2008/12/31

"کودکان گل فروش" در نگارخانه نامي

دیر مطلع شدم و فردا (پنج شنبه) آخرین روز است. به نظر ارزش دیدن دارد.

سایت خانه هنرمندان: به گزارش سايت خبري خانه ي هنرمندان ايران، در اين نمايشگاه 32 عکس از کودکان گل فروش در معرض ديد علاقمندان قرار گرفته است.

منصوره معتمدي در پانزدهمين جشنواره مطبوعات و خبرگزاري ها در سال جاري موفق به كسب رتبه دوم بخش عكس شد و مدت 10 سال است که به عنوان عکاس خبري و مستند اجتماعي مشغول به کار است. "کودکان گل فروش" دومين نمايشگاه انفرادي معتمدي است. 

اين نمايشگاه شنبه هفتم دي ماه از ساعت 17 تا 20 در نگارخانه نامي خانه ي هنرمندان ايران افتتاح و تا دوازدهم دي ماه از ساعت 14 تا 20 ميزبان علاقمندان خواهد بود.

2008/12/26

عشق سودای شبانه ست که دراز است و قلندر پیدا!*

گاهی از خودم می پرسم در بعد عاطفی زندگی ام در کجا ایستاده ام؟ گاه خودم را با والد درون نقد می کنم و گاه کودک درون مویه ای قربانی وار سر می دهد. اما وقتی به پشت سر نگاه می کنم. به سال های جوانی. به 19 سالگی عاشقانه ام، 23 سالگی شکستنم و 24 سالگی باور دوباره و 25 سالگی ناباوری مطلقم و سال های بعد و تجاربی که دیگر هیچ وقت نخواستم باورشان کنم. دست از نقد خود بر می دارم. من معتقدم انسان ها سفید سفید مثل یک لوح به دنیا می آیند. تو به عنوان یک انسان اگر همان ابتدای ایمانت به زیبایی های زندگی، مدام غلط و غلط بنویسند بر این لوح، چه داری برای سال های بعد؟ (ما این دل عاشق را در راه تو آماج بلا کردیم*)

مثل سیاست. انقدر سیاست گذار ناتوان و مجری ناتوان تر می بینی که دیگر سیاست خوب را هم از یاد می بری. حتی اگر خوب هم بیاید یک روز، باید انقدر زمان بگذرد تا در عمل وعده های فریبنده را محقق ببینی و دریابی که شاید بشود به سیاست خوب امیدی داشت.

دوست داشتن و عشق هم برای من همین است. تلاش کلامی آدم ها برای نمایش توهم بهتر بودن شان از هم نوعان دیگر و ایجاد جذابیت های عاشقانه، گاهی متعجبم می کند که این زرداب ها را تا کی می خواهیم بی هدف غرغره کنیم و بالا بیاوریم و دوباره قورت دهیم. می دانید؟ بحث ماندگاری همیشگی روابط نیست که اگر هم باشد خوب است اما اینکه چگونه رابطه ای را پیش ببریم، چقدر صداقت داشته باشیم، چگونه به پایانش برسانیم مهم تر است. گاهی وقت ها به نظرم آغاز کردن و به پایان رساندن و باز آغاز کردن روابط برای بسیاری، مثل سیگار روشن کردن است. سیگاری که با ته سیگار قبلی بی هیچ فاصله ای روشن می شود و تو نمی دانی اساسا این چندمین سیگارت است و کدام است که حالا به پایان رسیده. سیگار سیگار است. تن، تن است. عشق، عشق است. دیگر هویتش مهم نیست. چون تو تنها به دید مصرف کننده به آن نگاه می کنی. کالایی که آمده تو را ارضا کند. کلامی، جسمی، مالی و ... . زن و مرد هم ندارد. نگاه است دیگر. و البته که نمی شود تاثیر فرهنگ مردسالار در جهت گیری جنسیتی آن را منکر شد. به قول دوستی آن قدیم ها، این خر نشد یه خر دیگه، پالون می دوزم رنگ دیگه.

