2009/08/22

زنانگی پر درد سر

آب بر سرم ویران می شود. آهنگین و پی در پی. می نشینم. حس خوبی ست. 

چهار روز رنگ آب را ندیده بودم. بوی گند عرق و تن ماندگی آزارم می داد. پوستم جای نفس کشیدن نداشت. نمی خواستم بروم. 

می گویم: یکی دو روزی نیستم. می خواهم بروم درون غار. کاری به من نداشته باشید.

موبایل را خاموش می کنم. 

این چند روز، هر چه دستم می آمد انگار جایی نداشت. همه چیز هنوز وسط اتاق، در کتابخانه، توی کمد لباس ها، روی تخت و میز کارم پخش و پلاست. لباس های نشسته انبار شده اند. کیف و کفشی که باید تمیز شوند. فرم های پر نشده که مهلتشان تا فرداست. لیوان های نشسته، پیش دستی ها تلمبار شده. انگار زلزله آمده است.

می دانم علائم افسردگی ست. دو، سه روز مانده به آن ماهانه لعنتی همیشه همین است. بغض و عصبانیت و آستانه ی تحریکی در حد انفجار. 

صبح، صورت نشسته، مانتو را به تن می کشم و با کفش واکس نخورده می روم بانک سر خیابان. از بانک بیزارم. چقدر مخترع عابر بانک را دوست دارم. اما امروز باید داخل بانک بروم. از این فرم های مضحک چهارخانه دار هیچ چیز نمی فهمم. میان سه باجه پاس کاری می شوم. 

حسابم نزدیک به صفر است. شانه بالا می اندازم و راهم را کج می کنم.

روی تخت ولو می شوم. باد کولر هم کفاف نمی دهد. گرم و کلافه ام. 

مادرم می پرسد: چیزی شده؟ می گویم: نه! فعلا بی خیال من شو. می گوید: از آن رنگارنگ های ویفری که دوست داری گرفته ام. 

طرف های غروب است. احساس خفگی دارم. حوله را بر می دارم و به طرف حمام هجوم می برم. 

نشسته ام زیر قطرات منظم آب. بالاتر از مچ دست تا سرانگشتانم تیره تر از بازو شده است. رویه ی پایم هم. چقدر آفتاب سوزانده مرا. دراز می کشم. آب با سرعت بر تنم می ریزد. ضربانش را دوست دارم. همهمه حرف های دیروز و روز پیش از آن و روزهای قبل تر در مغزم می پیچید. گوش هایم را می گیرم. لعنت به این اشکی که نمی آید. لعنت به این بغضی که جاری نمی شود بر پهنای صورتم. 

می نشینم. زانوهایم را در آغوش می گیرم. سر را روی زانو می گذارم. مثل گهواره ی کودکی تاب می خورم. تاب می خورم. تاب می خورم. هیچ تصویری نیست. 

کامپیوتر را روشن می کنم. نوشتن، گریستن من است. 

باید بروم سراغ فرم ها و لباس ها و کمد و کتابخانه و میز و تخت و اتاقی که در هم است. 

ثانیه ها از من رد می شوند. 

.............................................

پی نوشت اول: تاب خوردن را سال ها پیش که برای کارآموزی به بیمارستان های روانپزشکی می رفتم از بیماران یاد گرفتم. بار اول معنایش را نفهمیدم. بعدها دانستم این لحظه ی تاب خوردن، درست بعد از اضطراب و بی قراری فراوان آنان است و برای آرامش چنین می کنند. یک روز که حال خوبی نداشتم همین کار آرامشم داد و شد همیشگی.

پی نوشت دوم: چرا همیشه اشتباه می شود و نخ ها گره می خورند بی خود و باز نمی شوند از خود؟


2009/08/17

سلام! خداحافظ!

فقط می خواهم بنویسم. چرا و چگونه و درباره ی چه را نمی دانم. صدای کیبوردهای خالی را زیر انگشتان بی تابم دوست دارم. مثل لحظه ی هم آغوشی ست که تو طی می کنی وجب به وجب جغرافیای تن را و آخر می اندیشی چقدر بی سرزمینی. چقدر تنها. چقدر خالی و خالی و خالی و درست همان لحظه می خواهی کوچ کنی به ناکجاآبادی که نمی دانی اش. 

امروز کسی گفت دوستت دارم. دستانم را پس کشیدم و به چشمان خیره اش نگاه کردم. نه! این فنجان خالی ست حتی از قهوه ای تلخ که بی شیر و شکر نمی خواهمش. دور می شوم. تعلقی نمانده است در این سرزمین قریب غریب.

