2009/05/29

بودن یا نبودن؟!

در هیاهوی دوره ی قبل به خوبی به یاد دارم که گروهی، بنا بر دلایل خود تصمیم بر تحریم انتخابات گرفتند و به نشانه ی اعتراض مشارکت نکردند و در همان زمان بود که در دور اول دکتر معین را به عنوان منتخب خود برگزیدم و در دور دوم من هم به جمع تحریمی ها پیوستم. نمی توانم بگویم پشیمانم چون احمدی نژاد را نمی شناختم و اساسا شعارهای بدون برنامه را درک نمی کنم و نمی دانم چطور ممکن است فردی وعده ای بدهد بدون آنکه برای آن برنامه ریزی کرده باشد. به هر حال تمام نامزدهای ریاست جمهوری، در طول یک شب تصمیم نگرفته اند پا در این عرصه بگذارند اگر موضوع را فراتر از کسب کرسی قدرت در نظر گرفته باشند، برای این اقدام بزرگ، در طول زمان برنامه ریزی می کنند تا بتوانند طرح هایی با پشتوانه ی محکم و منطقی ارائه دهند. در عین حال نیز نمی توانستم به آن رقیب دیگر که صد در صد با نگرش ضد طبقاتی من در تضاد بود رای بدهم.

اما اکنون نمی توانم به رنگ آبی تحریمی ها بپوندم که گویی آرامش نهفته در آبی، پذیرشی را در پیش دارد از هر آنچه هست. من برای آبی ها یک دلیل و دو امید می بینم. دلیلی مبنی بر این موضوع که انتخابات سالم و رای من و شما تعیین کننده نیست و خانه از پای بست ویران است و باید به این ویرانه نه گفت و پیام را رساند و البته در انتها چه کرد؟ نمی دانم. یعنی پس از اینکه نه گفته شد چه برنامه ای را در جهت بهبود اوضاع ارائه داد؟ اینکه در هر دوره ی انتخاباتی ما شرکت نکنیم و خود را مبری از گناه عظیم مشارکت دانسته و هیچ طرح و اقدامی را ارائه ندهیم به نظر نمی آید که دورنمای سازندگی را در پیش داشته باشد.

اما امیدها. نخست اینکه با نه گفتن به سیستم موجود، منتظر انقلابی مردمی هستند که اگر کمی در اجتماع و نه در بین مدعیان روشنفکری و فضای اینترتی، چرخ بزنند و با مردم کوچه و بازار نشست و برخاست کنند متوجه می شوند که چنین عاملی در پیش رو نخواهد بود زیرا نه تنها هشت مردم گرو نه شان است که آن ها تجربه ی انقلاب را هم پشت سر گذاشته اند و سال ها با جنگ دست و پنجه نرم کرده اند و در حال حاضر به امید اصلاح در همین وضعیت موجود هستند.

و دیگری شاید حمله ی به ایران و دگرگونی از این طریق باشد که این هم تجربه ی چند سال اخیر در افغانستان و عراق به اندازه ی کافی به دنیا ثابت کرده است که جنگ تحت هر عنوان و بر مبنای هر دلیلی چه سوغاتی را برای مردم دارد.

در حقیقت تصور من از رنگ آبی ها این است و بنا بر باور همیشگی ام، ما اصولا مردمی هستیم که خوب می دانیم چه چیز را نمی خواهیم اما نمی دانیم بعد از این نخواستن، چه می خواهیم. یا حداقل با نگاه روشنفکر مابانه تنها گروهی را به رای ندادن فرا می خوانیم و دیگر آن ها را آنقدر صاحب خرد نمی دانیم که جایگزینی این بی عملی را عملی دیگر تعریف کنیم. شاید این انزجار همیشگی من است که نمی توانم گروهی را توده تصور کرده و گروهی را توده بان.

من بر این باورم که تغییر از میان همین مردم پیش می آید. آگاهی می تواند بستر را برای مشارکت ایجاد نماید و این زمان می خواهد. زمان می خواهد که دست از کلی گویی بر داریم و بر اساس شرایط، امکانات، ظرفیت و جامعه ی موجود طرح ارائه دهیم و پیش برویم. زمان می خواهد که مردم، خود را نه مقهور یک حکومت که انتخاب کننده ی آن بدانند. همه چیز را از دولت نخواهند، سهم خود را نیز بشناسند. در ساختن آنچه جامعه اش می خوانند سهیم شوند. ما تا زمانی که منفعل باقی بمانیم هر حکومتی که بر روی کار بیاید تبدیل به قدرتی خواهد شد که چوپانی مان را خواهد کرد.

