2008/11/27

سراب انتخاب!

وقتی می نوازد زنگ را، دیگر فرصتی برای انتخاب شنیدن و نشنیدن نیست. زنگ، زنگ اجبار است. انگشتی به اشاره که تو را امر می کند و می گوید وقت رفتن است. تن می دهی به این باید دردزده و می شوی حیران نقطه ی آغازی که پایانش را هیچ نشانی نیست. ره می سپاری بی همراه. جاده ای خشک. توشه ای خالی. سرابی در افق و امیدی که دیگر این روزها به همان سراب می ماند بیشتر.


جاده را که جلوتر می روی، حس آباد کردن و ساختن بی تابت می کند. به سراب نگاه و باز روی بر گرفته از افق، حالت را به کاشتن درختچه ای، سرشار از بودن می کنی. کمی جلوتر هم آن یکی را به دل خاک می نشانی. باز می روی و می روی و در میانه ی رفتنت، آبادی را با خود در امتداد جاده می کشانی. و جایی، ندایی از درون فرمان ایستادن می دهد. دستی نگاهت را پشت سر رهنمون می شود. و تو جاده ای می بینی همچنان خشک. درختچه هایی فرو افتاده بر زمین. و رویایی همچنان رویا.


این بار انتخاب برگشتن و دوباره کاشتن یا رفتن و باز رفتن با توست. انتخابی که دیگر ته رنگی از امید و یاس معنایش را بیشتر شبیه کرده اند به اجبار. انتخاب یا اجبار؟ می گویند دنیا در دستان توست. باورت می شود این جمله ی فریبنده را و سال ها بعد، با پشتی خمیده و روحی سرگردان، خودت را عابر دو انتهای محدود می بینی که به امید آبادی آغازشان کرده بودی و حال شده اند چند درختچه ای که در تمام این سال ها از پس ریشه کن شدن و باز ریشه نشین شدن، فرصت قد کشیدن نیافته اند اما برای اثبات امکان انتخاب، سراب تو را به زیبایی با همان ته رنگ امید و یاس، رنگ حقیقت زده اند و تو همچنان بر باور انتخاب، ریشه ات را در دست، میان امروز و فردا سفر می کنی.


2008/11/26



فاطمه پژوه، اعدام شد. بنوشیم به سلامتی عدالت!



2008/11/24

چهارشنبه ها را به خاطر بسپاریم!

"برای فاطمه پژوه"


تجسم کنیم، زمانی برای مردن را. زمانی برای سرسپردن به حلقه ی طناب که لحظه ی خالی شدن چهارپایه ای از زیر پاهایی ناتوان، دیگر سر نیست. جسمی آویزان و معلق در دل باد. سکوتی میان طلوع و غروب خورشید و جاهای پایی مانده در دمپایی های تهی کنار چوبه ی دار.


تجسم کنیم، زنی را تن داده به تقدیر. مقدس به همان تعبیر مردانه. با بهشتی در زیر پاهایش که 9 ماه جنین را در خود و از خون خود تغذیه می کند برای پای گذاشتن به دنیای وحشی وحشی. زنی که او را نام نامی مادر نیمه شب از خواب خوش بیدار می کند تا پستان بر لبان تشنه ی کودک بگذارد. زنی که در قوانین مرد نوشت، هیچ سهمی از زندگی فرزندش ندارد جز همان شب بیداری ها و خون دل خوردن ها.


تجسم کنیم، مادری را نشسته بر آستانه ی شکفتن تنها امید زندگی اش. زیبا دختری که شانزده سالگی را به تازگی سلام گفته و نورس زیبایی هایش چشمی پدرانه می خواهد برای در امان بودن میان چهار دیواری خانه.


تجسم کنیم. مردی معتاد، فرمانبر خون آلوده ی درونش، برخاسته از میان حلقه های دود. مردی که مرد است و همین برای خواستن و آمر بودن به خواسته ها کافی ست. اگر بهشت زیر پای مادر است دنیا زیر دستان مردانه ی اوست. اوست که تن تازه ی دخترک را می طلبد برای لحظه ای و دمی، پس سایه می افکند بر آن تن بی دفاع.


تجسم کنیم، زنی را، مادری را، چشم فرو بسته بر اعتیاد مرد. زندگی را می گذراند در سکوت. چشم که می گشاید لحظه ای نمی بیند. شاید هم که نمی خواهد ببیند یا دیده اش را باور ندارد. باز پلک می زند. گرگی بره اش را در حال دریدن است. کسی گوشه ای از وجودش را زنده زنده می بلعد. دخترکش میان دستانی از شهوت و حرص تن می زند برای رهایی. و او، آن زن، آن مادر، دیگر چیزی را به یاد نمی آورد جز بر هم زدن خواب سایه و نفس بریدن از او.