هیچ وقت در طول این سال ها نفهمیدم چرا انسان ها در جایی که می توانند انسان وارانه و با اندکی شهامت، از حق نگفتن و سکوت استفاده کنند دروغ می گویند. حتی نپرسیده هم دروغ می گویند. یا تملق گویی های بی پایان و تحمیق شعوری که عمری بر آن مدعی هستی. انگار مجبورند حرفی بزنند به هر حال. یا ناپدید شدن های آنی و به نظر سرشار از بوق بودن خصایص انسانی. این همه انرژی صرف می شود برای آغاز و تو نمی فهمی چگونه به پایان می رسد. هنگامه ی سلام آنقدر کلام خرج می شود که گاه می مانی حیران بی خبری ات از جذابیت های داشته ات و به هنگام پایان حتی نیم خطی پیش از خدانگهدار گویی که بار سنگینی ست. تازه آن هم اگر خداحافظی ای در کار باشد. اویی هم که بی خبر به ناگهان دور و برش را خالی می بیند شروع می کند به دست و پا زدن. انگار پرتابش کرده اند در دریاچه ای عمیق و تلاش می کند بیاید روی آب برای کمی هوا. اویی هم که هلش داده از بالا به این پایین چنان نگاهش می کند از همان بالا مثال اینکه از اساس بازی دلفینی را آن وسط شاهد است. به هر حال مسوولیت دارد اگر بخواهد جور دیگر ببیند. اگر دستش را بگیرد و بکشد بالا باید شهامت هم داشته باشد تا جایی مثل آدمی زاد درست پیش برود و بگوید خدانگهدار، پس همان پایین آب بازی کند بهتر است. ماندن و نماندنش هم که دیگر تقدیر است. وجدان هم از بیخ راحت.

برخی هم سیستم آب نمک کاری شان قوی ست. روابط موازی فعال دارند و آن کنارها هم یکی دو تا را یک لنگه پا نگه می دارند برای روز مبادا. عجب انسان شرافتش بودار شده است. عجب! و جالب این جاست که وقتی به پروفایل های مردم در سایت های دوست یابی مختلف سر می زنی همه شعر نوشته اند و همه از دروغ متنفرند ولی همه آنقدر بی مایه اند که وقتی موضوع بند شلوارشان به میان می آید اندکی دروغ را به هر حال ناچار می شوند. درست مثل وعده های اولیه نامزدهای انتخاباتی. فرقی نمی کند چه پستی، مهم میز است و صندلی و قدرت. حس خوبی دارد با آن هیبت دنیا را نگریستن. (آن دم، جان می دادم. همه خانمان می دادم.*)

خلاصه که اسم این مجموعه تن خواهی صرف را گذاشته ایم عشق. حماقت های بشری مان برای دور زدن همدیگر را زرنگی نامیده ایم و صرف عمرمان برای یافتن این دور زدن های طرف مقابل را هم تلاش برای شناخت و حفظ رابطه می خوانیم. چه موجودات توانمندی هستیم ما آدمیان برای خود فریبی بزرگی که ارتباط انسانی می دانیمش.

امیدوارم آرزویش بر دل نماند، اگر تجربه شخصی نبوده حداقل جایی از کسی بشنوم که نه بر اساس توهم که جریان حقیقی ناب عشق را تجربه کرده است. عاشقیت قدرتی می خواهد برای انسان بودن. سخت است این همه انسان بودن. سخت است. آن هم نه یک انسان، که دو به معنای واقعی انسان باید کنار هم قرار بگیرند تا پستی بلندی های دوست داشتن را به مدد هم طی کنند نه آنکه خود، ناهمواری ای افزون بر ماهیت رابطه باشند. سخت است این همه انسان بودن.

....................................................................