نقد دیگر من مربوط به دوستان خارج از ایران است که آبی را برگزیده اند. بی تردید شما حق انتخاب دارید اما کمی هم به این سو بنگرید. ما اینجا هر انتخابی که داشته باشیم، چه تحریم و چه مشارکت، نتیجه ی مستقیمش را تجربه خواهیم کرد. فضا هر چه بسته تر باشد فشار بر مردم، فعالان سیاسی و اجتماعی بیشتر خواهد بود و عرصه زندگی تنگ تر خواهد شد. به نظرتان کارآسانی است هر روز در این فضا نفس کشیدن؟ صبح به صبح ایمیل را چک کردن و خبر بازداشت و شکنجه و اعدام را خواندن؟ زیر نگاه لباس سبزها قدم زدن؟ نوشتن و خیال نگران فردا را داشتن؟ ننوشتن؟ دانشگاه را در زندان دیدن و زندان را دانشگاه؟ کتاب و روزنامه و مجله ای برای خواندن نداشتن؟ البته که شما هم در ایران افرادی را دارید که نگرانشان باشید، البته که رنج ما رنج شماست اما رنج ما بیش از همه رنج ماست. باور کنید!

آبی های عزیز، به من بگویید اگر رای ندهم چه می شود؟ به من امکان انتخاب بین گزینه های تان را بدهید. چون می دانم که اگر رای بدهم، ممکن است فضا تغییر کند. ننوشتم دگرگون شود، نوشتم تغییر کند. این تغییر هم می تواند از یک درصد باشد تا صد در صد. اما همین که بشود از این قبر کوچک و تنگ خارج شد و اندکی حرکت کرد، برای من جای امید است. برای اندیشه ی سازندگی من جای امید است. به نظر می آید در این دنیا هیچ قطعیتی وجود ندارد و از آنجا که همه چیز نسبی است ترجیح می دهم سهم بودنم را پررنگ تر ببینم.

اما، وصف گذشته ی کاندیداهای حاضر را همه خوب می دانند. و شاید انکار واقعیات، رویکردی بیهوده باشد و تنها باید به فرصتی دیگر اندیشید. ولی این گذشته برای هر کسی پیامی دارد. پیامی که گاه نمی توانی بی تفاوت یا بخشاینده باشی چون به جان آدم هایی بستگی داشته که تو حق نداری دم از حقوق بشر بزنی و در این زمان آن را دور بزنی. چون نمی توانی بپذیری در دوره ای بخشی از قدرت را چه اندک و چه بیش، در دست داشته باشی و خود را بی گناه بدانی در برابر رنجی که بر گروهی رفته است و جان هایی که ستانده شده و دیگر هیچ توجیهی باز نمی گرداندشان. بنابراین من رای می دهم و رای من کروبی است. کروبی با گذشته ای پر از علامت سوال. ولی به او رای می دهم زیرا:

1. کروبی بیست سال سکوت نکرد و حضور داشت. گاه موثر، گاه بی اثر و گاه بد اثر. اما بود. و حال که برای جایگاهی دیگر آمده است نه کسی از او قهرمان ساخته است و نه خودش از خودش.

2. کروبی از هیچ گزینه ی نظامی و شبه نظامی برای تبلیغات انتخاباتی اش استفاده نکرده است.

3. کروبی در میانه ی اصول گرایی و اصلاح طلبی حیران نمانده است.

4. کروبی نسبت به مبانی حقوق بشر آگاهی دارد حتی اندک.

5. کروبی سال هاست که می داند می خواهد رئیس جمهور شود و به همین منظور خطا و آزمون می پیماید و در این راه گروه مشاوران خوب و آگاهی را جمع آوری کرده است. برنامه هایش مشخص است و برای هر کدام طرحی دارد.

6. کروبی می گوید دانش من محدود است. می گوید: "اقتصاد، اقتصاددان می خواهد و به همین دلیل باید مشاور اقتصادی آگاه و مسلطی را انتخاب کرد و کسی به تنهایی نمی تواند دانش همه چیز را داشته باشد. " همین که آدم بداند نمی داند خوب است. به قولی: " آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند. آن کس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به مقصد برساند."

