آب بر سرم ویران می شود. آهنگین و پی در پی. می نشینم. حس خوبی ست.
چهار روز رنگ آب را ندیده بودم. بوی گند عرق و تن ماندگی آزارم می داد. پوستم جای نفس کشیدن نداشت. نمی خواستم بروم.
می گویم: یکی دو روزی نیستم. می خواهم بروم درون غار. کاری به من نداشته باشید.
موبایل را خاموش می کنم.
این چند روز، هر چه دستم می آمد انگار جایی نداشت. همه چیز هنوز وسط اتاق، در کتابخانه، توی کمد لباس ها، روی تخت و میز کارم پخش و پلاست. لباس های نشسته انبار شده اند. کیف و کفشی که باید تمیز شوند. فرم های پر نشده که مهلتشان تا فرداست. لیوان های نشسته، پیش دستی ها تلمبار شده. انگار زلزله آمده است.
می دانم علائم افسردگی ست. دو، سه روز مانده به آن ماهانه لعنتی همیشه همین است. بغض و عصبانیت و آستانه ی تحریکی در حد انفجار.
صبح، صورت نشسته، مانتو را به تن می کشم و با کفش واکس نخورده می روم بانک سر خیابان. از بانک بیزارم. چقدر مخترع عابر بانک را دوست دارم. اما امروز باید داخل بانک بروم. از این فرم های مضحک چهارخانه دار هیچ چیز نمی فهمم. میان سه باجه پاس کاری می شوم.
حسابم نزدیک به صفر است. شانه بالا می اندازم و راهم را کج می کنم.
روی تخت ولو می شوم. باد کولر هم کفاف نمی دهد. گرم و کلافه ام.
مادرم می پرسد: چیزی شده؟ می گویم: نه! فعلا بی خیال من شو. می گوید: از آن رنگارنگ های ویفری که دوست داری گرفته ام.
طرف های غروب است. احساس خفگی دارم. حوله را بر می دارم و به طرف حمام هجوم می برم.
نشسته ام زیر قطرات منظم آب. بالاتر از مچ دست تا سرانگشتانم تیره تر از بازو شده است. رویه ی پایم هم. چقدر آفتاب سوزانده مرا. دراز می کشم. آب با سرعت بر تنم می ریزد. ضربانش را دوست دارم. همهمه حرف های دیروز و روز پیش از آن و روزهای قبل تر در مغزم می پیچید. گوش هایم را می گیرم. لعنت به این اشکی که نمی آید. لعنت به این بغضی که جاری نمی شود بر پهنای صورتم.
می نشینم. زانوهایم را در آغوش می گیرم. سر را روی زانو می گذارم. مثل گهواره ی کودکی تاب می خورم. تاب می خورم. تاب می خورم. هیچ تصویری نیست.
کامپیوتر را روشن می کنم. نوشتن، گریستن من است.
باید بروم سراغ فرم ها و لباس ها و کمد و کتابخانه و میز و تخت و اتاقی که در هم است.
ثانیه ها از من رد می شوند.
.............................................
پی نوشت اول: تاب خوردن را سال ها پیش که برای کارآموزی به بیمارستان های روانپزشکی می رفتم از بیماران یاد گرفتم. بار اول معنایش را نفهمیدم. بعدها دانستم این لحظه ی تاب خوردن، درست بعد از اضطراب و بی قراری فراوان آنان است و برای آرامش چنین می کنند. یک روز که حال خوبی نداشتم همین کار آرامشم داد و شد همیشگی.
پی نوشت دوم: چرا همیشه اشتباه می شود و نخ ها گره می خورند بی خود و باز نمی شوند از خود؟