پی نوشت: این آهنگ مرغ شیدای محسن نامجو را که به تازگی روی وبلاگ گذاشته ام، زندگی می کنم. انگار هیچ وقت جایی برای خستگی از آثار این هنرمند نیست. امکان دارد مرورگر اکسپلورر نتواند تصویر بالای وبلاگ یا این موسیقی را دانلود کند. با اپرا که ظاهرا مشکلی نیست.


*محسن نامجو


2008/12/24

هستی از ما آلت خورده است، ما ز هستی! *

دوستی می گوید طبقه ی بالای دفتر ما، یک تولیدی ست که پالتو و کاپشن های خوبی دارد و البته تک فروشی ندارد اما چون آشنا هستیم می شود از همین جا خرید کرد. از همه مهم تر این که، قیمت هایش نصف مغازه است.

بعد از مدت ها که موضوع را از یاد برده ام، سری به محل کار دوست می زنم. با هم به طبقه ی بالا می رویم. پالتو، کاپشن، بافتنی های مختلف. پالتویی نظرم را جلب می کند. هفتاد و پنج هزار تومان قیمت خورده است. می پرسم قیمت همین است؟ می گویند: برای ما سی و هفت هزار تومان تمام شده است اما به شما سی هزار تومان می دهیم. آن برچسب هم قیمت فروش مغازه است ... !!!!!

میدان هفت تیر را قدم زنان طی می کنم. داخل مغازه های مانتو فروشی می روم. کمترین قیمت شصت هزار تومان است. هفتاد، هشتاد، نود، صد و ده، ... . حس بدی دارم. آخرین مغازه دستم را روی پالتویی می گذارم که طرحش به نظرم جالب می آید، می خواهم آستر زیرش را ببینم. قیمت: هفتاد و هشت هزار تومان. فروشنده جوان به کنارم می آید و شروع به تعریف از پالتو می کند. به آرامی می گویم: این قیمت ها را از کجا می آورید؟ مگر درآمد مردم چقدر است؟ با نگاهی حق به جانب می گوید: این که گران نیست. دیگر نمی توانم خودم را کنترل کنم و از اینکه نه صاحب مغازه بلکه فروشنده ای که می دانم بیشتر از صد تا صدو پنجاه نمی گیرد، این چنین از گرانی دفاع می کند عصبانی می شوم. می پرسم شما چقدر حقوق می گیرید که این به نظرتان ارزان است؟ با صدایی ضعیف شده می گوید: صد هزار تومان. می گویم: پس فرض کن که مجبور شوی لباسی گرم برای خودت فراهم کنی. چقدر از حقوقت می رود؟ چرا انقدر ساده نظر می دهی؟ به نسبت کدام معیار می سنجی؟

دستکش هایم را دست می کنم. گرمای مطبوعی در دستانم می دود. پسرک دوست در محل همیشگی نشسته است. سلامی می کنم و می گویم: "دستت یخ می کند." با غرور نگاهی می کند و می گوید: "دستکش هایم در کیف است." هنوز آنقدر ماهر نشده که وقتی دروغ می گوید رنگ خاکستری چشمانش را پنهان کند. می گویم: "کار و بار چطور است؟" جواب می دهد: "شکر خدا می گذرد." نمی دانم چند بار این جمله را در زندگی ام تکرار کرده ام. همیشه می گویم: ای بدک نیست. ای زنده ایم. اما شکر خدا؟ می گذرد؟ چقدر باید قانع و بی توقع باشم تا بتوانم این اندازه از سپاس را درک کنم؟ که فلان کفش و کیف و پالتوی فلان قدری داشتن و نداشتنش برایم کسری یا افزونی شخصیت نیاورد؟ چقدر باید از خودم، خود خودم راضی باشم تا بگویم بله این منم. پسرک دوست، بعد از آنکه شهر آرام می گیرد و همه به خانه می روند، به طرف سه راه افسریه می رود تا از آنجا مسیر دور دیگری را آغاز کند.