 کسی انگار همیشه مرا اشاره می رود. کسی می گوید دوستت دارم. چقدر از این چهاربخشی تکراری بیهوده خسته ام و سهم من از آن تنها حیرانی میان یک سلام امروز و خداحافظی فردا ست. 

خداحافظ! 

باشد می روم. 

آه! ببخشید فراموش کردم. اتاق دست راستی، خاطرات کودکی ام را بی آنکه دوست داشته باشم شان جا گذاشته ام. بماند برای شما. باور کنید قابلی ندارد. فقط اگر اجازه دهید آن صندوقچه کوچک را از بالای تاقچه بردارم. نه اینکه قابلی داشته باشد. نه! فقط به قول پناهی خدایش بیامرز، "خون بهای عمره رفته ی من است." 

خاطرات؟ نه. آویزان شان کرده ام به چوب رختی خانه ای که نمی دانم کجا بود.

عاشقانه ها؟ هه! 

نامه؟ خطوط که می مانند کهنه می شوند. من همه چیز را نو می خوانم. از نو خواندن، ماندن در تکرار است. 

عکس؟ قاب های خالی را بیشتر دوست دارم. امکان آمدن را زنده نگه می دارند.

دوستی ها؟ عمرشان کوتاهست. مثل خواب خوب دم صبح.

...

ممنون. خدا شما را عمر دهد. نه! آن هم برای شما بماند. باور کنید. تعارف نیست. دوست دارم برهنه راه رفتن را. زمین را که زیر پایم حس می کنم دلم قرص می شود. خنکی اش را کف به کف دوست دارم و گرمایش را نوک پنجه می پیمایم. 

آن پیراهن سفید با کش دوز سینه تا روی کمرش هم مال شما. می دانید؟ آن را که تنم می کنم با رژگونه ی کمرنگ و خط مشکی درون چشمانم و اندکی سرخی لبان، حس دخترک بیست ساله ای را دارم که می خواهد دیده شود، دوست داشته شود و کسی نامش را به پسوندی دل چسب صدا بزند.

چه می گفتم؟ ها! پیراهن سفید با کش دوز سینه تا روی کمرش هم مال شما، فقط می شود آن را با کفش سفید پارچه ای بندبندی تنتان کنید؟ دلم اینگونه می خواستش ... 

آن صندوقچه را بدهید بروم تا آروزهای کوچکم را نگریسته و مویه نکرده ام. 

پیراهن سفید با کش دوز سینه تا روی کمرش، کفش سفید پارچه ای بندبندی، عاشقانه ها و خاطرات و نامه ها و عکس ها و دوستی ها و حتی قاب های خالی همه و همه مال شما. آن صندوقچه را بدهید اما تا بروم. 

آن صندوقچه، خاکستر جوانی من است، سپرده بر باد و نشسته بر دل دریا.

من کجای این آسمان جا مانده ام؟

2009/08/10

تو نگاه را به من آموختی (برای ژیلا بنی یعقوب)

مادرم معلم بود و هم او از کودکی هر لحظه مرا یادآور شد سپاس گوی آنی باشم که آموزگار من است. مادرم اما به من نگفت هر آنچه به تو می آموزند بی غلط نیست و تو خود باید جویای حقیقت باشی از میان دریای کلماتی که سرازیر می شود بر لوح خام وجودت.

و من از تو، حق را نوشتن آموختم و چگونه از حق را نوشتن. خوب یادم است وقتی پروین تلفن زد و گفت می خواهی برای روزنامه ی سرمایه بنویسی؟ ژیلا اینجاست، به او قول چند مطلب در هفته را بدهم؟ و من همیشه بدقول گفتم سه مطب و یک مطلب را هم به سختی وفادار بودم. اوایل مطلب را می نوشتم و بعد چاپ شده در روزنامه می خواندمش به هوای مقایسه و ادیت های انجام شده و وقتی تغییرات اندک را می دیدم خوشحال و امیدوار می شدم. بعدها ما را فراخواندی و در دفتر روزنامه با فریده و دیگران نشستیم و گفتیم هر کس در کدام بخش مربوط به صفحه زنان فعال باشیم. چقدر می رنجیدی وقتی جوانی مان را بهانه کم کاری ها می کردیم.

آن روزها گذشتند و کمپین با تمام شوقش شکل گرفت و تو از نخستین صندلی آن روزهای تصمیم، شریک و هم صدا پیش آمدی. و بعدترها که خواستیم گروه مصاحبه را منسجم و حرفه ای پیش ببریم با تمام مشغله ات دعوت را پذیرفتی و آمدی برای تقسیم دانشت.

