه ی گرایش به ناگزیر جلوه دادن مساله ی زن دوم، حامد بهداد را با آن بازی زیبایش علم می کند برای آنکه بگوید هر چه کنی به خود کنی در حالی که روی دیگر سکه حرف دیگری برای گفتن دارد.
در این فیلم محمدرضا فروتن که ظاهرا بعد از شب یلدا در نقش مردی عاشق پیشه حل شده است، هرچند دیگر معلوم نیست این عشق قرار است در فیلم ها چند نفر را زیر چتر خود بیاورد، حکایت از مردی می گوید که یک بار در زندگی اش عاشق شده، ازدواج کرده و زن، مهتاب کرامتی، به هنگام بارداری، ناخواسته سقط جنین کرده، آرزوهای مرد را بر باد داده و سال های بعد نیز بر اساس دیدگاه روان پزشکی اش از ترس بچه هایی با اختلال های روانی، دیگر تن به بچه دار شدن نمی دهد. این دو آدم از طبقه ی ثروتمند، اتاق خواب شان را سال ها پیش جدا کرده اند و چرا همان موقع به این اشتراک پایان نداده اند معلوم نیست، ظاهرا ته مانده ی عشق شان را هم می زده اند. کارگردان تماما سعی در به تصویر کشیدن خانه ای بی روح را دارد که زن، شب ها مدام سالاد درست می کند و به خورد شوهر عاشق میز شام اش می دهد. و مرد طفلک هم تا آن روز که دست تقدیر، دخترک را سر راهش قرار نداده شهامت اقرار به شکستش را نداشته است.
دختر دوم، نیوشا ضیغمی، به ظاهر خودش نیز قربانی هوس رانی پدری بوده که برای همراهی با زنی جوانتر، زندگی مشترک و فرزندانش را رها کرده است. حال دختر چون از مرد شنیده که به بن بست خورده امیدوار است در بسته ی زندگی او را به روی خودش بگشاید و بر ویرانه ی زندگی زنی دیگر خانه ای نو بسازد. زنی که هنوز نمی داند قرار است طلاق داده بشود و به سبک موش و گربه ای متوجه جریان می شود.
زن اول، معشوق اول، برای بازگشت زندگی اش دست و پایی می زند و تنها با مردی مواجه می شود که مستقیم در صورتش فریاد می زند که به تو چه؟ و زن نمی پرسد پس به کی چه؟
در جایی از فیلم دوست این زن، شهره سلطانی، که خودش هم با شوهری هوس باز، آتیلا پسیانی، دست و پنجه نرم می کند به زن می گوید: مردها زیاد لگدپرانی می کنند اگر صبور باشی و تحمل کنی در نهایت بر می گردند سر خانه شان.
نیوشا ضیغمی هم در دنیای خارج از فیلم، در دنیای واقعی و در نشست مطبوعاتی برای این فیلم بیان می کند که: " به عنوان زن دوم یا کسی که ایجاد بحران در زندگی دو نفر می کند نگاهی داشتم که او را شبیه کسی می دیدم که در جریان یک سیل قرار گرفته و دیگر توانایی کاری را ندارد. مشکلاتی در گذشته اش، خانواده اش و برادرش دارد. ممکن است در جامعه دید منفی وجود داشته باشد اما در هر حال اسم اش عشق است و پاک است و من منفی به این شخصیت نگاه نکردم."
به نظر می آید فیلم های دوره ی حال، تلاش توانفرسایی را در جهت پیدا کردن مفاهیم جدید برای عشق و زندگی مشترک در پیش گرفته اند. نمایش زنان و مردانی که عشقی پاک را در پیش می گیرند تا بقایای عشق پاک پیش از خود را به لجن بکشند و من نمی دانم مفهوم عشق ناپاک کدام است؟ راستی اگر ما همان زن اول باشیم این عشق به نظرمان چقدر پاک می آید؟
و البته به عنوان بیننده در معنای زندگی مشترک و خانه هم شک می کنی که این زندگی مشترک وسیله ای برای سرپوش روی گندکاری های زن و مرد است یا سببی برای اشتراک؟ خانه یک چهاردیواری امن است که آرامش را در آن می جویی یا جبهه ی دیگری برای جنگ های خصوصی تر؟ برای کنترل تلفن و کیف و رفت و آمد یک آدم دیگر، چرا که می دانی دلش اینجا نیست.
به هر حال ظاهرا این روزها شماری از کارگردانان و قانونگذاران همه و همه برای سهل الوصول شدن لایحه ی حمایت از خانواده در تلاشند. سفره ای مردانه است.
مردی اگر توانایی مالی دارد می تواند دارایی هایش را گسترش دهد. مگر زن دارایی مرد نیست؟ و نخستین مردی که به فکر تسخیر این دارایی بر آید حلال است خونش را به تیغ کین ریختن و ناموس را حفظ کردن.
مرد اما آقای زن است و چه باک وقتی قانون حمایتش می کند. قداست خانواده فقط برای زن معنی دارد و زن. و این زنان هر چقدر بزک کنند و لباس های مد روز بپوشند و حتی بخواهند چنین بازی مردانه ای را به همان روش مردانه جبران کنند باز در سایه ی این قوانین بردگان دنیای مدرنند.

