2009/10/16

یک عاشقانه ی آرام *

از آن روزگاری که به یاد دارم شیطنت های کودکانه و بعدها بزرگانه را، عشق برایم آنقدر امری خصوصی نبود که حداقل اطرافیانم را از دوست داشتن های گاه و بی گاه زاییده زمان خود بی خبر بگذارم. حسی بود که دلم می خواست درمیانش بگذارم و شراکت حس دوستانم را در پستی و بلندی هایش داشته باشم.

آن زمان ها گذشتند و من سال ها و درست بعد از به پایان رسیدن اولین عاشقانه جدی زندگی ام با آثار نادر ابراهیمی آشنا شدم و البته "چهل نامه ی کوتاه به همسرم". عنوان جالب بود و با خودم فکر می کردم آیا محتوا سرشار از همان نگاه های مردسالارانه ی همیشگی ست که در غالب کلمات زیبا کنار هم نشسته اند؟ آیا این نامه ها خیالی اند یا مخاطب و حس نویسنده واقعیت دارند؟

کتاب را خواندم. نامه ها چنین آغاز می شدند، هر چهل نامه:

"ای عزیز!، بانوی بزگوار من!، بانو، بانوی بخشنده ی بی نیاز من!، همقدم همیشگی من!، عزیز من!، همراه همدل من!، بانوی بالا منزلت من!، بانوی من!، همگام من در این سفر پر خاطره ی پر مخاطره!، بانوی ارجمند من!، عزیز من، همیشه عزیز من!، بانو!، بانوی بسیار بزرگوار من!، همسفر!، یادبان روزهای خوب!"

در نوشته ها، حسی از احترام به زنی که بیهوده مقدس و محصور چهارچوب های خانواده، به تصویر کشیده نشده بود موج می زد. زنی همراه. شریک و رفیقی که انگار از اساس آمده بود برای همین رفاقت:

"عزیز من!

باور کن که هیچ چیز به قدر صدای خنده ی آرام و شادمانه ی تو، بر قدرت کار کردن و سرسختانه و عادلانه کار کردن من نمی افزاید، و هیچ چیز همچون افسردگی و در خود فروریختگی تو مرا تحلیل نمی برد، ضعیف نمی کند، و از پا نمی اندازد.

البته من بسیار خجلت زده خواهم شد اگر تصور کنی که این "من" من است که می خواهد به قیمت نشاط صنعتی و کاذب تو، بر قدرت کار خود بیفزاید، و مردسالارانه – همچون بسیاری از مردان بیمار خودپرستی ها – حتی شادی تو را به خاطر خویش بخواهد. نه ... هرگز چنین تصوری نخواهی داشت. راهی که تا اینجا، در کنار هم، آمده ییم، خیلی چیزها را یقینا بر من و تو معلوم کرده است. اما این نیز، ناگزیر، معلوم است که برای تو – مثل من – انگیزه یی جدی تر و قوی تر از کاری که می کنم – نوشتن و باز هم نوشتن – وجود ندارد، و دعوت از تو در راه رد غم، با چنین مستمسکی، البته دعوتی ست موجه؛ مگر آنکه تو این انگیزه را نپذیری ... "

همان سال ها بود که روانه شدم پی یافتن نویسنده و مخاطب نامه ها، هر دو. آن ها را کنار هم دیدم. نویسنده روزگار بیماری را طی می کرد و آن زن همچنان عاشقانه کنارش گام بر می داشت. تصویر همان بود که از میان کتاب های نویسنده بر می آمد. عشق و حقیقت دوست داشتن. تلاش برای ساختن یک زندگی در مفهوم واقعی زندگی.

و چنین شد که باز و باز ایمان آوردم به لزوم نوشتن در لحظه هایی که حس خوب دوست داشتن در انسان جاری ست تا دیگرانی چون آن روزهای من، که روزگار بی اعتمادی را تجربه می کنند لحظه ای بیاندیشند به حقیقتی که می تواند تجربه شود. به دوست داشتن. به عشق. به حسی که سپیده می گفت هست و من می گفتم خودفریبی انسان است.

همه ی این ها را نوشتم که از تو بنویسم و بنویسم:

عزیز من!

نمی دانم چند روز و چند هفته و چند سال دیگر را کنار هم سپری خواهیم کرد. نمی دانم این دوست داشتن خالص تا کجا تو را، من را همراه خواهد بود اما خوب می دانم که تجربه ی بودن با تو حتی برای لحظه ای کوتاه، خاطره ای ست که می شود یک عمر با آن زندگی کرد. یک عمر به شرافت انسان قسم خورد و یک عمر پافشاری کرد بر آنکه عشق حقیقت دارد. بر آنکه گاه تو خودت هم نمی دانی چگونه با کسی میان راه زندگی یکنواختت دیدار می کنی و او می شود همراهی که بیش از هر چیزی رفیق و دوست است. التیام روزهای دشوار. تکیه گاه تنهایی ها. خنده ای میان بغض و اشک. کسی که برای دیدن لبخندت روزگار سخت خودش را پشت لبخندش پنهان می کند.

می دانی؟ میان هیاهوی خون و اشک این روزهای وطن و صدای ناله و گلوله و شکستن گردنی که بر دار می رود، هستی تو امید من به امکان خوبی ست. و این امکان، مهم ترین امکانی ست که می تواند انسان را زنده نگه دارد و سوق دهد به سوی مبارزه با آنچه خارج از انسانیت است، آنچه تلاش می کند بر نهادینه کردن باور به بدی.

همراه من!

دشواری این راه به نگاه تو آسان شده و من این همه را نه مثال تو به هزار شیوه ی زیبا که تنها به یک طریق توان قدردانی ام است. نوشتن و نوشتن و نوشتن. و تنها نیازمند آنم که بخوانی ام تا از سر گیرم دیگر روز از تو نوشتن را.


* نام کتابی از مرحوم نادر ابراهیمی
.............................................................................

پی نوشت: کمیته گزارشگران حقوق بشر - آیا کودک مجرم است؟