من بسیار از تو آموختم. هنوز هم که در مترو قدم بر می دارم صدایت در گوشم است که جور دیگر ببینید، چیزی بیش از ریل و قطار. و من جور دیگر می بینم. می بینم آن زن دستفروش قطار گرد را. کودک فال فروش سیه چرده ی بی نگاه را. نظافت چی هر روزه را که مسیر مستقیمی را تی می کشد و همان مسیر را باز می گردد و کوپه های محدود و فشرده زنان و بیش مردان را.

ژیلا، من نگریستن اینگونه را از تو آموختم. و نوشتن از دیده هایم را.

مادرم معلم بود و خوب به یاد دارم سختی آموختن و عاشقی مجنون وارش را. و حال چگونه می توانم معلمان حقیقت گویم را فراموش کنم؟ چگونه می توانم نگویم ژیلا جان، سپاس برای تمامی لحظاتی که بی چشمداشت داشته هایت را با من و دیگران شریک شدی. سپاس خلوص و مهرمندی ات را.

امروز روز خبرنگار است. و تو میان آن دیوارهای بی قواره و بد شکل حتی قلمی نداری برای نگاشتن. تنها قلمت همان است که می دهند برای نوشتن و اعتراف به آنچه نیستی. چرا آن ها نمی توانند از آنچه هستی سرافراز باشند و به آنچه هستی قانع؟ چرا می خواهند از تو، توی دیگری بسازند بی آنکه بدانند اندیشه ی تو محصول سال ها تلاشی ست که در زیر آوار رنج تن و روح، خیال فراموشی ندارد؟ یادت هست؟ مدرسه ها هم می خواستند از ما چیز دیگری بسازند، چیزی هم شکل ایدئولوژی شان و ما اما شدیم خودمان. استبداد، همیشه ساختار تولید بر ضد خودش بوده است و مدرسه ها واحدهای کوچک تولیدی اش.

امروز روز خبرنگار است و تو در کنار شیوا نشسته ای شاید. می شود پیام مرا به او برسانی و بگویی زانو زده ام در برابر شرافتت رفیق؟ بسیار با خود می اندیشم که اگر در بند نبودید، این روزها را به نوشتن از کدام فاجعه قناعت می کردید؟ و من قرار بود چه برگی از بردباری و شجاعتتان را باز و باز بیاموزم؟

آن دیوارها چه خوشبختند از تن نویس شدن با قلم توانمندتان و آن بازجویان چه خوب خواهند آموخت آیین نگاشتن را با نگاشتن تان.

و امروز روز توست و همسرت و شیوا و مهسا و زیدآبادی و بسیاری دیگر که قلم تان را به زنجیر کشیده اند.

روزتان مبارک مهربان و شکوه اندیشه تان گرامی.

جغد بر کنگره ها می خواند*

بیداری رفیق؟ پاسی از شب گذشته است و می خواهم چند کلامی با تو سخن بگویم. می دانم دیروقت است ولی تو که عادت کرده ای به سوال و جواب های شبانه، این را هم تاب بیاور. مدت هاست که دیگر نمی نویسم. آخرین بار کی بود؟ برای تو؟ یادم نمی آید خوب. آنقدر گم شده ام در این روزگار غریب که با خودم نیز دیگر سلامی ندارم و باز امروز آمده ام که بنویسم و تو تنها بخوانی. بخوانی که بس محتاج خوانده شدنم.

در سرم فریاد، فریاد می کند. کسی ضجه می زند و دیگرانی اشک بر گونه را مهلت باز ایستادن نمی دهند. امروز خانه ندا بودم. همان دختری که تو هنوز تصویر کشته شدنش را ندیده ای. آن نگاه آخر را. خونی که صورتش را رنگ زد و بهت و ناباوری جوانی اش در لحظه ی پذیرش نیستی ابدی. امروز خانه ندا بودم. تو را هم می دیدم مدام. آن گوشه ی خانه، خیره بر عکس ندا و آن های دیگری که به او پیوستند.

وقتی مادر ندا را سلام گفتم و مادر مسعود را، کلمات بر لبانم خشکیدند. منتظر بودم تو چیزی بگویی. مثل همیشه آرام و محکم جلو بروی و گم شدن مرا در اندوه ناتوانی جبران کنی. اما تو ساکت به گوشه ای خزیدی. آغوشم خالی بود شیوا و نگاهم مستاصل. من آنجا چه می کردم؟ آمده بودم چه بگویم و چه کنم با آن همه درد؟ می شنیدی صدای ناله های مادرها را؟ آن مویه ی کرمانشاهی را شنیدی که تکه تکه می کرد قلبم را؟ و آن اشک صبور و لرزان زن شمالی داغدار را؟ لعنت بر این دنیا! مگر ما را چقدر توان درد است که هر روز و هر روز بر آن افزوده می شود؟

شیوا جانم! باور می کنی دیگر تاب هیچ ندارم رفیق؟ تاب این همه رنج را؟ تاب بی خبری از تو را، اندوه مادران را و چشمان مضطرب جوانانی که از شکنجه ها می گویند؟ دلم شانه ای می خواهد برای گریستن. دلم فریادی می خواهد به وسعت ویرانی ظلم. دلم دستانی می خواهد توانا.

