وقتی می نوازد زنگ را، دیگر فرصتی برای انتخاب شنیدن و نشنیدن نیست. زنگ، زنگ اجبار است. انگشتی به اشاره که تو را امر می کند و می گوید وقت رفتن است. تن می دهی به این باید دردزده و می شوی حیران نقطه ی آغازی که پایانش را هیچ نشانی نیست. ره می سپاری بی همراه. جاده ای خشک. توشه ای خالی. سرابی در افق و امیدی که دیگر این روزها به همان سراب می ماند بیشتر.
جاده را که جلوتر می روی، حس آباد کردن و ساختن بی تابت می کند. به سراب نگاه و باز روی بر گرفته از افق، حالت را به کاشتن درختچه ای، سرشار از بودن می کنی. کمی جلوتر هم آن یکی را به دل خاک می نشانی. باز می روی و می روی و در میانه ی رفتنت، آبادی را با خود در امتداد جاده می کشانی. و جایی، ندایی از درون فرمان ایستادن می دهد. دستی نگاهت را پشت سر رهنمون می شود. و تو جاده ای می بینی همچنان خشک. درختچه هایی فرو افتاده بر زمین. و رویایی همچنان رویا.
این بار انتخاب برگشتن و دوباره کاشتن یا رفتن و باز رفتن با توست. انتخابی که دیگر ته رنگی از امید و یاس معنایش را بیشتر شبیه کرده اند به اجبار. انتخاب یا اجبار؟ می گویند دنیا در دستان توست. باورت می شود این جمله ی فریبنده را و سال ها بعد، با پشتی خمیده و روحی سرگردان، خودت را عابر دو انتهای محدود می بینی که به امید آبادی آغازشان کرده بودی و حال شده اند چند درختچه ای که در تمام این سال ها از پس ریشه کن شدن و باز ریشه نشین شدن، فرصت قد کشیدن نیافته اند اما برای اثبات امکان انتخاب، سراب تو را به زیبایی با همان ته رنگ امید و یاس، رنگ حقیقت زده اند و تو همچنان بر باور انتخاب، ریشه ات را در دست، میان امروز و فردا سفر می کنی.