2008/07/17

همینه که عاشق بچه هام!!

آسا، دخترکی که هنوز سه سالش نشده است، مشغول تماشای کارتون تام و جری بود. دختر کوچولوی کارتون به تام و جری گفت که پدرش در زیر بهمن مرده است. آسا به من نگاهی کرد و پرسید: بهمن؟ گفتم: "وقتی یه عالمه برف، با سرعت خیلی زیاد از کوه پایین بریزه بهش می گن بهمن." او هم سری به نشانه فهمیدن تکان داد. بعد از چند دقیقه پرسیدم: "آسا جونم، وقتی یه عالمه برف، با سرعت خیلی زیاد از کوه پایین بریزه چی می گن؟" جواب داد: می گن واااااااااای ی ی ی چقدر برف اومده!!!
**************************************
سر ظهر رسیده ام به کتابخانه. مادربزرگ و نوه کوچولو، آرش چهارساله، در حال ناهار خوردن هستند. مادربزرگ تعارف می کند که در صرف ناهار همراهی شان کنم. تشکر می کنم. مادر بزرگ رو می کند به آرش و می گوید:"به پریسا جون بگو بیا یه چیزی بخور جون بگیری" آرش کوچولو به طرفم نگاهی می کند و می گوید:"پریسا جون بیا یه چیزی بخور جونت در بیاد."

2008/07/15

دلم آن روزها را می خواهد. آن روزهای خوب. چیتگر با تمام تلخی آن روزش. گلندواک با سوء تفاهم هایش. خیابان کریم خان. شریعتی. تجریش. پل چوبی . سعادت آباد. ولی عصر. مطهری. چرا تمام نمی شود این همه؟ چرا تمام نمی شود؟ چرا تمام نمی شود؟ چرا تمام نمی شود؟ چرا تمام نمی شود؟

2008/07/14

و من الان انقدر ذوق مرگم که حد نداره درست مثل قورباغه که یه عالمه پشه دیده!
بعد از جستجوی فراوان بالاخره کتاب های جنس ضعیف چاپ 1360 و پنه لوپه به جنگ می رود چاپ 1359 را، اگرچه به قیمت گزاف، پیدا کردم. زندگی جنگ و دیگر هیچ را هم نه به قیمت گزاف اما بعد از سرک کشیدن به چند کتابفروشی یافتم. همه ی این ها آثار اوریانا فالاچی هستند. زندگی جنگ و دیگر هیچ، گزارشی از ویتنام است و به نظرم همه ی آن هایی که مشتاق حمله ی امریکا به ایران هستند بهتر است این کتاب را بخوانند و البته همه ی آن هایی که جنگ را راه حلی برای برقراری دموکراسی می دانند.

