2009/06/20
2009/06/06
همه چی از یاد آدمی می ره، مگه یادش که همیشه یادشه! *
دوباره تابستان نزدیک است و سرآغاز دلتنگی های من!
جوانترم. بیست و پنج ساله. سرکش و سرخورده.
هوا گرم است. روزهای متمادی غذا نخورده ام. تنم را به آب نزده ام.
دلم در سینه آرام ندارد. هراس دیدنت آزارم می دهد. از پله ها بالا می آیم.
خواهرت چیزی می گوید و من هم.
تو خوابیده ای.
نگاهت می کنم. آرام نیستی. سیر سیر نگاهت می کنم.
صورت استخوانی ات فشرده است.
دستانم را قفل می کنم مبادا برهم زنند سکوت تنهایی ات را.
بیدار می شوی. به اتاق تو می رویم.
دلم آرام ندارد. تمامی ات را می خواهم در لحظه ی به تمامی نبودنت.
تو روی تخت می نشینی و من کنار پایت.
سرم را روی پایت می گذارم. صورتم را روی مخمل آرامی که دوستش دارم.
نوازشم می کنی. اشک امانم نمی دهد.
انگشتانت میان موهایم به آرامی چرخ می زند.
کلامت اما خردم می کند. دشوار دشوار.
تاب می آورم همه را.
می دانم مهمان در راه خانه ات است. قصد رفتن می کنم.
در چهارچوب در، همدیگر را در آغوش می گیریم.
من گریه می کنم. تو گریه می کنی.
در میانه ی اشک، لب بر لب هم می گذاریم.
به خودم می گویم به یاد نگه دارش. نگه می دارمش.
می روم. تو می مانی.
روحم اما جان می دهد زیر لب هایت.
......
......
......
هی! تابستان خداحافظی های پر اندوه، مرا رها کن بی خاطره.
پاییز شاید بکاهد سنگینی شانه هایم را.
......
......
* مرحوم حسین پناهی