به خودم فکر می کنم. به زنانی که برای خرید آمده بودند. به آن چکمه های پاشنه بلند دلفریب، پالتوهای رنگارنگ گران قیمت بر تن، ناخن های مانیکور شده، قدم های مغرورانه و سرشار از من. به دخترک آن سوی میدان و ترک های سرما زده ی پوستش و نگاهی که از یاد نخواهم برد. به همه ی آرزوهایی که در هم آغوشی با یک مرد رنگ واقعیت می گیرد. هر بوسه ای بر تن قیمتی و هر دست هرزه ای به دست آوردنی را در پی دارد.

و آنان که باید ببینند، آنان که اندیشیدن چاره، وظیفه شان است. آنان که خود را نماینده مردم می دانند، به راحتی دست چکشان را برای خریدهایی گران تر بیرون می آورند بی آنکه بیاندیشند به روزهای سیاه مردمانی که روح شان را به ناچار می فروشند برای زیستن در جنگلی که اگر ضعیف باشی دریده می شوی و پول معیار قدرت توست.

البته امور مهم تری در مملکت در جریان است. قانون، هیچ گاه نباید جای شبهه ای برای قدرت مردانه بگذارد. آن ها باید دلیرانه در حل معضل تک همسری مردان بکوشند. پس چه با شهامت، زنان را تقسیم می کنند و در این اندیشه اند که زنی تنها بر روی زمین باقی نماند. و مردان، مردان، این همیشه توانمندان جنسی، چه معصوم وار تن می خرند در حمایت قانون و چه عزتی دارند سایه وار بر سر ضعیفه هایی که سرمایه داری خوب می داند با تولیدات رنگ به رنگ و چشم نواز چگونه آن ها را بیشتر و بیشتر در حاشیه قرار دهد و مصرف کنندگانی حریص و ناتوان برای سلطه پذیری بیشتر در اختیار جامعه ی مردسالار قرار دهد.


* محسن نامجو

2008/12/20

هندوانه های سرخ سرخ!

سوز سرما پوست را می آزارد. شهر، باز هم شلوغ است و مثال بیشتر مناسبت ها، تاکسی به سختی پیدا می شود و حتی اتوبوس هم صف های طویلش خستگی را به جان می نشاند. جمعیت. بازار گرم میوه و آجیل فروشان. قدم های تند. زن و مرد، پیرو جوان، جعبه شیرینی به دست می روند تا این یک دقیقه افزوده را، یلدا را در کنار خانواده جشن بگیرند.

اتفاق خاصی ست. هر سال یلدا اتفاق خاصی ست. الهه ی مهر، میترا، هستی را سلام گفته است. یلدا را سریانیان تولد معنا کردند و میترا، بانوی مهر را منشا مهرورزی، پیمان داری و میانه روی. مهر، پرتوی خورشید است. خورشیدی سراسر نور. مهرش را می پراکند بر کره ای خاکی. بر دریاها و آسمان، گیاهان و حیوانات، و انسان، این یگانه توانای ناتوان. انگار که باید ذره ذره ی مهر را جشن گرفت. یلدا را.

پس یکی هندوانه قاچ می کند. دیگری آجیل می گرداند. آن یکی صدای شاعر مابانه اش را به اشعار حافظ شیرازی می آراید و خواجه نوید می دهد مراد دلی را و ناامید می کند دلی دیگر را. لب ها به خنده گشوده شده و دل ها انگار شاد شاد. صدای ضرب آهنگی از آن دورترها می آید. و کسی آن میانه کمر می چرخاند به هوای مهر.

