دیروز توی اتوبوس داشتم از خیابان انقلاب بر می گشتم. رادیو، صدای یک خواننده ی قدیمی رو پخش می کرد و لذت بودن در لحظه رو می شد حس کرد. از پشت شیشه کنارم به آدمای خیابون نگاه می کردم. یکی لبخند می زد. یکی اخم هاش توی هم بود. یکی در حالی که با موبایلش حرف می زد بلند بلند می خندید. اون یکی اس ام اس می خوند و توی صورتش شیطنت موج می زد. یکی به زور کیفش رو به دنبال خودش می کشوند و با پاهای خسته راه می رفت. یکی دیگه دست کوچولوی بچه ای رو گرفته بود و مثل همون کیف می کشوند. دو تا دختر و پسر جیک تو جیک حرف می زدن و راه می رفتن. دو تای دیگه متفکر و ساکت احتمالا به این فکر می کردن چه جوری خداحافظی کنن. زن چادری با یه حجم زیادی از سیاهی رد می شد از خط عابر پیاده و نمی تونستم حسش رو بفهمم. اون یکی با یه عالمه رنگ، دیگه نمی شد حدس زد خطوط کنار لبش کدوم سمتی رفتن.
کی می دونه فردا این آدما جاشون با کدوم یکی عوض می شه؟ مثل عروسک های خیمه شب بازی. یکی داره از اون بالا نخ ما رو تکون می ده. نخ بغل لب رو می کشونه بالا و می شه خنده، ولش می ده پایین می شه بی حس. می چرخوندمون و بالا و پایین می بردمون. هوم م م م م !!!! آره! یک دفعه می بینی یه نخ میاد کنارت می شه یه عروسکه دیگه که اتفاقا نخ کنار لبش هم در اون لحظه بالا کشیده شده و نخ قلب تو پایین میاد. یه مدت بعدش نخ اون عروسکه ازت دور میشه و چون نخ خودت دستت نیست هر چی می خوای بری دنبالش نمی تونی و نگاه می کنی می بینی بعد از چند سال هنوز سر جای اول ت هستی. تازه نخ دست و پا و همه جات از بس که تقلا کردی به هم گره خورده و نمی تونی حرکت معمولی عروسک وارانه ت رو داشته باشی. می شی مثل یه مرداب بدون جریان. گاهی دلت غش می ره برای همون حرکات عروسک وارانه ی قبلی ت. گاهی به خودت می گی اگه نخ به نخش نداده بودی الان داشتی با نخ های باز زندگی می کردی.
راستی چه موقع نخ های بالای سر من باز می شن؟