2008/07/09

فمینیست ها هم عاشق می شوند!

اولین بار که مردی با تعجب نگاهم کرد و گفت مگر شماها هم می توانید کسی را دوست داشته باشید به حساب شوخی گذاشتم و بی تفاوت از کنار این جمله رد شدم اما انگار این آغاز یادآوری تفکری رایج بود که حداقل من آن را جدی نگرفته بودم و بعدها که از چند دوست هم عقیده پرسیدم آنها هم جملاتی مشابه را تجربه کرده بودند. تا دیروز که همکار جوانی در مجله با تردید پرسید می توانم سوالی کنم؟ تا به حال با مردی دوست بوده ای؟ کسی را دوست داشته ای؟
البته از یک طرف از اینکه نمود بیرونی شخصیت ام انقدر سخت و بی تفاوت به نظر می آید خوشحالم. شاید این یکی از آن همه چیزهایی ست که برای این سال ها می خواستم. یکی از آن دیوارهای حفاظتی که نگذارد اشک و احساسم دست مایه ی آزارم شود. اما از سوی دیگر، یادآوری تمام آن خاطرات سخت که آبدیده ام کرد دشوار بود و هست هنوز.
نمی شود برای تمام این پرسش ها و پرسش گران توضیح داد که آن کس که رنج اجتماعش را دارد نمی تواند رنج های فردی را تجربه نکرده باشد و برخاسته از بستری تهی از عاطفه و احساس، داعیه درد آشنایی داشته باشد. درد روح تنها آن نیست که ما تجربه می کنیم هر کس تجارب خودش را دارد و تعابیرش نیز بر همین اساس متفاوت است.
از سال های نوجوانی مفهوم دوست داشتن برایم رنگی فردی داشت، یعنی دوست داشتن دیگری و نه دیگران. کمک های جمعی اما دوست داشتن فردی. و سال ها تصور می کردم که آنچه تجربه می کنم عشق است. آدم هایی با حضوری کوتاه و گاه تنها رویایی یا بودنی بلند مدت و جوانی کردن های بی پروا. تا آنکه بعد از اتمام دانشگاه، روزی در جایی که انتظارش را نداشتم، میان انبوه کتاب و نوشتن، دستی خرمالوی قرمزی را پیش آورد که درخت حیاط کوچک خانه شان برای روزی چنین به بار داده بود. و همه چیز پس از آن تغییر کرد. این بار دیگر تصور نبود. خود عشق بود. می شود آدم ها را تا سر حد بی نهایت دوست داشت اما عشق چیز دیگری ست. روح جاری درون این حس نوع دیگری ست. و من اصلا این سخن شریعتی که دوست داشتن از عشق برتر است را قبول ندارم هر چند که روزگاری به آن اعتقاد داشتم. دوست داشتن را می توانی به تعداد آدم ها تجربه کنی اما عشق خالص و ناب است. گونه ای تکرار نشدنی که تنها یک بار به معنای واقعی و خارج از دغدغه های مادی برایت اتفاق می افتد و تو بقایش را آن لحظه می توانی ایمان بیاوری که بعد از گذشتن از مرزهای تن و خواست های فردی هنوز و هنوز عاشق باشی. عشق جاری و جهت دهنده است، وحشی و درهم شکننده ی ساختاری که سال ها با آن زندگی کرده ای. حسی که ویران می کندت تا دوباره ساختن را بیاموزی و برای این آموختن، عمرت کمترین بهایی ست که می پردازی.
سال های بعد از آن عاشقی، به مبارزه برای اثبات این گذشت که این حسی تکرار شدنی ست و اعتقاد به عدم تکرار آن احساسی گرایی بیش نیست. اما گاه بعضی تلاش ها نتیجه ی معکوس دارند و تو با گذران سال های جوانی ات که قرار بود به عاشقیتی جاری بگذرد بیشتر و بیشتر در می یابی که آن روزها دیگر باز نمی گردند و آن آدم نه به دلیل بهترین بودنش که به خاطر برای تو بودنش تکرار ناشدنی ست. نمی دانم توصیفش چیست اما انگار بخشی از شیمی بدن بعضی آدم ها، تکه ای از روان آنها تنها و تنها یک بار جفت و جور در می آید و مابقی کوششت برای تجربه ی دگربار آن با آدم های دیگر فقط اثبات تکرار ناپذیر بودن آن است.
می بینید؟ فمینیست ها هم می توانند از عشق بگویند و شاید تنها تفاوت آن ها این باشد که می خواهند در میان آب و آتش و خون و شکنجه و مرگ، دغدغه های فردی شان را با خود زمزمه کنند و نه برای دیگران. شاید تنها گناه آن ها که اینچنین ضد مرد و بی روح به نظر می رسند عزت نفسی ست که مانع از پذیرش بی عدالتی و نابرابری می شود و کلامی که حاضر نیست به بهانه لطافت و حتی عاشقی، نگفته باقی بماند. شاید تنها اشتباه آن ها این است که نخواسته اند برای محبوب بودن، حقوق انسانی شان را به حراج بگذارند. این زنان که برای رسیدن به ابتدایی ترین حقوق شان بهایی گزاف می پردازند عاشق بودنشان هم عدالت خواهی ست.

