2009/01/30

بازداشت و انتقال اعضای کمپین یک میلیون امضا به بازداشتگاه وزرا!

امروز جمعه، 11 بهمن ماه، در حالی که تعدادی از فعالان کمپین یک میلیون امضا به روال برنامه ی کار گروهی شان برای جمع آوری امضا به منطقه کوهستانی توچال تهران رفته بودند، پلیس کوهستان سه نفر از آن ها را بازداشت کرد.

نفیسه آزاد، بیگرد ابراهیمی و یکی دیگر از فعالان که نام وی هنوز مشخص نیست بعد از گذراندن ساعاتی در پایگاه یکم پلیس امنیت دربند، به بازداشتگاه وزرا منتقل شدند.

این در حالی ست که فعالان کمپین بارها و بارها، هنگام جمع آوری امضا و گفتگو با مردم، توسط پلیس امنیت به بهانه تشویش اذهان عمومی، بازداشت شده و مدت ها در اوین به سر برده اند.

2009/01/20

روزی که انسان ها با رنگ پوست شان قضاوت نمی شوند!

مراسم ورود اوباما را به کاخ سفید دنبال می کردم و به خصوص برایم مهم بود که در سخنرانی اش چه مطالبی را عنوان خواهد کرد. فراتر از اشاراتی که به صلح، فقر، مذهب و مابقی موارد حقوق بشری داشت آخرین جمله اش برایم تلنگری بر کودکی دوری بود که به هنگام تماشای فیلم هایی در مورد تبعیض نژادی، با خودم می اندیشیدم روزی برای رنگین پوستان مبارزه خواهم کرد. اندیشه ی کودکی ام رویاهای زیادی را با خود موج زنان همراه آورد تا بزرگسالی و تا جایی که امروز مردی را در کاخ سفید دیدم که به گفته ی خودش در حالی که شصت سال پیش برای پدرش هیچ امکان کار نبوده حال مقابل مردم ایستاده و در مقام ریاست جمهوری سوگند یاد می کند. امروز برای من، نه به خاطر امریکا، به دلیل تمام آن ها که به بردگی برده شدند، مقاومت کردند، مبارزه کردند، شکنجه شدند، کشته شدند، و تمام آن روزهای شرم بشریت، روز بزرگی بود.

باشد که روزی جنبش اجتماعی دیگری را پیروز بر تبعیض، شاهد باشیم.

I have a dream that my four little children will one day live in a nation where they will not be judged by the color of their skin but by the content of their character.
( Martin Luther King)

Martin Luther King in jail after being arrested for requesting service at the segregated restaurant in the Monson Motor Lodge in St. Augustine, Florida. Photo taken on June 11 or 12, 1964.



President Barack Obama - 2009


2009/01/11


2009/01/03

بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد!

ماههاست که در زندانم، زندانی که قراربود اراده ام را، عشقم را و انسان بودنم را درهم بشکند. زندانی که باید آرام و رامم میکرد چون "بره ای سر به راه ".
ماههاست بندی زندانی هستم با دیوارهایی به بلندای تاریخ. دیوارهایی که قرار بود فاصله ای باشد بین من و مردمم که دوستشان دارم، بین من و کودکان سرزمینم فاصله ای باشد تا ابدیت، اما من هر روز از دریچه سلولم به دور دستها میرفتم و خود را در میان آنها و مثل آنها احساس می کردم و آنها نیز دردهای خود را در منِ زندانی می دیدند و زندان بین ما پیوندی عمیق تر از گذشته ایجاد نمود.
قرار بود تاریکی زندان معنای آفتاب و نور را از من بگیرد، اما در زندان من روئیدن بنفشه را در تاریکی و سکوت به نظاره نشستم. قرار بود زندان مفهوم زمان و ارزش آن را در ذهنم به فراموشی بسپرد، اما من با لحظه ها در بیرون از زندان زندگی کرده ام و خود را دوباره به دنیا آورده ام برای انتخاب راهی نو.
و من نیز مانند زندانیانِ پیش از خود تحقیرها، توهینها و آزارها را ذره ذره، با همه وجود به جان خریدم تا شاید آخرین نفر باشم از نسل رنج کشیدگانی که تاریکی زندان را به شوق دیدار سحر در دلشان زنده نگه داشته بودند.
اما روزی "محاربم " خواندند، می پنداشتند به جنگ "خدا"یشان رفته ام و طناب عدالتشان را بافتند تا سحرگاهی به زندگیم خاتمه دهند و از آن روز ناخواسته در انتظار اجرای حکم میباشم. اما امروزکه قرار است زندگی را از من بگیرند با "عشق به همنوعانم" تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه ی "عشق و مهری" که در آن است به کودکی هدیه نمایم.
فرقی نمیکند که کجا باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه ی کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می نشیند، فقط قلب یاغی و بیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی تر از من آرزوهای کودکیش را شب ها با ماه و ستاره در میان بگذارد و آنها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکی اش خیانت نکند، قلبم در سینه کسی بتپد که بیقرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بر بالین نهاده اند و یاد "حامد" دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگه دارد که نوشت؛ "کوچکترین آرزویم هم در این زندگی برآورده نمیشود " و خود را حلق آویز کرد.
بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگ پوستش چه باشد، فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پینه بسته پدرش، شراره ی طغیانی دوباره در برابر نابرابریها را در قلبم زنده نگهدارد. قلبم در سینه کودکی بتپد تا فردایی نه چندان دور معلم روستایی کوچک شود و هر روز صبح بچه ها با لبخندی زیبا به پیشوازش بیایند و او را شریک همه ی شادی ها و بازی های خود بنمایند شاید ان زمان کودکان طعم فقر و گرسنگی را ندانند و در دنیای آنها واژه های "زندان، شکنجه، ستم و نابرابری" معنا نداشته باشد. بگذارید قلبم در گوشه ای از این جهان پهناورتان بتپد فقط مواظبش باشید، قلب انسانیست که ناگفته های بسیاری از مردم و سرزمینش را به همراه دارد، از مردمی که تاریخشان سراسر رنج و اندوه و درد بوده است.
بگذارید قلبم در سینه ی کودکی بتپبد تا صبحگاهی از گلویی با زبان مادریم فریاد برآرم:
"من ده مه وی ببمه باییه خوشه ویستی مروف به رم بو گشت سوچی ئه م دنیاییه"

معنی شعر: می خواهم نسیمی شوم و "پیام عشق به انسانها" را به همه جای این زمین پهناور ببرم.

فرزاد کمانگر
بند بیماران عفونی،
زندان رجایی شهر کرج
مورخ ٨/۱۰/٨۷
تاریخ نگارش؛ ۲/۱۰/٨۷ بند امنیتی ۲۰۹ اوین
منبع خبر: مجموعه ی فعالان حقوق بشر در ایران