کسی می خواند:

بر سر بازار جانبازان منادی می زنند

بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید

و زن در سکوت تاریک خانه اش، چراغ ها را زود خاموش می کند تا مبادا کودکان خردسالش را ناشنیدن ساکنان کوی رندی، رنجورتر از هستشان، به نداشته ای بیشتر دلتنگ کند. بعد از ظهر، از پس تدارک بساط مهمانی شب یلدای خانه ای، به ورودی میوه فروشی که رسید این پا و آن پا کرد. هندوانه ی سرخ را که به دست گرفت، هر چه کرد نتوانست کیلویی هشتصد تومان را چنان ضرب و تقسیم کند که جوابگوی یک هفته ی نیامده باشد. دانه های انار را هم اگر می شمرد باز سه هزار و هشتصد تومان برای چند دانه اش کافی بود؟ انتهای میدان، همان نیم نگاه را هم از آجیل مخلوط خوش ترکیب شب یلدا برداشت و تنها چند نارنگی ریز را در کیسه ای برای چشم های کوچکی برد که چنان به شب یلدای خالی تر از هر سال دوخته شده گویی منتظر معجزه ای در یلدایی دیگرند.

پاسی از شب گذشته است. حالا دیگر کم کم خواب بر چشمان خسته نشسته و سکوت مهمان شهر شده است. یک دقیقه ی اضافی تر به پایان رسیده و زندگی آن هایی دیگر قصد آغاز دارد. شروعی برای سمفونی خش خش کیسه ها. تنی تا نیمه در میانه زباله دان. دست هایی چرکین و سیاه. ته مانده ی هندوانه. غذاهای باقی مانده. تکه هایی از نان زیر کباب. بوی خوش جوجه سرخ شده. سیبی نیمه گاز زده. اناری شاید. و آن یک دقیقه می ارزد انگار به این فراوانی. یلدایی دیگر در راه است.

ایزدبانو، نشسته بر ماه، پای تاپ می دهد در سیاهی. مهر را چندی ست وداع گفته و هر سال به هنگام سرور تولدش خنده های دیوانه وار سر می دهد بر این همه جنون و زمزمه می کند:

در این ظلمت سرا تا کی ببوی دوست بنشینم

گهی انگشت بر دندان، گهی سر بر سر زانو

--------------------------------------------------------------------

پی نوشت: راستی یادمان باشد، یلدای امسال، یلدای کودکان افغانی مهمان ایران نبود. یلدای امسال، برای آن ها که هیچ حقی نه از خاک خود دارند و نه از خاکی که به آن پناه آورده اند، یلدای نخواسته شدن در دنیایی بود که خدایش به برابری آفرید و بنده اش به تملک، مرز کشید بر آن.


2008/12/19

آیا کسی آرزوهای مرا در خواب نی لبکی شکسته ندیده است؟

خودم را که نمی خواهم گول بزنم، دلم گرفته است. لب خندانم حکایت دور نگه داشتن آدم ها از این من تنهاست. دلم گرفته است. برای از دست دادن همه ی آن حس های انسانی ام. امید، آرزو، عشق، اعتماد، توانایی دوست داشتن و باور هر آنچه باور نکردنی بود. دلم گرفته است. برای همه ی روزهای جوانی ام که رفت. و هر روزش در آرزوی فردا و حسرت شاید رسیدن به خوبی های نهفته در وجود انسان ها.

دلم گرفته است از اینکه نمی توانم بی دغدغه در کوچه پس کوچه های این شهر قدم بزنم و خوش باشم به پاس لحظات. دلم می خواهد این همه مراقب خودم نباشم. کمی رهایی. شانه ای برای گریستن. آغوشی برای اعتماد. من دیگر به هیچ چیز باور ندارم. این جمله ی وحشتناکی ست. جمله ای ختم به پوچی. چقدر دلم فریاد می خواهد، فریاد، فریاد، فریاد. تنهایی مطلق. کلبه ای دور دور. سکوتی عمیق و صدای جنگل که باد در میان برگ هایش رقصی می آغازد ناب و بی همتا. نه تلویزیون، نه رادیو، نه کامپیوتر و نه هیچ آدمی. راستش را بگویم، دلم مرگی آرام و بی هیاهو در لحظه ی ناگهان زندگی می خواهد. این از افسردگی نیست. نه من دیگر چیزی برای این دنیا دارم و نه این دنیا برای من.

