2008/08/27

برای کودکی که میان زباله ها به دنیا آمد!

ملودی سوتش نشان از تمیزی دارد. موش ها دیگر جایی برای جشن گرفتن ندارند وقتی دست های او بساط عیش شان را به داخل ماشین شهرداری خالی می کند. سطلی بزرگ همه را یک جا در دل خود جا داده و کیسه های سیاه روی هم تلنبار شده اند تا زمان رفتن آن ها هم فرا برسد. کیسه هایی بزرگ، مملو از آنچه آدم ها دور می اندازند تا خاطره ی پاکیزگی روزشان را لکه دار نکند.
مرد جوان پیر صورت سوت که می زند می دانم با آن دستکش های ضخیم حتما آلودگی را از کوچه خواهد برد. حتما آن کیسه های سیاه رنگ و گاه سفید و گاه بی رنگ و گاه سبز بد بو را با خود خواهد برد به جایی که ماشین های بزرگ همه را یک جا می بلعند و در چشم به هم زدنی له می کنند انگار که از روز نخست بودن شان بیهوده بوده.
سوت بزن مرد جوان، سوت بزن تا به یاد بیاورم که هستی با چین های زیر چشم ....
پس صدای سوتت را نمی شنوم چرا؟ درست لحظه ای پیش، تو سوت می زدی و آن دیگری آوازی محلی می خواند. به یکباره ره به کدامین سو بردید؟ صدای زمزمه ها اما انگار حکایت جدیدی دارد امشب. شاید آغاز آوازی دیگر است...
مرد جوان پیر صورت، دست به کیسه ی مشکی می برد تا با شتاب به داخل ماشین پرتابش کند اما جنبیدن جنبنده ای او را متوقف می کند. چیزی درون کیسه به تکانی می خواهد بگوید که هست. دو چشم زیبا که کسی نخواست گشوده شدنش به روی دنیا را جشن بگیرد.
فرشته ی کوچک حتی نفسی برای گریه نداشت. رد زخمی بر گردن و هوای کم آمده ی داخل کیسه دیگر جایی برای فریاد نگذاشته بود وقتی فقر، اعتیاد، ناخواسته گی یا هر چیز دیگر او را به این سیاهی پرتاب کرده بود.
و دنیا صدای گریه های عمیق خودش را می شنید. هق هقی ناتمام از خلقت بشر. از آفرینش با تمام زشتی هایش که چه ساده چشم بسته زیبا می بینیمش.
دست های کوچک نوزاد دور انداخته شده، به اولین زیبایی دنیا در میان پس مانده های آدم بزرگ ها چنگ انداخت تا برای همیشه یادش بماند زشتی و زیبایی دنیا یک چیز است بسته به توهم ما.
اولین آغوش امن کودک با چراغ گردان به سویش آمد و از سر انجام وظیفه شاید با کمی ترحم و قضاوتی بر احتمال حرامزادگی اش او را در آغوش گرفت. فردا حتما در یکی از آن اتاق های بی روح با تخت های یک جور کسی به او غذا خواهد داد. فردا سقف خواهی داشت.
راستی فرشته ی کوچک! قدر آغوش کوتاه این غریبه را بدان، آخر می دانی؟ وقتی روی یکی از آن تخت ها قرار بگیری کمتر آغوشی تو را لمس خواهد کرد. چرا ندارد فرشته اک. آدم های آنجا به تعداد شما فرشته گان طرد شده نیستند تا یک به یک هر روز طعم خوب خواسته شدن را یادتان بیاورند. و تو، تو کوچک فرشته ی دوست داشتنی، هنوز نیامده جرمی افزون بر دیگران داری. میان آن ها که از تو مراقبت می کنند هستند کسانی که حرام زادگی برای شان مفهومی پر رنگ دارد. و در آغوش گرفتن حرامزاده سختی بسیار. و تو یکی از آنهایی که معلوم نیست محصول کدام هم آغوشی شرعی و غیرشرعی هستی.
آرام بخواب ناز گلک و چشم به راه سال هایی، که گشوده شدن در و آمدن آدم بزگ ها، می شود رویای رهایی ات تا شاید یک روز کسی تو را بخواهد. شاید.