تجسم کنیم، زنی را. که دیگر مقدس نیست. قیام کرده است اگر چه به مرگ. زنی که هیچ دادگاهی برای مرد کشی آن هم از نوع شوهر از او حمایت نخواهد کرد. که اگر مرد بود به نام دفاع از ناموس عملش را غیرت می خواندند و حال که زن است، پای از گلیم فراتر گذاردن. قضاتی همه مرد، به حکمی، بهشت را از زیر پای او کشیده تا چهارپایه ی رسیدن به حلقه ی دار را پیشکش کنند. او بالای چهارپایه، آسمان را نزدیکتر خواهد دید. دستانی بسته، سری میان طناب و فرمانی که نفسش را نه به یک باره، ذره ذره خواهد برد.


تجسم کنیم، چهارشنبه را. چهارشنبه ی اول هر ماه را و آن هایی که ماه ها و سال هاست هراسان چهارشنبه هایند. زمانی برای مردن. زمانی برای آزادی. برای گریستن آن ها که می مانند. برای پیروزی خون. برای رقص تن پاره ی بشریت میان نسیمی صبح گاهی.

چهارشنبه ها را به خاطر بسپاریم!


2008/11/16

شاید ما، شاید او!

کسی آواز می خواند در کوچه پس کوچه های این شهر. کسی شعری را زمزمه می کند گویا و شاید چراغی در دست به دنبال رویایی دور دور می چرخد. چرخ می زند در میدان های خاکستری. پیاده روهای مفروش به آب دهان و پارک هایی با کودکان سبز.


با دستانی در آن برش های مورب، مثال همیشه در پی هذیان شبانه، صدای گام هایم را تکرار می کنم. یک، دو،… یک، دو، …


اینجا شرق تهران است. جایی در همین نزدیکی ها. سرمای شب گرفته. اگر تن به ماندن در سیاهی اش بدهی می سوزاند این پوست نازک تن زده را. اما او انگار باید که بماند. هر شب همانجا می نشیند. در گذر. ترازوی لب آویزانی کنارش و کارت های کوچک فروشی دعا مقابلش. سر بر نمی دارد که نکند نگاهش در نگاه گرم شده میان شال بافتنی ام خجالت زده ام کند. راست می گوید خوب، نگاه کند که چه؟ این همه سال نگاهمان کردند چه شد؟ یخ بستیم و ماندیم میان قالبی از شماتت های وجدان نداشته مان؟ یا نشستیم کنارشان و دست ها را حلقه کردیم به دور بازوان کوچک و سلامی گفتیم؟ البته شاید صدقه روزانه ی مان را به مدد خرید کارتی از همان کارت های دعا بخشیدیم و صبح به صبح، به محض پرداخت پول راننده ی تاکسی، در میانه ی کیف جیبی کوچک و کنار عکس های وابستگی، نیم نگاهمان به آن افتاد و نه به یاد دستان کوچکی که آن را فروختند که به یاد آرزوهای برآورده نشده، ملتمسانه خدای کارت دعا را صدا کردیم. نه! نگاه نمی کند. اصرار ندارم به نگاهش. نمی خواهم یادآور خود بی خودم باشد که. هیچ کس نمی خواهد.


کتاب درسش را روی زمین گذاشته و مدادی به دست، دفتر سفید روی زانوهایش را سیاه می کند. نمی دانم چه می نویسد. حتما فکر می کند اگر بنویسد، خوب درس بخواند و نمره ی خوبی بگیرد در آینده چیزی خواهد شد. نمی داند (به قول معلم ها، برای خود آدمی شدن)، به آن یک یا دو رقمی های قرمز رنگ نیست. کسی باید باشد آن بالا که قانون عدد یک به هر توانی می شود یک را تفسیری جدید کند به عدد یک به هر توانی می شود همان عدد.


او را که رد می کنم، به تپه ی خاکی همان حول و حوش می رسم با آتشی در میان و مردانی چنباتمه زده به دورش و دست هایی زمخت بر فرازش. یکی کلاه دارد و آن یکی ندارد. یکی دندان می زند و دیگری سرخی سرما را بر پوست ضخیمش "ها" می کند. کارگرانی وا مانده میانه ی سرما به انتظار فردایی که صبح دولت شان بدمد.


داستانی ست انگار. ما هر روز از کنار آن ها می گذریم و نمی بینیمشان و آن ها هم ما را و ما هر دو را، دیگری.


کسی آواز می خواند و زمزمه اش را باران باران بر سر هموار. و چراغ به دست سیاه بین، چراغ فرو می گذارد و در همان سیاهی بی خبری ره می پیماید به دور دست فراموشی. من با او می روم و صدای گام هایم را تکرار می کنم. یک، دو،… یک، دو، … .


2008/11/15


نمی دانم چه بلای سر این وبلاگ آمده است. تا همین امروز به هزار راه غیر عادی باید به قسمت "انتشار" راه پیدا می کردم، قابل ویرایش هم نبود، بعد از آن هم یک دفعه به شش یا هفت پست پیش پریده است و نوشته هایم غیبشان زده، حالا هم با یک مرورگر دیگر فقط جوابگوست. سعی می کنم قبلی ها را یکی یکی باز گردانم.