پیش ترها وقتی 19 ساله بودم، دیدن آن همه رنج برایم درد عظیمی به همراه می آورد. بچه های کوچک بی لبخند و گاه خشمگین و همیشه تنها، رها شده در میانه ی زندگی به میان آدم بزرگ های غریبه.
اگر چه همه ی تلاش مان را می کردیم تا با بچه های کوچک سرکش و سرشار از مشکلات رفتاری ناشی از نداشته های بسیار، به آرامی رفتار کنیم و روزهای جشن با اجرای موسیقی یکی از عموها به رقص واداریمشان اما حکایت غصه ی آدم کوچولوها حکایت ناباوری سال های آغازین زندگی ست بی هیچ توجیهی برای چرایی اش که به سادگی رنگ شادی را به خود نمی پذیرفت.
و در این میان بخش قرنطینه شیرخوارگاه داستانی دیگر بود با دنیایی مملو از دست های پیش آورده شده برای در آغوش گرفتن و گریه های همیشه جاری که نمی گذاشت آن که گریه نمی کند هم لحظه ای آسوده چشم بر هم بگذارد و در آن میان یاسین کوچولو، فرشته ی زیبای روزهای جوانی ام دری دیگر به دنیای تلخ آدم بزرگ ها بود. صورتی به زیبایی ماه، آرامشی عمیق، نگاهی سرشار و من محتاج محبتش. وقتی به دنیا آمد تا همین یک سالگی اش، دست ها و پاهایش جوانه ای بیش نبودند و او تنها تنه ای بود با سری که انگار نقاش ماهری آن را نقش زده بود. وقتی می خواستم برایش مفهوم درخت و برگ و آسمان را معنی کنم و در آغوش هم میان درختان محوطه قدم می زدیم همیشه جنبشی در آن جوانه ی دست احساس می کردم برای لمس چیزهایی که تازه بودند در دنیای او.
دلم می خواست فحش بدهم، قضاوت کنم و به نفرین بکشم پدر و مادری که با او چنین کرده و بعد رهایش کرده بودند. نمی خواستندش و با قرص، کمر به نخواستنش بسته بودند و او با لجبازی آمده بود اما نیمی باقی مانده در همان آسمانی که رهایش کرده بود. می خواستم محکوم کنم، حکم بدهم و به شمشیر عدالت خود محورم اجرای حکم کنم ولی چه کسی می دانست که پشت پرده های سیاه زندگی هایی از این دست چه می گذرد؟ اگر جای اوی مادر بودم چه می کردم؟ مادر چند ساله؟ کودکی مادر شده یا مادری از کودکی جدا شده؟ ارتباطی خود خواسته یا تحمیلی؟ صیغه یا عقدی؟ با مردی بیگانه یا برادری، پدری، خویشی و قومی؟ چه کسی می داند در پس آمدن این صورت زیبای دوست داشتنی چه نمایش عجیبی بینندگانش را برای همیشه سیراب از دیدن کرده است؟
و من در طول گذران زندگی او را گم کردم و حال چه عجیب یافتنش صدایم می کند.
حالا باید نوجوانی باشد.
نوجوانی که این بار در قالبی دیگر بر روی تخت بیمارستان دراز کشیده و هم دست دارد و هم پا. و چشمانی که اگرچه چشمان یاسین نیست، رنگ همان رنج را دارد. اندامی نحیف و روحی تکیده و آزرده از روزگاری که تنها به بدی یادش دارد.
محمد ده ساله است و نارسایی کلیه آزارش می دهد. کم سویی چشمان و کم شنیدنش هم زاییده ی همین نارسایی ست. وقتی بهزیستی تحویلش گرفت همه چیز عادی می نمود و وقتی دوستانم سرپرستی اش را در یکی از همین خانه های خصوصی نگهداری کودکان به عهده گرفتند هم چیزی نمی دانستند تا داستانی دیگر آغاز شد و او را به بیمارستان کشاند. حالا این ده ساله ی کوچک هر بار که توالت می رود باید ادرارش را در ظرفی بریزد و با خودش بیرون بیاورد تا به دست غریبه هایی که نه مادر هستند و نه پدر بسپارد. حالا باید مدام به زن هایی که مادرش نیستند و می خواهند کمکش کنند، به هنگام عریانی با خجالت نگاه کند و بگوید نگاهم نکن.