2008/08/24

نه که نخواهم!

اینکه نمی نویسم به دلیل این نیست که نوشتن را تعطیل کرده ام. برای نوشتن، حداقل در مورد من، همیشه به یک حس عمیقی برای بیان مطالب نیاز است. حسی که تو را بی تاب نوشتن کند. و این روزها عجیب به هیچ چیز حسی ندارم. نه خوشحالم، نه غمگین، نه فعال، نه غیر فعال، نه بیدار، نه خواب. تهی از همه چیز. تنها حس می کنم که باید در سکوت و با صبر این روزها را بگذرانم تا دیگر بار به خودم باز گردم.
دلم می خواهد از لایحه ضد حمایت از خانواده بنویسم اما بعد که شروع می کنم به خودم می گویم کدام حرفت جدیدتر از دیگران است و از کدام منظر می خواهی نگاه کنی که تازه تر باشد؟ وقتی از شرایط اجتماع می خواهم بنویسم از خودم می پرسم در نهایت این نوشتن ها چه راه کارهایی داری تا مدام و مدام تکرار مکررات نباشی؟ و هنگامی که از تن نوشتن در ذهنم ریشه می دواند زمزمه ی آن که این حکایت بسیار عمیق تر از اندیشه ی توست مرا به عقب می راند. زمانی هم که مسائل زنان کارگر سوژه های مختلف پیش رویم قرار می دهند آنقدر خودم را دور می بینم از واقعیت موجود که می ترسم از نوشتن.
این روزها همه ی این توجیهات شده اند مانع نوشتن. می دانم این ها، اگر خوب نگاهشان نکنم مرا به سوی تنبلی مدام خواهند راند ولی شاید تنها به زمان نیاز دارم برای خودیابی و معنا یابی.

2008/08/14

2008/08/12

؟؟؟

نمی دانم دلتنگ چه هستم؟
انگار بخشی از وجودم از سال ها پیش آهسته آهسته دور شد و حال که به خود می نگرم جز سکوتی عمیق چیزی به جا نمانده است. چقدر سخت شده ام. چقدر دور.

وقتی کمی دورتر
تمامی جهان این است
که حوا به آدم سیب می دهد
همین نزدیکی
هنوز تمامی گناه این است
که در آغوش تو آرام بگیرم
و بگویم چه خسته ام
از شنیدن جنگل که تبر
تبر
می میرد

گراناز موسویی

2008/08/09

پچ پچانه ها!!

پچ پچ نخست:
در یک ساختمان، زن جوان زیبایی به همراه دخترش زندگی می کند. او به دلیل زن بارگی و بدرفتاری های شوهر، از وی جدا شده است. وی و مرد جوانی که سال هاست وی را دوست دارد می خواهند ازدواج کنند اما به دلیل مسایلی این جریان به تاخیر افتاده است.

در حیاط ساختمان:
زن اول: می بینی پرده های خانه ی فلانی کیپ کشیده شده؟
زن دوم: خوب؟
زن اول: نامزدش می خواد بیاد. آخه این یه نامزد داره که ... .

چند روز بعد در راه پله:
زن سوم: دخترکت کجاست؟ صداش نمیاد؟
زن اول: رفت پیش فلانی. رفتم دنبالش گفت بذار پیشم باشه. منم الان تنهام حوصله م سر نمی ره. بهش گفتم: آخه نامزدت می خواد بیاد. گفت نه الان نمیاد.
نیم ساعت بعد:
زن سوم: فلانی که خودش نمی گه نامزدم چرا این می گه نامزد؟
شوهر زن سوم: ....

با راوی به این فکر می کنیم که آیا نمی شد مکالمه ی دوم این گونه باشد:
زن اول: دخترکت کجاست؟ صداش نمیاد؟
زن دوم: رفت پیش فلانی.