2009/05/25

هوا سرشار از بوی اسب است و غم و اندکی غبطه! *

به خودم قول داده ام مویه نکنم برای دردهای کوچک. قول داده ام نفس بدهم به آدم هایی که فاصله می خواهند و فاصله ها را به بهانه ی دلتنگی نیامیزم به اضطرابی از بودنم. نخواستن ها را احترام بگذارم و گام برداشتن در سکوت را بیاموزم.

باشد! می مانم بر سر این عهد و پیمان با این خویشتن خویش اما بگذار نوشتن را از خود دریغ نکنم. بگذار کلمه کلمه آب شوم در دل سپیدی کاغذ و آرام آرام جاری. کسی چه می داند شاید روزی، جایی، همین من و دل نوشته هایم سایه افکنیم بر این بود بیهوده برای یادمانی از بی باوری ابدی.

دو روز پیش هم می دانستم که می آیی رفیق روزهای بی خیالی! گفته بودند. گفتم پس می روم و لحظه ای شگفت زده از تن دادن به گریزهای این همه سالیان تو، قدم برداشته را پس کشیدم. می دانی؟ هوای آن کتاب فروشی نفس تو را نفس می زند همیشه، پس چه فرقی دارد دم بدهی رو در رویم یا صدها خانه آن طرف تر. آن نگاه و طنزش را هم خوب خاطر سپرده ام. ندیده هم می دانم آن طوفانی که از در می آید بی صدا کلامی را با خود خواهد آورد سرشار از کلمات به هم پیوسته بی ربط اما معنی دار برای گوینده اش که همیشه تلخ تلخ تو را وادار می کند که سربکشی آن جام ناخواسته را.

و رفیق روزهای سرخوشی! چگونه من تو را آن سان عاشق بودم و تو این همه دور و من این همه ناآگاه؟ این همه سال که گذشت و عمر من هم، تو را خاطره وار همراه کردم. تو با من بودی همراه با آن پسرک و قهوه و عاشقانه هایش، با من بودی کنار آن میز و نگاه صادقانه ی دوستی که از احساسش می گفت، با من بودی وقتی گام های هم قدمی ام استوار پیشتر می رفت تا بر بلندای قطعه سنگ مقابل دستانم را بگیرد و بودنم را حامی باشد، با من بودی وقتی آن دیگری کلمات را به دقت کنار هم می آراست برای بردن دلی که نیست، با من بودی در بوسه، در هم آغوشی و هیچ گاه در این همه سال، آنجا که بودم نبودم. من و او نبودیم، ما بودیم، او نبود، من بودم و تو. و هیچ وقت نتوانستم به کسی بگویم بخشی از وجودم را سال ها پیش در میانه ی راهی جا گذاشته ام و این گناه من نیست که بی فروغ و تلخ می نگرم.

از پس رفتنت شدم نبرد با زندگی. نبرد با تو. آنقدر جنگیدم برای اثبات پوچی احساس و آنقدر شمشیر زدم بر حس که دیگر تیزی اش تاب خودم را هم خط انداخت. می دانی؟ گاهی باید برای رنج جا باز کرد تا خودی بنماید. هر چقدر هم حصار بر فرازی باز روزی خوب حس می کنی که تمام این سال ها درونت بوده و تنها شاید به اندکی توجه نیاز داشته. گاهی نیاز داری باور کنی که تمام روزهای عاشقی ات توهمی بیش نبوده و از اساس تو بر گوری مرثیه می خوانی که هیچ درش نیست. تو دست کسی را در دستانت نوازش می کردی که هیچ گاه با تو نبوده. تو لب بر لب اویی می گذاردی که طعم لب تو را با همه ی دنیا عوض می کرده است و این همه را شاید خودش هم نمی دانسته و روزی آن همه غربت را تاب نیاورده و شکیبیدن را به خداحافظی ساده ای از کف داده است. راستی! من از تو بود که دانستم گاهی آدم ها صبورانه آدمی را شکیبایی می کنند و می گذارند تو در تخیل عشق غوطه ور شوی. من از تو بود که دانستم چه ساده می شود غریبه شد. چه آسان می شود رفت.

چقدر عادت کرده ام به فاصله ها و هنگامی که پای می گذاری در دنیا واقعی، چقدر موج بر می دارد بودن خیالی ات.

یادم نرود! چه خوب که سلام را آموختی. خداحافظ را خوب می دانستی اما، پیش از سلام.


* مارگوت بیکل

Dear! "I was blind I just couldn't see the signs." love this song




2009/05/17

زنی در آستانه ی اعدام!