شیوا! ساران که مرد صدای ترک برداشتن چینی روحت را شنیدم. چینی روح من اما وقتی دلارا را بر دار کشیدند از هم پاشید. ساران که مرد تو هم تابت را از دست دادی از این همه ناتوانی مان و من نمی دانم اگر این روزها را به چشم می دیدی روانی برایت باقی می ماند؟

دلم باران می خواهد. باران که بیاید تو هم از پشت آن دیوار بلند، عطر خوش معاشقه آب و خاک را خواهی بویید. باران که بیاید خون های خشکیده آسفالت سوخته خیابان های خاطره جاری می شوند و در آغوش آب، دل می دهند به ریشه های جوان تازه در خاک تنیده. تو شاید آن هنگام ببینی گل های سرخی را که شکفته اند و به یاد آوری روزهای تنهایی 209 را.

دخترک رمیده ی روزهای تلخ، بیا و بگو ما از کدامین نسل و از کدامین قومیم که این چنین کمر بسته ایم به دریدن و دریغ نداریم از این همه رنجی که بر آدمی می رود. آن تلفن لعنتی را بردار و بگو که باید امید داشت. بگو که باید تلاش کرد. باید آنقدر از حقیقت گفت تا بدرخشد بر آسمان وجود. دل تنگ صدایت هستم رفیق. دل تنگ شهامتت. دل تنگ جسارت و صراحتت.

بانو! با جای خالی تو چه کنم؟ با دل نگرانی پدرت؟ نگاه مادرت؟ و دل تنگی شنیدن صدایی که آن را هم دریغ کرده اند از عزیزانت. به من بگو کدامین درکوبه را به صدا درآورم تا کسی بگوید گناه دختری که خورشید و ماه را با هم می خواهد چیست؟ به من بگو چه کسی را باید فریاد زنم: آی! ناجوانمرد که نان می زنی در خون دل دیگران و خرسندی از بودنت، مگر می شود انسان باشی و این همه رنج را ببینی و بگویی که ندیده ای؟ بگویی ندیده ای و آن را که می بیند در بند کشی؟

می دانی؟ اصلا بگذار گله کنم. گله کنم از تو که این رسمش نبود و نیست. من نیامده بودم بی تو اینجا سر کنم. گفتیم با هم. گفتیم همه با هم. و من همه ی بی تو را با هم نمی دانم.

خسته ام شیوا. می خواهم بخوابم. خوابی صد ساله. کسی لالایی نمی گوید در این روزگار سرد؟ تو بخوان از آن دورترها، می شنوم صدایت را. می شنوم زمزمه هایت را که آرام آرام می خوانی:

لا لا لا لا نخواب سودی نداره / همون بهتر که بشماری ستاره / همون بهتر که چشمات وا بمونه / که ماه غصه ش نشه تنها بيداره / لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت، فقط دردم اينه مثل هميشه، بدون اطلاع و بی خبر رفت / لا لا لا لا نخواب ميدونه جنگه، دست هر کس که مي بينی تفنگه / لا لا لا لا نخواب زندونه دنيا، سر ناسازگاری داره با ما / بشين باز هم دعا کن واسه اون که، ما رو اينجا گذاشت تنهای تنها / لا لا لا لا نخواب اون راه دوره، خدا مي دونه که حالش چه جوره / توی خلوت مي گم اينجا کسی نيست، خداييش که دلم خيلی صبوره / لا لا لا لا نخواب تيره است چراغم، مثل آتشقشان مي مونه داغم / به جون گلدونا کم غصه ای نيست، هزار شب شد هزار شب شد باز نيومد / لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن، من اسفند رو ميارم تو دعا کن / بگو برگرده پيش ما بمونه کتاب حافظ رو بردار و وا کن / لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه، هميشه عمر خوشبختی کوتاهه / تو بيدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالايی / لا لا لا لا نخواب تنهايی زرده، اگه طولانی شه مثل درده / لا لا لا لا نخواب دنيا خسيسه، واسه کم آدمی خوب مي نويسه / يکی لبهاش تو خوابم غرق خنده ست، يکی پلکاش تو خوابم خيسه خيسه / نميخوابم تا تو برگردی يک روز، منم خواب رو واسه اون روز گذاشتم

* سهراب سپهری