پچ پچ دوم:
در خانه ای دختری روستایی کار می کند که خواهر صاحب خانه بی اجازه به وسایل دختر سرک کشیده و قرص ضد بارداری در وسایلش پیدا کرده است. خواهر صاحب خانه هیچ کس را از این خبر بی بهره نگذاشته. دختر این روزها جذابیت هایش انگار برای مردان دور و بر آشکارتر شده. خواهر صاحب خانه، دختر را متهم به برقراری ارتباط با پسر متاهل خانه می کند. دختر بی خبر از همه جا و گریان از قضاوت ها جواب سونوگرافی و کیست تخمدان را نشان می دهد. دختر روستایی کارگر را پدر به خانه احضار می کند.
دختر خواهر صاحب خانه کمی پیش سقط جنین کرد و مادرش که داشت به وسایل دختر روستایی کارگر سرک می کشید هیچ گاه دلیل ماندگاری یک هفته ای دخترش در خانه ی دوست را نفهمید.

پچ پچ سوم:
زن که تازه دخترش عروس شده است در میان جمع به زن جوانی می گوید من به مادرت هم گفتم اگر می خواهی بچه دار شوی الان دیگه موقعش است. زن جوان لبخند می زند و به من نگاهی می کند. زن انگار متوجه این سکوت نمی شود و ادامه می دهد. زن جوان پاسخ کوتاهی می دهد. زن اما ول کن نیست و از بچه و روزی و زندگی می گوید. زن جوان از تمایلش در به عهده گرفتن سرپرستی بچه ای می گوید. زن نمی شنود انگار. مستقیم نگاهش می کنم و می پرسم شما چه اصراری دارید؟ زن نصایحش را از سر می گیرد. بحث عوض می شود. زن به کنار زن جوان می رود و پچ پچ اش را شروع می کند. انگار حتی یک لحظه از خودش نمی پرسد که اگر او نخواهد یا نتواند چه؟

پچ پچ چهارم:
مرد جوان می گوید: به چه اطمینانی مرد باید شرایط ضمن عقد را قبول کند؟ می گویم به آن اطمینان که زن باید عقد نامه ای را امضا کند که قانون در آن همه چیز را دو دستی به مرد داده است. می گوید شما مهریه دارید. می گویم شرایط ضمن عقد به جای مهر. می گوید: باز هم نمی شود اطمینان کرد، اینجوری همه ی زن ها به دنبال طلاق اند. آن مرد دیگر می گوید: می دانی آمار طلاق به این دلیل بالاست که ... . می گویم: .... می گویند: .... می گویم: ... می گویند: همان بهتر که ازداوج نکنی. می گویم چرا؟ چون حقوق انسانی ام را می خواهم؟ زنی از میان جمع می پرسد راستی این شرایط ضمن عقد چه هستند؟.... مردها به اتاق دیگری می روند، کلمات شان دیگر واضح نیست.

پچ پچ پنجم:
به مرد جوان سردبیر که خود را فمینیست می داند، بعد از گفت و گوهای رو در روی بی فایده در جلسات و یا گذری، ایمیلی می زنم و از اینکه علی رغم توافق های قبلی به میل خودش و بی مشورت حذف و تعدیل می کند، از اینکه به هیچ قولی عمل نکرده و نه قراردادی امضا شده و نه پرداختی سر موقع بوده گله می کنم.
دوستی می گوید سردبیر از تو با من صحبت کرده که ایمیلی زده ای با تهدیدهای فمینیستی... .
یادم می آید که سردبیر می گفت چرا دیگران به جای آنکه مشکلات شان را به خودم بگویند به زنم می گویند؟ با خودم فکر می کنم اگر این "ایسم" نبود با چه لقبی ارزیابی ام می کردند؟ چرا در دنیای مردانه، حق خواهی انقدر گران به نظر می رسد؟