نوشته ی نسرین افضلی شرحی مبسوط از زندگی اکرم مهدوی است. اکرم در جایگاه زن چهارم، شوهرش را کشته است. علت؟ از دل شرح ماجرا می توان به دلیل آن پی برد. قتل اما چرایی اش هر چقدر هم کوبنده باشد قتل است. کشتن یک انسان دیگر، هیچ توجیهی ندارد. حتی به نام قانون. اگر قانون تیغ بگذارد بر گردن انسانی، او هم به قانونی خودنوشت رگ می زند از بن. اعدام به هر دلیلی و در هر جایگاهی خلاف حقوق بشر است.

حال این زن در آستانه ی اعدام قرار دارد. مینا جعفری، وکیل و حقوق دان نوشته است:

" کمک های مالی مردم که از سوی ایرانیان داخل و خارج از کشور به حساب افتتاح شده توسط وکیل اکرم واریز شده به مبلغ 5/18 میلیون تومان رسیده است. با وجود این هنوز نتوانسته ایم رضایت خانواده مقتول را برای پذیرش دیه اکرم جلب کنیم به همین دلیل جمع آوری دیه همچنان ادامه دارد.

پرونده اکرم مهدوی، در مرحله پیش از استیذان از رئیس قوه قضائیه است. اکرم هنوز در زندان رجایی شهر کرج به سر می برد. او مادر دختر 17 ساله ای است که علی رغم وضعیت تحصیلی بسیار خوب و تحصیل در مدرسه نمونه، به دلیل عدم حضور مادر برای نگهداری از او، از سوی پدر مجبور به ازدواج اجباری و ترک تحصیل شده است.

جمع آوری کمک ها در خارج از کشور به همت دو تن از فعالان زن در سوئد ( در مجله "آوای زن") امکان پذیر بوده است. متاسفانه برخی از کمک ها که در ابتدای کمپین برای نجات جان اکرم از طریق یکی از افرادی که خود را عضو کمپین جمع آوری دیه برای نجات جان اکرم می دانست صورت گرفته با وجود چندین بار تقاضا از سوی وکیل اکرم هنوز به دست ما در ایران نرسیده و هربار به بهانه ای درخواست مان نادیده گرفته شده است. در حالی که کمکها از سوی ایشان به نام اکرم و برای نجات از او اعلام شده بود.

شایان ذکر است دیه تعیین شده از سوی اولیای دم مبلغ 60 میلیون تومان است. پرونده هنوز برای استیذان نرفته است. تاکنون چندین بار برای تحویل همین پولی که جمع آوری شده در ازای دیه، اقدام کرده ایم و دوبار هم با ایشان (صاحبان خون) ملاقات حضوری داشتیم. اما هنوز نمی دانیم که اگر کمکهای مردمی جمع آوری شده، به رقم تعیین شده نرسد ( که تاکنون به یک سوم این میزان نیز نرسیده است) آنها چه تصمیمی خواهند گرفت."

می توانیم نظاره گر باشیم. می توانیم با اندکی، نه در راه نجات این زن که برای نجات یک انسان از پای چوبه ی دار بکوشیم. اگرچه روش جمع آوری دیه و خریدن جان یک انسان روش درستی نیست اما اگر گزینه ی ممکن برای مبارزه با اعدام، باج دادن به آن است چاره ای نیست.

دوستان داخلی و خارجی که توان کمک دارید همت کنید. هر چقدر این زن به نظرتان مجرم، هر چقدر عملش نادرست و غیر انسانی اما مهم است که نگذاریم آن حلقه ی طنابی بد شکل، مدام و مدام جان بگیرد از تن یک انسان. بیایید بیاندیشیم چه می شود که انسان ها دست می شویند با خون هم؟ چه می شود کرد برای کاهش آن؟ ولی پیش از این چه کنیم تا اکنون، تا همین ثانیه های عجول، به نام قانون جان یک انسان دیگری را نگیرد. همت کنیم برای صبحی که انسانیت بدمد.

نامه دختر اکرم مهدوی، محکوم به اعدام، به رییس قوه قضاییه!

2009/05/01

ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری؟


همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته!

مطلبی برای دل آرا دارابی، دختر رنگ های بی رنگی


تنها این موسیقی نامجوست که دل می بردم به این شب سیه، به مویه های بی اثر.




آثار دل آرا را می توانید در این فلش مشاهده کنید!