محمد، با بزرگ ترها ارتباط برقرار نمی کند و هم سالانش اما به راحتی به جنبش وا می دارندش. او نسبت به لمس آدم بزرگ ها حساس است. چیزی درون او به دفاع بر می خیزد. به پریسای دوست می گویم به نظرم آسیب جسمی شدیدی دیده است و این تماس های بدنی حتی در حد دست دادن یادآور روزهای تلخی ست. پریسا می گوید: محمد شب ادراری دارد، وقتی می خواسته لباس هایش را عوض کند جای سیگار را بر پای او می بیند.
محمد هم مادر دارد و هم پدر. مادری که سرپرستی دختر را بر عهده گرفته و پسر را بی تفاوت شده است و کودک را واسطه ی این پرسش کرده که پس بابای فلان فلان شده اش چه؟ و پدری که هیچ کس نمی داند کجاست. و عمه ای که محمد را بزرگ کرده و ظاهرا خاطره ساز روزهایش شده است. خاطره هایی که هیچ گاه از یاد او نمی روند.
این شب های بیمارستان حتی، هیچ خویشی را برای پرستاری ندارد و بچه ها به نوبت در کنارش می مانند. و من حیران فردایم که چگونه نگاهش را به خودم جلب کنم و درهای دوستی را به هوایی بگشایم تا شاید نسیمی هر دوی مان را به دنیای خوش بینانه تری براند. چگونه می شود دست های این کودک را با نوازش آشنا کرد وقتی دستت را مدام پس می زند؟ چگونه می شود به او آموخت که این دست ها فقط برای کتک زدن نیستند و برای آزار رساندن و برای تفنگ دست گرفتن. راستی او از من تفنگ خواسته است. تفنگی با گلوله!
* برگرفته از آهنگ کوهستان
اگر چه همه ی تلاش مان را می کردیم تا با بچه های کوچک سرکش و سرشار از مشکلات رفتاری ناشی از نداشته های بسیار، به آرامی رفتار کنیم و روزهای جشن با اجرای موسیقی یکی از عموها به رقص واداریمشان اما حکایت غصه ی آدم کوچولوها حکایت ناباوری سال های آغازین زندگی ست بی هیچ توجیهی برای چرایی اش که به سادگی رنگ شادی را به خود نمی پذیرفت.
و در این میان بخش قرنطینه شیرخوارگاه داستانی دیگر بود با دنیایی مملو از دست های پیش آورده شده برای در آغوش گرفتن و گریه های همیشه جاری که نمی گذاشت آن که گریه نمی کند هم لحظه ای آسوده چشم بر هم بگذارد و در آن میان یاسین کوچولو، فرشته ی زیبای روزهای جوانی ام دری دیگر به دنیای تلخ آدم بزرگ ها بود. صورتی به زیبایی ماه، آرامشی عمیق، نگاهی سرشار و من محتاج محبتش. وقتی به دنیا آمد تا همین یک سالگی اش، دست ها و پاهایش جوانه ای بیش نبودند و او تنها تنه ای بود با سری که انگار نقاش ماهری آن را نقش زده بود. وقتی می خواستم برایش مفهوم درخت و برگ و آسمان را معنی کنم و در آغوش هم میان درختان محوطه قدم می زدیم همیشه جنبشی در آن جوانه ی دست احساس می کردم برای لمس چیزهایی که تازه بودند در دنیای او.
