ملودی سوتش نشان از تمیزی دارد. موش ها دیگر جایی برای جشن گرفتن ندارند وقتی دست های او بساط عیش شان را به داخل ماشین شهرداری خالی می کند. سطلی بزرگ همه را یک جا در دل خود جا داده و کیسه های سیاه روی هم تلنبار شده اند تا زمان رفتن آن ها هم فرا برسد. کیسه هایی بزرگ، مملو از آنچه آدم ها دور می اندازند تا خاطره ی پاکیزگی روزشان را لکه دار نکند.
مرد جوان پیر صورت سوت که می زند می دانم با آن دستکش های ضخیم حتما آلودگی را از کوچه خواهد برد. حتما آن کیسه های سیاه رنگ و گاه سفید و گاه بی رنگ و گاه سبز بد بو را با خود خواهد برد به جایی که ماشین های بزرگ همه را یک جا می بلعند و در چشم به هم زدنی له می کنند انگار که از روز نخست بودن شان بیهوده بوده.
سوت بزن مرد جوان، سوت بزن تا به یاد بیاورم که هستی با چین های زیر چشم ....
پس صدای سوتت را نمی شنوم چرا؟ درست لحظه ای پیش، تو سوت می زدی و آن دیگری آوازی محلی می خواند. به یکباره ره به کدامین سو بردید؟ صدای زمزمه ها اما انگار حکایت جدیدی دارد امشب. شاید آغاز آوازی دیگر است...
مرد جوان پیر صورت، دست به کیسه ی مشکی می برد تا با شتاب به داخل ماشین پرتابش کند اما جنبیدن جنبنده ای او را متوقف می کند. چیزی درون کیسه به تکانی می خواهد بگوید که هست. دو چشم زیبا که کسی نخواست گشوده شدنش به روی دنیا را جشن بگیرد.
فرشته ی کوچک حتی نفسی برای گریه نداشت. رد زخمی بر گردن و هوای کم آمده ی داخل کیسه دیگر جایی برای فریاد نگذاشته بود وقتی فقر، اعتیاد، ناخواسته گی یا هر چیز دیگر او را به این سیاهی پرتاب کرده بود.
و دنیا صدای گریه های عمیق خودش را می شنید. هق هقی ناتمام از خلقت بشر. از آفرینش با تمام زشتی هایش که چه ساده چشم بسته زیبا می بینیمش.
دست های کوچک نوزاد دور انداخته شده، به اولین زیبایی دنیا در میان پس مانده های آدم بزرگ ها چنگ انداخت تا برای همیشه یادش بماند زشتی و زیبایی دنیا یک چیز است بسته به توهم ما.
اولین آغوش امن کودک با چراغ گردان به سویش آمد و از سر انجام وظیفه شاید با کمی ترحم و قضاوتی بر احتمال حرامزادگی اش او را در آغوش گرفت. فردا حتما در یکی از آن اتاق های بی روح با تخت های یک جور کسی به او غذا خواهد داد. فردا سقف خواهی داشت.
راستی فرشته ی کوچک! قدر آغوش کوتاه این غریبه را بدان، آخر می دانی؟ وقتی روی یکی از آن تخت ها قرار بگیری کمتر آغوشی تو را لمس خواهد کرد. چرا ندارد فرشته اک. آدم های آنجا به تعداد شما فرشته گان طرد شده نیستند تا یک به یک هر روز طعم خوب خواسته شدن را یادتان بیاورند. و تو، تو کوچک فرشته ی دوست داشتنی، هنوز نیامده جرمی افزون بر دیگران داری. میان آن ها که از تو مراقبت می کنند هستند کسانی که حرام زادگی برای شان مفهومی پر رنگ دارد. و در آغوش گرفتن حرامزاده سختی بسیار. و تو یکی از آنهایی که معلوم نیست محصول کدام هم آغوشی شرعی و غیرشرعی هستی.
آرام بخواب ناز گلک و چشم به راه سال هایی، که گشوده شدن در و آمدن آدم بزگ ها، می شود رویای رهایی ات تا شاید یک روز کسی تو را بخواهد. شاید.
مرد جوان پیر صورت سوت که می زند می دانم با آن دستکش های ضخیم حتما آلودگی را از کوچه خواهد برد. حتما آن کیسه های سیاه رنگ و گاه سفید و گاه بی رنگ و گاه سبز بد بو را با خود خواهد برد به جایی که ماشین های بزرگ همه را یک جا می بلعند و در چشم به هم زدنی له می کنند انگار که از روز نخست بودن شان بیهوده بوده.
سوت بزن مرد جوان، سوت بزن تا به یاد بیاورم که هستی با چین های زیر چشم ....
پس صدای سوتت را نمی شنوم چرا؟ درست لحظه ای پیش، تو سوت می زدی و آن دیگری آوازی محلی می خواند. به یکباره ره به کدامین سو بردید؟ صدای زمزمه ها اما انگار حکایت جدیدی دارد امشب. شاید آغاز آوازی دیگر است...
مرد جوان پیر صورت، دست به کیسه ی مشکی می برد تا با شتاب به داخل ماشین پرتابش کند اما جنبیدن جنبنده ای او را متوقف می کند. چیزی درون کیسه به تکانی می خواهد بگوید که هست. دو چشم زیبا که کسی نخواست گشوده شدنش به روی دنیا را جشن بگیرد.
فرشته ی کوچک حتی نفسی برای گریه نداشت. رد زخمی بر گردن و هوای کم آمده ی داخل کیسه دیگر جایی برای فریاد نگذاشته بود وقتی فقر، اعتیاد، ناخواسته گی یا هر چیز دیگر او را به این سیاهی پرتاب کرده بود.
و دنیا صدای گریه های عمیق خودش را می شنید. هق هقی ناتمام از خلقت بشر. از آفرینش با تمام زشتی هایش که چه ساده چشم بسته زیبا می بینیمش.
دست های کوچک نوزاد دور انداخته شده، به اولین زیبایی دنیا در میان پس مانده های آدم بزرگ ها چنگ انداخت تا برای همیشه یادش بماند زشتی و زیبایی دنیا یک چیز است بسته به توهم ما.
اولین آغوش امن کودک با چراغ گردان به سویش آمد و از سر انجام وظیفه شاید با کمی ترحم و قضاوتی بر احتمال حرامزادگی اش او را در آغوش گرفت. فردا حتما در یکی از آن اتاق های بی روح با تخت های یک جور کسی به او غذا خواهد داد. فردا سقف خواهی داشت.
راستی فرشته ی کوچک! قدر آغوش کوتاه این غریبه را بدان، آخر می دانی؟ وقتی روی یکی از آن تخت ها قرار بگیری کمتر آغوشی تو را لمس خواهد کرد. چرا ندارد فرشته اک. آدم های آنجا به تعداد شما فرشته گان طرد شده نیستند تا یک به یک هر روز طعم خوب خواسته شدن را یادتان بیاورند. و تو، تو کوچک فرشته ی دوست داشتنی، هنوز نیامده جرمی افزون بر دیگران داری. میان آن ها که از تو مراقبت می کنند هستند کسانی که حرام زادگی برای شان مفهومی پر رنگ دارد. و در آغوش گرفتن حرامزاده سختی بسیار. و تو یکی از آنهایی که معلوم نیست محصول کدام هم آغوشی شرعی و غیرشرعی هستی.
آرام بخواب ناز گلک و چشم به راه سال هایی، که گشوده شدن در و آمدن آدم بزگ ها، می شود رویای رهایی ات تا شاید یک روز کسی تو را بخواهد. شاید.