*****************************
این شعر از مجموعه اشعار جدید آقای محمود معتقدی عزیز، به نام پاره های عاشقی را بیشتر از بقیه دوست دارم:

محبوب عصرهای بی قراری و باران
بگذار
تا تمام تصویرهای پاییز را
با تو
قسمت کنم
تصویر آشوب های جهان
چگونه در قلب تو
جوانه می زند
خورشید
در فرصتی ناتمام
در ما طلوع می کند
صبح ات به خیر
محبوب عصرهای بی قراری و باران
کاری بکن!

2008/07/04

من مردم برای این پلکان کتابخانه ای و یا بر عکس!!







2008/07/03

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ !

شخصی از من پرسید: به نظرت چرا گرایش جنسی زن ها به زن ها زیاد شده است این روزها؟
گفتم:
راستش نمی دانم این گرایش در چه حدی بوده و به چه حدی رسیده است اما دلیلی که همیشه برای این مورد به اندیشه ام راه یافته درک مشترکی از بدن است. شناختی تمام از جسمی نه مشترک اما از لحاظ فیزیولوژیکی یکسان. فردی در مقابلت قرار می گیرد که بی هیچ سخنی به تو می گوید که چقدر خود اویی. من هنوز جسارت تجربه ای چنین را نیافته ام اما دلیلی جز همان شناخت، احساس امنیت، زیبایی ها و جذابیت های زنانه نمی بینم. بستر مشترک با مرد انگار حیطه ی اثبات مردانگی اوست. با کلمات و دست ها و نگاهش می خواهد تو را فرمانروایی کند. به تسخیر در بیاورد و در نهایت به خودش ثابت کند که هنوز مرد است و توانا. قدرتش با به زیر آوردن تو اوج گرفته و با تسلیم ات آرام می گیرد. اما آیا رابطه ی جنسی زنانه هم از این دست است؟ نمی دانم. دلم می خواهد یک روز تجارب واقعی این زنان را مکتوب کنم. می دانم دکتر بهنام اوحدی تحقیق گسترده ای در این مورد انجام داده ولی نمی دانم کجا آن را منتشر کرده است.

پرسید: به نظرت چندش آور نیست؟
گفتم:
در محدوده ی حقوق انسانی من قضاوت آدم هایی که می خواهند تجارب شخصی خود را داشته باشند جایی ندارد. من نمی توانم با معیارها و تعاریف خودم از رابطه، ارتباطی اینگونه را تعریف کنم. واقعیتی در این دنیا شکل گرفته است، هم جنس خواهی، چه من تاییدش کنم، چه خوشم نیاید و منکر آن شوم. آن ها هم نیازی به تایید و تشویق ما ندارند فقط کمی احترام به خواسته های شان.