می دانی؟ دلم کمی لطافت زندگی می خواهد. کمی جنگل پر درخت دیدن و خیس خیس میانه امواج دریا دراز کشیدن ساحل را. دلم دستانی می خواهد که بی اندوه تا ته سر بکشد جانم را و لبانی که از گلوله و به خون نشستن نگوید و به هنگامه ی لبخند مهتاب مرا با خود به فراسوی بودن ببرد.
ما را چه می شود؟ کودکی مان به جنگ گذشت و جوانی مان به مبارزه و لرزه های پنهانی روزهایی که بر در کوبند و زنده زنده فراموشت کنند. هر طرف می نگریم درد است و رنجنامه ی آنان که پشت میله های زندان، روزگار سپری می کنند یا جان هایی که بی جان می شوند. نه دیگر صدای خوش موسیقی و نه دست گشودن ها و پایکوبی را به یاد می آوریم. نه دلمان می لرزد برای نگاهی و نه به انتظار می نشینیم لرزیدن دلی را.
من زندگی را فراموش کرده ام. کابوس مشت های گره کرده و پیشانی شکافته و خون، خواب آرام شب هایم را ربوده است. آن لحظه ی نخستین بیداری صبح که عین بی خبری از دیروز و امروز-ِ آغاز نشده است به سلام نرسیده به نیستی می پیوندد.
مرا چه می شود؟ به خانه که می آیم بغضم را رها می کنم روی کیبورد و سرم را با دو دست می فشارم تا زمزمه های درونم را حتی نشنوم. همه ی وجودم خشم است و فریاد. نه مهر می دانم چیست دیگر و نه مهربان بودن. تنها بلندایی را می جویم برای فریادی بی انتها، برای گریستنی عمیق.
چقدر دلم شانه ای می خواهد تا رها شوم اندکی. چقدر دلم آرامشی می خواهد تا زندگی کنم حتی برای ثانیه ای.
مرا به زهدان مادرم بازگردانید. مرا به آغاز بودن.
تابم نیست. تابم نیست.