2008/12/13


این طرح را در قسمت
تصویر برای برابری سایت کمپین یک میلیون امضا دیدم و به نظرم جالب آمد.



روز جهانی حقوق بشر!

ویژه نامه روز جهانی حقوق بشر / کمیته گزارشگران حقوق بشر

حقوق ملت از منظر قانون: زندان برای اجرای قوانین و آموزش احترام به قوانین در نظر گرفته شده است؛ اما تمامی عملکرد آن بر وجه سوء استفاده از قدرت جریان دارد. خودسرانگی دستگاه اداری: (( بی عدالتی ای که زندانی احساس می کند یکی از علت هایی است که می توانند شخصیت او را بسیار سرکش سازند. هنگامی که خود را این چنین در معرض رنج هایی می بیند که قانون نه دستور آن ها را داده و نه حتی آن ها را پیش بینی کرده است، بالطبع نسبت به هر آن چه او را احاطه کرده است خشمگین می شود؛ او همه ی عاملان قدرت را جلاد می بیند؛ او دیگر خود را مجرم نمی داند؛ و خود عدالت را متهم می کند.)) این ها جملاتی هستند که میشل فوکو در سال 1975، حدود 33 سال پیش در کتاب "مراقبت و تنبیه" نوشته است. او از رنج های زندانی ها و اعدامیان می گوید و با به تصویر کشیدن نمونه هایی، اوج توحش انسانی را به نمایش گذاشته و عرق شرم را بر پیشانی می نشاند. اگرچه به نظر مدت زمان طولانی از مثله کردن متهمان در مقابل جماعت تماشاچی می گذرد و مصادیق آن در روزگار کنونی بسیار دور از ذهن می نماید اما نیم نگاهی بر روند برخورد با متهمان در زمان حال، نحوه نگهداری زندانیان، بازجویی ها و حتی اعدام های متوقف شده ی در ملا عام، بازگشت ناگهانی خاطره ای ثبت شده در ذهن تاریخ را موجب می شود... . ادامه مطلب

قحطی در دموکراسی روی نمی دهد!: ... وقتی صحبت از تقسیم برابر سرمایه های اجتماعی و اقتصادی به میان می آید بی تردید سخن از برخورداری عموم از شرایطی ست که مفهوم برابری را در همه ی سطوح در بر می گیرد. یک خانواده، به صرف داشتن تک اتاقی برای زیستن یا فرشی زیر پا نمی تواند مشمول تعریف دارا بودن سرپناه باشد. کیفیت زندگی در این چهاردیواری، با توجه به تعداد افراد خانواده، و بهره مندی از حقوق و امنیت های حمایتی، تعیین کننده ی قرار گرفتن آن ها در طیف زیر خط فقر است. حتی در تعریف فقر بر اساس درآمد هم باید دید آیا مردانی که در بازار با حمل بارهای سنگین بر دوش و یا توسط چرخ، به دفعات باربری می کنند و بسته به تعداد بارها، ماهیانه 200 هزار تومان درآمد دارند، و یا زنانی در سرچشمه، شوش، پامنار، دروازه غار و ... که برای ماهیانه 100 هزار تومان باید به خانه های بالای شهر بروند، می توانند با دیگر اقشار قیاس شوند؟ کیفیت کار، جایگاه اجتماعی و کرامت انسانی چگونه برای این افراد تعریف می شوند؟ ... . ادامه مطلب

پاورپوینت کمیته به مناسبت روز جهانی حقوق بشر

2008/12/08

lovely quote



This is a lovely quote; I can feel it even after 6 years:

“I miss you when something really good happens, because you’re the one I want to share it with. I miss you when something is troubling me, because you’re the one who understands me so well. I miss you when I laugh and cry, because I know that you are the one that makes my laughter grow and tears disappear. I miss you all the time, but I miss you the most when I lie awake at night and think of all the wonderful times that we spent with each other.”