دلم می خواست فحش بدهم، قضاوت کنم و به نفرین بکشم پدر و مادری که با او چنین کرده و بعد رهایش کرده بودند. نمی خواستندش و با قرص، کمر به نخواستنش بسته بودند و او با لجبازی آمده بود اما نیمی باقی مانده در همان آسمانی که رهایش کرده بود. می خواستم محکوم کنم، حکم بدهم و به شمشیر عدالت خود محورم اجرای حکم کنم ولی چه کسی می دانست که پشت پرده های سیاه زندگی هایی از این دست چه می گذرد؟ اگر جای اوی مادر بودم چه می کردم؟ مادر چند ساله؟ کودکی مادر شده یا مادری از کودکی جدا شده؟ ارتباطی خود خواسته یا تحمیلی؟ صیغه یا عقدی؟ با مردی بیگانه یا برادری، پدری، خویشی و قومی؟ چه کسی می داند در پس آمدن این صورت زیبای دوست داشتنی چه نمایش عجیبی بینندگانش را برای همیشه سیراب از دیدن کرده است؟
و من در طول گذران زندگی او را گم کردم و حال چه عجیب یافتنش صدایم می کند.
حالا باید نوجوانی باشد.
نوجوانی که این بار در قالبی دیگر بر روی تخت بیمارستان دراز کشیده و هم دست دارد و هم پا. و چشمانی که اگرچه چشمان یاسین نیست، رنگ همان رنج را دارد. اندامی نحیف و روحی تکیده و آزرده از روزگاری که تنها به بدی یادش دارد.
محمد ده ساله است و نارسایی کلیه آزارش می دهد. کم سویی چشمان و کم شنیدنش هم زاییده ی همین نارسایی ست. وقتی بهزیستی تحویلش گرفت همه چیز عادی می نمود و وقتی دوستانم سرپرستی اش را در یکی از همین خانه های خصوصی نگهداری کودکان به عهده گرفتند هم چیزی نمی دانستند تا داستانی دیگر آغاز شد و او را به بیمارستان کشاند. حالا این ده ساله ی کوچک هر بار که توالت می رود باید ادرارش را در ظرفی بریزد و با خودش بیرون بیاورد تا به دست غریبه هایی که نه مادر هستند و نه پدر بسپارد. حالا باید مدام به زن هایی که مادرش نیستند و می خواهند کمکش کنند، به هنگام عریانی با خجالت نگاه کند و بگوید نگاهم نکن.
محمد، با بزرگ ترها ارتباط برقرار نمی کند و هم سالانش اما به راحتی به جنبش وا می دارندش. او نسبت به لمس آدم بزرگ ها حساس است. چیزی درون او به دفاع بر می خیزد. به پریسای دوست می گویم به نظرم آسیب جسمی شدیدی دیده است و این تماس های بدنی حتی در حد دست دادن یادآور روزهای تلخی ست. پریسا می گوید: محمد شب ادراری دارد، وقتی می خواسته لباس هایش را عوض کند جای سیگار را بر پای او می بیند.
محمد هم مادر دارد و هم پدر. مادری که سرپرستی دختر را بر عهده گرفته و پسر را بی تفاوت شده است و کودک را واسطه ی این پرسش کرده که پس بابای فلان فلان شده اش چه؟ و پدری که هیچ کس نمی داند کجاست. و عمه ای که محمد را بزرگ کرده و ظاهرا خاطره ساز روزهایش شده است. خاطره هایی که هیچ گاه از یاد او نمی روند.
این شب های بیمارستان حتی، هیچ خویشی را برای پرستاری ندارد و بچه ها به نوبت در کنارش می مانند. و من حیران فردایم که چگونه نگاهش را به خودم جلب کنم و درهای دوستی را به هوایی بگشایم تا شاید نسیمی هر دوی مان را به دنیای خوش بینانه تری براند. چگونه می شود دست های این کودک را با نوازش آشنا کرد وقتی دستت را مدام پس می زند؟ چگونه می شود به او آموخت که این دست ها فقط برای کتک زدن نیستند و برای آزار رساندن و برای تفنگ دست گرفتن. راستی او از من تفنگ خواسته است. تفنگی با گلوله!
* برگرفته از آهنگ کوهستان